پارت چهل :

یک ربع بعد توی ماشین نشسته بودیم و در مسیر بازگشت بودیم. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و با صدای زیبا و لطیف خواننده غرق در عشق نامعلوم خود شده بودم که به خانه‌‌ی خاله سیما رسیدیم. پیاده شدم و رو به حامد گفتم:
ـ شب عالی بود... ممنونم!
لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت:
ـ داییات دوست دارن. بهشون فرصت بده بفهمن اشتباه کردن.
با لبخند از ماشین فاصله گرفتم و گفتم:
ـ چشم آقا ح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    مرسی راضیه جونم خیلی خیلی قشنگه 😘و خیلی مهسا و حامد بهم میان😍😍کاشکی بهم برسن ❤️😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از نظر مهربونت 😘💖⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!