عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و ششم :
من و حامد تشکر کردیم و تازه یادم افتاد غذا روی گاز است. به سرعت برخاستم و پذیرایی را ترک کردم. خاله سیما هم پشت سر من آشپزخانه آمد و به کمک هم ناهار را آماده کردیم. پس از صرف ناهار، یادم افتاد خیلی از وسایلم در خانهی خاله سیما مانده. به هال آمدم و با لحنی شوخ از دایی مسعود و خاله سیما پرسیدم:
ـ دایی و زندایی عزیز! وسایل منو که دور نریختین؟
دایی مسعود یک ابرویش را بالا برد و از خاله

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️