دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان دختران ربوده شده نسخه اصلی اثر کیانا بهمن زاد، رمان مافیایی

رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

  • زبان فارسی
  • 22.2K 👁
  • 96 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان دختران ربوده شده اثر کیانا بهمن زاد، یک رمان مافیایی، عاشقانه، دارک رومنس و اربابی است که در فضای تاریک و پرتنش ایتالیا روایت می‌شود. در میان جنگ دو قدرت مافیایی، امیلی و پرنیا هرکدام درگیر سرنوشتی متفاوت می‌شوند و رازهای گذشته، انتقام و حقیقت، زندگی همه شخصیت‌ها را به بازی می‌گیرد. --- بعضی عشق‌ها با گُل شروع نمی‌شوند؛ با دست‌بند و اسارت شروع خواهد شد. امیلی، دختر هجده ساله‌ای که تمام زندگی‌اش را میان سادگی، ترس و زخم‌های پنهان گذرانده، ناگهان وارد دنیایی می‌شود که حتی در کابوس‌هایش هم نمی‌توانست تصورش کند. دنیایی که پشت دیوارهای باشکوه عمارت‌های بزرگ ایتالیا پنهان شده است؛ جایی که قدرت، پول و نفوذ گاهی از جان انسان‌ها ارزشمندتر هستند. جایی که بعضی دختران نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان مهره‌هایی در بازی مردانی قدرتمند دیده می‌شوند؛ مردانی که با یک تصمیم می‌توانند سرنوشت آدم‌ها را تغییر دهند و کوچک‌ترین اشتباه در برابرشان می‌تواند بهایی سنگین داشته باشد. اما در مرکز این دنیای تاریک، مردی ایستاده که هیچ شباهتی به دیگران ندارد... مردی که با بیماری «الکسی‌تایمیا» متولد شده؛ کسی که درک احساسات برایش همیشه مانند زبانی ناشناخته بوده است. مردی که یاد گرفته به جای تکیه بر قلبش، با ذهن سرد، منطق حسابگر و تصمیم‌های بی‌رحمانه‌اش زندگی کند. کسی که سال‌ها پشت دیواری از سکوت، خشونت و بی‌تفاوتی پنهان شده است. تاجری مرموز با شبکه‌ای گسترده از آدم‌هایی که از او اطاعت می‌کنند؛ مردی که سال‌ها با کینه، نفرت و خاطرات تلخ گذشته زندگی کرده و همان گذشته، او را به سمت نقشه‌ای خطرناک کشانده است. در گوشه‌ای دیگر از این دنیای بی‌رحم، دختری ایرانی به نام پرنیا قرار دارد؛ دختری که پس از گرفتار شدن در یک ازدواج اشتباه و فرار از سرنوشتی که برایش رقم زده بودند، وارد مسیری می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. او در دام پزشکی گرفتار می‌شود که مرز میان علم و انسانیت را از بین برده است؛ مردی با اهدافی خطرناک که تلاش می‌کند با آزمایش‌های غیرانسانی، گذشته‌ی خودش و عذاب وجدان‌های دفن‌شده‌اش را تغییر دهد. حالا دو قدرت بزرگ مافیایی ایتالیا در مقابل یکدیگر قرار گرفته‌اند. جنگی برای قدرت... جنگی برای انتقام... جنگی برای کشف حقیقت‌هایی که سال‌ها در تاریکی پنهان مانده‌اند. در میان این آشوب، رئیس‌های قدرتمند، خلافکاران تشنه‌ی انتقام، پزشکی با اهداف ناشناخته، مردانی با گذشته‌های تاریک و زنانی که هرکدام زخمی پنهان در وجودشان دارند، وارد بازی می‌شوند. در دنیایی پر از دروغ، خیانت و رازهای پنهان، تنها یک حقیقت وجود دارد؛ هیچ‌کس آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

