پارت دوم :

هدفون را از گوشش بیرون کشید و با بلند شدن دوباره‌ی صدای در، کمی از آن گیجی فاصله گرفت. این بار، در باز شد و عطا سرش را از لای آن داخل برد. چشم‌هایش چرخی میان اتاق زد و روی صورت خسته و موهای آشفته‌ی او ثابت ماند. نگاهش رنگ تعجب گرفت و زمزمه کرد:
_ خوابی الی؟!
صاف روی تخت نشست و تلاش کرد تا پتو از روی یقه‌ی باز تاپش کنار نرود. در همان حال، زیر لب و با اخم غر زد:
_ الی و زهرمار!
یادش نمی‌آمد وسط ارسال چندمین پیام بود که چشم‌هایش تسلیم خواب شدند. دست آزادش را میان موهایش کشید و همراه با خمیازه‌ای طولانی، ادامه داد:
_ ببخشید که برای خوابیدنم باهاتون هماهنگ نکرده بودم!
عطا با اخم داخل شد و در را پشت سرش بست. نگاهش موشکافانه به صورت درهم و چشم‌های سرخ الناز بود. کنارش روی تخت نشست و دستش را روی پیشانی تب‌دار او گذاشت. نگاهش سمت پنجره کشیده شد و اخم‌هایش بیشتر از قبل در هم رفت. بلند شد و پرده را کنار زد. درحالی که پنجره را می‌بست، غرغرکنان گفت:
_ چته باز؟ جلوی مامان بابات ساکت و آرومی به من که می‌رسی یادت میاد شاخ بزنی؟ چه گناهی کردم گیر تو افتادم آخه؟ هوا دیگه سرد شده، این پنجره‌ی لامصبو شب باز می‌ذاری صبح تنت به تب میوفه پاچه منو می‌گیری!
این بار بی‌توجه به تاپی که پوشیده بود، لحاف را کنار زد و از جا بلند شد. حالا اخم‌های او هم در هم رفته و نگاهش به شدت عصبی بود. موهای کوتاهش را با حرص از دور گردنش جمع و پشت سرش رها کرد.
_ من نه گاوم که شاخ بزنم نه سگم که پاچه بگیرم! من فقط از دروغا و پنهون کاریاتون خسته‌م! تب کردن من مال اون پنجره‌ی باز مونده نیست، مال کابوسیه که هربار می‌بینمش تا چند روز حالم بده! تو هم اگه تحمل منو نداری می‌تونی بری به سلامت، کسی برات دعوت نامه نفرستاده!
عطا که حال و روز طغیان کرده‌ی او را دید، قدمی سمتش برداشت. دست روی شانه‌های او گذاشت و روی تخت نشاندنش. خودش هم مقابلش نشست. اختلاف قدی زیادی با هم نداشتند و در حالت نشسته، نیازی نبود برای دیدن صورت او، سرش را خیلی بالا بگیرد.
دیگر خبری از اخم روی صورتش نبود. نگاه عسلی‌اش مهربان شده و رد دلسوزی در آن دیده می‌شد و الناز متنفر بود از این که تا این حد بیچاره به نظر برسد و حالش باعث دلسوزی کسی شود.
_ بازم کابوس دیدی؟
الناز سری تکان داد و قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. تمام آرامشی که غریبه به او داده بود، انگار با قطع شدن صدای پیانو، از جانش رخت بربسته و باز عذاب و درد بی‌خبری وجودش را پر کرده بود. تمام جانش پر از حرص و خشم بود. از دست تمام اعضای خانواده و اطرافیانش عصبانی بود. حتی از دست خودش و مغزی که اهمیتی به تلاش‌هایش نمی‌داد و خیال نداشت چیزی را به خاطر بیاورد.
عطا چند ثانیه‌ای به حال منقلب او خیره ماند. چشم‌هایش پف کرده و بینی‌اش سرخ شده بود. از کنارش بلند شد، سمت کمدش رفت و با بیرون کشیدن لباسی، آن را روی تخت انداخت و گفت:
_ لباستو عوض کن بیا بیرون بریم یه هوایی به کله‌ت بخوره بلکه یه تکونی به خودت بدی!
الناز با اخم سمت پنجره چرخید.
_ حوصله‌ی بیرون اومدن ندارم!
عطا مقابلش خم شد تا صورتش در موازات صورت ظریف او قرار بگیرد. اندکی خشم در لابه‌لای کلماتش احساس می‌شد.
