پارت سی و سوم :

تماس را قطع کردم و آماده‌‌ی رفتن شدم. فرناز مرتب بهم دلگرمی می‌‌داد که دایی حسام حرفم را باور می‌‌کند اما من هیچ امیدی نداشتم. می‌‌دانستم زهره و خواهر و پسرخواهرش آنقدر مرا کوبیده بودند که هیچ شانسی برای تبرئه‌‌ی خودم در نظر دایی حسام نداشتم. نفهمیدم چطور خودم را به خانه رساندم. خاله سیما توی خانه داشت با دختر عمه‌‌اش تلفنی صحبت می‌‌کرد که با دیدن من آن وقت روز در خانه تعجب کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    عالی بود راضیه جونم مرسی ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!