( دانای کل )
سکوت سنگینی سراسر سالن را در بر گرفته بود.
دختر ها به صف کنار هم، زانو زده روی زمین نشسته بودند؛ سر هایشان پایین بود، دست ‌هایشان روی پا هایشان قرار داشت و نفس‌ های بریده‌شان از شدت ترس، نامنظم بالا و پایین می شد.
هیچ ‌کس جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد.
بعضی‌ ها زیر لب دعا می ‌خواندند، بعضی‌ ها از شدت اضطراب قلبشان به سینه می ‌کوبید و بعضی دیگر فقط بی ‌حرکت به زمین خیره مانده بودند.
همه فقط یک آرزو داشتند؛ این‌ که امروز نوبت آن ‌ها نباشد چون او مثل بقیه مشتری ‌ها نبود.
با آمدنش، ناله و درد هم قدم با او وارد می‌ شد؛ دردی که دیر یا زود گریبان گیر تمام اطرافیانش می شد، اما سهم دختری که انتخاب می ‌شد، همیشه از همه بیشتر بود.
همین که صدای قدم‌ هایش در سالن پیچید، لرزش خفیفی میان صف دختر ها افتاد.
لازم نبود کسی اسمش را به زبان بیاورد؛ همه او را خوب می‌ شناختند.
مردی که هر بار پا به این سالن می‌ گذاشت، برای یکی از آن دختر ها، آغاز شبی کابوس ‌وار بود.
با قدم‌ هایی آرام و شمرده به سمتشان نزدیک شد.
شانه ‌های پهنش را صاف کرد و بدون کوچک‌ ترین عجله، با همان چهره‌ی سرد و بی ‌احساس، نگاه کوتاهی روی ردیف دختر ها چرخاند.
دود سیگارش آرام‌ آرام در هوا پخش می‌ شد و سکوت سنگین سالن را سنگین ‌تر می ‌کرد.
هیچ عجله ‌ای برای انتخاب نداشت؛ انگار از وحشتی که روی صورت دختر ها نشسته بود، لذت می ‌برد.
چند قدم دیگر جلو رفت و مقابل اولین دختر ایستاد.
همین که سایه‌ی سنگین مرد روی تن نحیف دخترک افتاد، نفسش را در سینه حبس کرد.
لب ‌هایش از شدت اضطراب می ‌لرزید و زیر لب، بی‌ وقفه دعا می ‌خواند تا انتخاب نشود.
مرد حتی نگاهی هم به او نینداخت.
سیگارش را میان انگشتانش تکان داد، خاکسترش را روی سنگ‌ های سرد کف سالن ریخت، کام عمیقی گرفت و دوباره به راه افتاد.
از کنار یک دختر...
دو دختر...
سه دختر...
همین طور بی تفاوت عبور کرد تا این‌ که قدم‌ هایش از حرکت ایستاد.
آرام سرش را به سمت راست چرخاند.
مقابل دختری ایستاد که مثل بقیه، لباس حریر سفید و نازکی به تن داشت.
در نگاه اول، هیچ تفاوتی با بقیه نداشت؛ اما پیش از آن‌ که حتی فرصت کند صورتش را درست ببیند، رایحه‌ی ملایم لیمو به مشامش رسید.
ابرویش خیلی نامحسوس بالا رفت.
عطر ملایم لیمو میان دود تلخ سیگارش پیچید و همان رایحه، برای اولین بار باعث شد مکث کند.
دختر سرش را پایین انداخته بود و تمام چیزی که می ‌دید، کفش‌ های چرمی مشکی و براق مرد بود.
گلویش از شدت اضطراب خشک شده بود.
آب دهانش را با زحمت قورت داد، نفس عمیقی کشید و تمام تلاشش را کرد تا خودش را نبازد؛ شاید مثل چند دختر قبل، از کنارش رد می‌ شد و سراغ نفر بعدی می ‌رفت اما مرد این بار هیچ حرکتی نکرد.
چند ثانیه همان ‌جا بالای سرش ایستاد بعد سیگار نیمه ‌سوخته را از میان انگشتانش رها کرد تا درست مقابل زانوی دختر روی زمین بیفتد.
پایش را بالا آورد؛ انگار می ‌خواست ته‌ سیگار را زیر کفشش له کند، اما درست در آخرین لحظه منصرف شد.
بی‌ آن‌ که چیزی بگوید، پایش را عقب کشید.
چشم از دختر برنداشت و با همان صدای آرام و بم؛ صدایی که هیچ ردی از احساس در آن نبود، گفت:
_ لهش کن.
رنگ از صورت دختر پرید و نگاهش بی ‌اختیار روی سیگار ثابت ماند.
هنوز رشته‌ی باریکی از دود، از نوک سرخ سیگار بالا می‌ رفت.
لب‌ هایش از ترس لرزید.
او پا برهنه بود؛ هیچ کفشی نداشت که با آن ته‌ سیگار را له کند.
پس یعنی منظور مرد...
با فکری که به سرش زد قلبش با شدت بیشتری به سینه ‌اش کوبید.
از همان روز اول به آن ‌ها یاد داده بودند که سؤال نپرسند، اعتراض نکنند و حتی اجازه هم نگیرند؛ فقط بی ‌چون‌ و چرا همان کاری را انجام دهند که به آن‌ ها گفته می‌ شود چون هر اشتباهی بهایی داشت و هیچ‌ کس دلش نمی ‌خواست آن بها را بپردازد.
نفس عمیقی کشید.
انگشت ‌هایش از شدت ترس می ‌لرزید، اما با تردید دستش را آرام به سمت سیگار برد.
هنوز گرمای سوزانش را لمس نکرده بود، اما از ترس، تمام بدنش منقبض شد.
خوب می ‌دانست اگر دستش را عقب بکشد یا حتی یک لحظه تردید کند، دردی که بعد از آن انتظارش را می ‌کشد، هزار بار بدتر از سوختن چند انگشت خواهد بود.
پلک‌ هایش را محکم روی هم فشرد بعد انگشت ‌های لرزانش را آرام به سمت سیگار روشن برد.
با چشم‌ های بسته، کف دستش را روی آن گذاشت.
همین که پوستش با نوک داغ سیگار تماس پیدا کرد، تمام بدنش از شدت درد جمع شد.
نفسش برید، اما حتی کوچک ‌ترین صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط لب پایینش را محکم میان دندان‌ هایش فشرد تا ناله نکند.
همه‌ی این ‌ها فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای او انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
وقتی دستش را عقب کشید، رد سوختگی روی پوست سفیدش جا ماند.
اشک بی ‌اختیار از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و روی گونه ‌اش لغزید، اما سرش همچنان پایین مانده بود.
مرد نگاهش را از دست سوخته‌ی دختر گرفت.
برای لحظه‌ ای، رایحه‌ی لیمو و چهره‌ی دختر، خاطره ‌ای را در ذهنش زنده کرد؛ خاطره ‌ای که سال‌ ها تلاش کرده بود برای همیشه دفنش کند.
فکش را محکم روی هم فشرد.
نه...
الان وقتِ فکر کردن به گذشته نبود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