_ از عالم و آدم طلبکاری که کمکت نمی‌کنن اما خودت حاضر نیستی برای بهتر شدن حالت یه تکونی بخوری! تا ابدم که تو این اتاق بشینی، نه کابوسات تموم میشه نه قراره خود به خود معجزه بشه پس دست از لجبازی بردار بلند شو!
از اتاق بیرون رفت و او را میان بهت جدیت کلامش جا گذاشت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا با کرختی از جا بلند شود و لباس‌هایش را عوض کند. از اتاقش که بیرون رفت، خانه طبق معمول در سکوت غرق بود. انتظار دیگری هم از مادرش نداشت. دم ظهر بود و او تمام خاطراتش را از الهه، یا در حال رفتن به مهمانی و یا هنگام برگشتش از خرید ثبت کرده بود. هیچ‌وقت کنارش نبود، حداقل تا جایی که او به خاطر می‌آورد!
بی‌حوصله از خانه بیرون زد. عطا داخل ماشینش منتظر نشسته بود. با همان اخم‌های درهم سوار شد و نگاه عطا را سمت خود کشید.
_ قدم اول! النازی که من یادمه هیچ‌وقت با این قیافه‌ی داغون از اتاقشم بیرون نمی‌اومد چه برسه به این که بخواد این‌جوری از خونه بزنه بیرون! چیکار کردی با خودت بچه؟ چه بلایی سر چشمات آوردی که این‌جوری پف کرده و سرخه؟
الناز با مکث آفتاب‌گیر را پایین داد و به صورت خودش خیره شد. حق با عطا بود، چشم‌هایش سرخ و متورم شده بودند اما هیچ حساسیتی بابت این‌طور دیده نشدنش در خود احساس نمی‌کرد. دچار یک بی‌حسی عمیق شده و انگار همه چیز اهمیتش را برایش از دست داده بود. همه چیز به جز شناخت غریبه‌ی آشنا که بخش بزرگی از مغزش را درگیر خود کرده بود!
الناز غرق فکر بود و نگاهش به کوچه‌ها و خیابان‌هایی که دیگر مثل روزهای قبل برایش غریبه و ناآشنا نبودند. دلش اما هنوز هم تنگ بود و چاره‌ای برای رفع آن پیدا نمی‌کرد.
عطا که سکوت او را دید، بی‌ هیچ حرف دیگری ماشین را به حرکت درآورد. ساعتی بعد، وقتی جایی نزدیک به پارک آب و آتش ماشین را پارک کرد و پیاده شد، الناز هم با بی‌میلی دنبالش راه افتاد.
قدم‌های آرامش عطا را کلافه کرده بود. به عقب چرخید و دستش را سمت او دراز کرد. مچ دستش را اسیر خود کرد و قدم‌های تندتری به سمت پل برداشت. صورت بانمک و همیشه خندانش حالا عصبی و درهم به نظر می‌رسید.
چند دقیقه بعد، وقتی درست مقابل پل طبیعت کنار هم ایستادند، احساس کرد قلبش از ارتفاعی بلند سقوط کرده و چیزی در وجودش به غلیان افتاده بود. دست‌هایش به لرزش افتاد و چیزی راه گلویش را سد کرد. هزاران تصویر در سرش می‌چرخید اما هیچ‌کدام واضح نبود. پررنگ‌تر از هرچیزی، حضور یک سایه در کنارش بود. سایه‌ای که محو بودنش آزار دهنده‌ترین بخش این تاریکی ذهنی را می‌ساخت.
دستش بی‌اراده بالا رفت و روی سرش نشست. درد عجیب و آشنایی در سرش پیچیده بود. شدتش به حدی زیاد بود که تهوع هم سراغش آمد و وقتی دست دیگرش را جلوی دهانش گرفت، نگاه نگران عطا روی صورتش نشست.
_ خوبی الی؟ چت شد؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا یزدانپور

    0

    چرا من ته ذهنم احساس میکنم که اون سایه و این پرت شدن از ارتفاع به اون غریبه اشنا یه ربطی داره؟ از طرفی هم دلم برای الناز میسوزه. خیلی حق داره که بدونه اطرافش چه خبره اما این پنهون کاری که دارن فک کنم دراخر یه راز بزرگ پشتشه.

