پارت بیست و پنجم :

خاله سیما مضطرب گفت:
ـ حامد جان اوضاعتو نمی‌‌بینی؟ اینا جنایتکارن! هر کاری از دستشون برمیاد.
حامد مصمم برخاست و با پایی که می‌‌لنگید به تراس رفت تا با پدرش که بی‌‌وقفه به گوشی‌‌اش زنگ می‌‌زد، صحبت کند. او قصد نداشت ایران را به همین راحتی ترک کند آن هم فقط از ترس یک عده اراذل و اوباش! صدایش را همه می‌‌شنیدیم:
ـ الو... سلام بابا. آره، خوبم. نگران نباش. آره، شناختم. شاپور و آدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود خیلی ممنون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💞💖

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    راضیه خانم ممنون

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤💙🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!