کیانا بهمن زاد : ۲ هفته پیش

📢چطور پارت های قفل شده " دختران ربوده شده " رو باز کنیم؟برای باز کردن پارت های قفل شده ۳ راه دارید 👇🏻✨راه اول | عضویت:با پرداخت ۷۵ هزار تومان عضو میشید، هر شب پارت جدید دارید و دیگه تا پایان رمان نیازی به پرداخت مجدد ندارید. 😍🪙 راه دوم | سکه رایگان:میتونید هر روز از سایت دنیای رمان ۶۰۰ سکه رایگان جمع کنید و باهاش هر روز یک پارت باز کنید. 🥰(یعنی هر روز 600 سکه رایگان جمع میکنید و باهاش پارت قفل شده رو باز میکنید)(برای این کار روی علامت سکه بالای صفحه بزنید وارد یه صفحه میشید همه چی توضیح داده شده. کدهارو وارد میکنید و 600 سکه جمع میکنید)اگه مراحل جمع کردن سکه ها رو بلد نیستید، کامنت بذارید تا براتون توضیح بدم. 💕👇🏻💗 راه سوم | پارت های رایگان:شب های فرد، یعنی یکشنبه، سه شنبه و پنجشنبه، یکی از پارت ها رایگان میشه و میتونید بدون پرداخت سکه مطالعه اش کنید. 📖✨

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 102 رای
5 ★
96%
4 ★
1%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
2%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

  • مینا

    در پارت 270

    اون جملات لنزو اصلا عادی نبودا💀🥲انگار قرار نیست اون دختر بیچاره بهش اسون گرفته بشه

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همینطوره متاسفانه

    ۲۷ دقیقه پیش
  • اسطره

    در پارت 270

    تجسم اینکه جای اون دختر بدبخت باشم مو به تنم سیخ کرد😱😨😨عجب پایانی😭😭همش جای حساس تموم میشه

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خدا نکنه هیچ دختری جای دخترهای این رمان باشن

    ۲۸ دقیقه پیش
  • حوردیس

    0

    پیام دادم انگار براتون ارسال نشد اسکرول کردم ولی تا صفحه۴۹۰بیشتر برام بالا نیومد تا همونجایی ک خوندم از ... خریداری کردم

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ارسال شد قشنگم گزینه ارسال خصوصی رو زده بودی😂😘

    ۲۸ دقیقه پیش
  • سارا

    در پارت 270

    وای مکالمه امیلی و لیلیان🥲🥺کاش میشد کمکشون کرد

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ما مقابل اون ادم ها هیچ قدرتی نداریم

    ۲۹ دقیقه پیش
  • المیرا (هیتر ریچر)

    در پارت 270

    اوکی. دایه هم به لیست منفور ها اضافه شد. هدیه؟ دختر و کادو پیچ کردی تو اتاقش هدیه؟ بیشرف

