پارت سی و پنجم :

فصل 14
یک ماه گذشته بود و زندگی روال عادی را طی می‌‌کرد. کاظم خان کمتر با حامد تماس می‌‌گرفت و از طلبکارها خبری نبود. دایی حسام انگار نه انگار خواهرزاده‌‌ای داشت، دیگر سراغی از من نمی‌‌گرفت اما دایی مسعود با من در تماس بود و معلوم بود از ماجرای پارتی بی‌‌خبر بود.
آن روز کلاس‌‌ها کمی دیرتر تعطیل می‌‌شد. فرناز نیامده بود و دوباره دست‌‌تنها مانده بودم. ملینا را دیدم با بی‌‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسیییی راضیه جونم ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزمی ❤💝❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!