پارت بیست و یک :

روز بعد خاله سیما آماده شد تا برای بدرقه‌‌ی حامد فرودگاه رود اما با دیدن من که گوشه‌‌ی اتاق کز کرده توی خودم رفته بودم، تعجب در نگاهش نشست:
ـ نمی‌‌خوای فرودگاه بیای؟
نگاه بی‌‌تفاوتی که پشت آن غم بزرگی پنهان بود به او انداختم و با سر پاسخ منفی دادم. خاله که معنی رفتارم را درک نمی‌‌کرد نگاه از من برگرفت و از اتاق بیرون آمد اما لحظه‌‌ی آخر برگشت و گفت:
ـ مهسا نمی‌‌خوام زو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پارسا

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    واقعاحامدعاشق شده یاکلکی داره عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😉😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️