    ۹ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 270

    اینطور داره پیش میره یه تومار باید از اسامی منفورها داشته باشیم😂

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    منفورهای المیرا😂

    ۲۹ دقیقه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    و جالبه بدونی که توی ایران خودمون هم همچین چیزی وجودداره متاسفانه

    ۳۱ دقیقه پیش
  • سارا

    در پارت 270

    ماتئو داداش توام این کاره ای😂😐بابا دارید راجب ادم صحبت میکنید😭

    ۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲۹ دقیقه پیش
  • حوردیس

    0

    از .... خریداری کردم و اسکرول کردم تاصفحه۴۹۰بیشتر نیست به پشتیانیش پیام دادم و هنوز جوابی نداده

    ۸ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم حتما اشتباه کردین چون با خرید از اون سایت لینک کامل در اختیارته احتمالا شما فایل عیارسنج رو دان کردین

    ۳۰ دقیقه پیش
  • محدثه

    در پارت 40

    چه قدر از این جمله اخر پارت خوشم اومد🫠

    ۱۰ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۳۲ دقیقه پیش
  • لیلی

    در پارت 250

    پس ریچر توی پرورش اسب حرف اولو میزنن امیدوارم لنزو بتونه اون اسمو رسمی ازشون بگیره مرتیکه اشغال

    ۱۳ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همینطوره عزیزم. باید دید که قراره چی بشه

    ۳۲ دقیقه پیش
  • دیده مشکین♡

    در پارت 160

    لنزو خیلی حرو.. م زا.. ده.. *** اخر رمان دلم با لنزو صاف نمیشه حتی اگه آدم خوبی بشه حالا هر دلیلی که برای اینکاراش داره

    ۲ روز پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    قشنگم بهتره تیریپ شخصیتی رو هم در نظر بگیری لنزو ماتئو و کلا مردهای این رمان جزو مردهای معمولی که اطراف خودمون میبینیم نیستن. اونا توی یه دنیای دیگه زندگی میکنن دنیایی که پر از زور و خشونت و بیرحمی هستش

    ۱۶ ساعت پیش
  • دیده مشکین♡

    در پارت 160

    اره اینم هس ولی واقعا خیلی حرصم میدهه💔🤣

    ۱۳ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    حق داری😂🤍

    ۳۳ دقیقه پیش
  • سیمین

    در پارت 200

    این قسمت اونقدر طبیعی نوشتی انگار من به جای پرنیاس بدبخت روی تخت بسته شدم

    ۱۳ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم خوشحالم که متن به دلت نشسته عزیزم

    ۳۳ دقیقه پیش
  • گیلدا

    در پارت 170

    دارم کم کم نسبت به دکترها هم بی اعتماد میشم

    ۱۴ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همه که مثل هم نیستن عزیزم

    ۳۴ دقیقه پیش
  • حوردیس

    0

    جلد دوم رمان هم اومده ایا؟؟ من جلد اولو خوندم رفتم جلد دومو انلاین خرید کنم برام جلد اول باز شد😂به پشتیبانی پیام دادم به شدتم عصبانی بودم گفتم جلد دومشو میخام الان تکلیف من چی میشه ولی واقعاا دمتون گرم بابت این ذهن خلاقتون اصا تحسینتون میکنم خانم بهمن زاد واقعا این شاهکارتون بی نظیره😍

    ۱۸ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام گل قشنگم اون فایلی که شما میگید خریداری کردین همون فایل کامله یعنی اسکرول کنید پایین و صفحات رو رد کنید میرسید به صفحات وی ای پی و میتونید رمان رو مطالعه کنید. این رمان دو جلدی نیست و فقط همین یه جلده عزیزم

    ۱۶ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    نسخه ای که شما خریدی نسخه قدیمی رمانه و این یکی نسخه اش که روی سایت دنیای رمان هستش نسخه اصلیه و داره ویرایش میخوره اگه دقت کرده باشید متن و جمله بندی ها و حتی روایت هم یه خورده تغییر کرده.

    ۱۶ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    اگه باز هم مشکلی بود به خودم پیام بزنید

    ۱۶ ساعت پیش
  • زندی

    در پارت 260

    بالاخره یه رمان پیدا کردم مافیایی طور اصل باشه😂😍

    ۱۷ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم به رمانم خوش اومدی عزیزم

    ۱۶ ساعت پیش
  • ستایش

    در پارت 220

    هم حس خوب به ماتئو دارم هم نگرانم میکنه😗

    ۲۱ ساعت پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    دو حس ضد و نقیض😂

    ۱۶ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️