    ۲ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    باید بریم جلو ببینیم علتش چیه😎

    ۲ روز پیش
  • آلا ۸۹

    0

    هنوز متوجه نشدم موضوع چیه ؟ راز آلوده انگار

    ۲ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوبه که متوجه نشدی😎

    ۲ روز پیش
  • Fatii

    0

    رفتار و حالت های الناز خوب توصیف شدن، منطقی و به جان و میشه سیر رمان رو درک کرد

    ۲ روز پیش
  • ژیلو

    0

    به نظر میرسه یه خاطره آشنا تو ذهنش چرخیده یا یه سرنخایی بهش رسیده.

    ۳ روز پیش
  • حنا

    0

    به به یه قصه رازآلود خانوادگی. چه شود

    ۳ روز پیش
  • مهسا.م

    0

    چقدر اسم قشنگی گذاشته روش(غریبه ی آشنا).حس میکنم باید یه آدم مهم توی زندگی الناز بوده باشه..کسی که براش مهم بوده یا دوستش داشته🫠🫶🏻

    ۴ روز پیش
  • Saya

    0

    آشفتگی کارکتر الناز خیلی خوب به تصویر کشیده شده و فاکتور از دلایلش، خیلی راحت میشه باهاش همزادپنداری کرد. همچنان منتظریم ببینیم این غریبه کی می تونه باشه اما انگار یه قطعه مهم از پازل شخصیت الی گم شده..

    ۴ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که تونستم حس الناز رو خوب انتقال بدم🥰

    ۴ روز پیش
  • nevisande

    0

    خیلی قلم خوبی دارین. عالی بود✔️

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت عزیزم💜

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    0

    حس میکنم خانواده الی چیزی رو ازش مخفی میکنن نمیدونم چرا شاید چون اون غریبع اشنا کع خیلی به النار نزدیکه خودشو معرفی نمیکنه باید ببینم خانوادش هم از این غریبه خبر دارن با نه اونوقت جالب تر میشه😊🥰 عطا چه وایب خوبی داره..یکی از دوستان گفت عموشه من دو بار پارتوخوندم جایی ننوشته بود عموشه گیج شدم

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اسپویل کردن بچه‌ها 😁 یکم جلوتر مشخص میشه

    ۴ روز پیش
  • آناهیل

    1

    دختر یه کم مهربون باش بااین عموی به این خوبی😒 عطا شخصیت جذابی به نظر میاد🥰

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عطا یه عموی باحال رو مخه😁

    ۴ روز پیش
  • ویدا چراغیان

    0

    دلم موند پیش غریبه آشنا . به نظرم قراره عاشقانه های قشنگی بسازه🥰

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بگردم واسه دل اون غریبه‌ی آشنا🥺

    ۴ روز پیش
  • سمانه حسینی

    1

    چرا دلم واسه عطا سوخت نمیدونم چرا حس کردم الناز زیادی داره باهاش لج میکنه 🥲

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    دلت واسه عطا نسوزه اون پرروتر از این حرفاست😁😁

    ۴ روز پیش
  • آیناز

    0

    حالا این عطا هم فریک زده این بنده خدا رو ول میکنه مگه

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی

    0

    عالی مثل پارت اولش..واقعا هیجان انگیزه که بدونم چیشده

    ۵ روز پیش
  • رها اصغری

    1

    به نظر میاد حافظه ی الی دچار مشکل شده. حالا چرا و چطوریشو باید بخونیم و بفهمیم. حالا سوال در مورد غریب آشنا پررنگتر شد؛ چرا این آدم اینقدر نزدیک ولی اینقدر دوره؟؟

    ۵ روز پیش
کپی شد!