پارت شصت و ششم :

من و حامد تشکر کردیم و تازه یادم افتاد غذا روی گاز است. به سرعت برخاستم و پذیرایی را ترک کردم. خاله سیما هم پشت سر من آشپزخانه آمد و به کمک هم ناهار را آماده کردیم. پس از صرف ناهار، یادم افتاد خیلی از وسایلم در خانه‌‌ی خاله سیما مانده. به هال آمدم و با لحنی شوخ از دایی مسعود و خاله سیما پرسیدم:
ـ دایی و زندایی عزیز! وسایل منو که دور نریختین؟
دایی مسعود یک ابرویش را بالا برد و از خاله

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت زرناز جون ♥️💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!