دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان دختران ربوده شده نسخه اصلی اثر کیانا بهمن زاد، رمان مافیایی

رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

  • زبان فارسی
  • 35.5K 👁
  • 122 ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان دختران ربوده شده اثر کیانا بهمن زاد، یک رمان مافیایی، عاشقانه، دارک رومنس و اربابی است که در فضای تاریک و پرتنش ایتالیا روایت می‌شود. در میان جنگ دو قدرت مافیایی، امیلی و پرنیا هرکدام درگیر سرنوشتی متفاوت می‌شوند و رازهای گذشته، انتقام و حقیقت، زندگی همه شخصیت‌ها را به بازی می‌گیرد. --- بعضی عشق‌ها با گُل شروع نمی‌شوند؛ با دست‌بند و اسارت شروع خواهد شد. امیلی، دختر هجده ساله‌ای که تمام زندگی‌اش را میان سادگی، ترس و زخم‌های پنهان گذرانده، ناگهان وارد دنیایی می‌شود که حتی در کابوس‌هایش هم نمی‌توانست تصورش کند. دنیایی که پشت دیوارهای باشکوه عمارت‌های بزرگ ایتالیا پنهان شده است؛ جایی که قدرت، پول و نفوذ گاهی از جان انسان‌ها ارزشمندتر هستند. جایی که بعضی دختران نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان مهره‌هایی در بازی مردانی قدرتمند دیده می‌شوند؛ مردانی که با یک تصمیم می‌توانند سرنوشت آدم‌ها را تغییر دهند و کوچک‌ترین اشتباه در برابرشان می‌تواند بهایی سنگین داشته باشد. اما در مرکز این دنیای تاریک، مردی ایستاده که هیچ شباهتی به دیگران ندارد... مردی که با بیماری «الکسی‌تایمیا» متولد شده؛ کسی که درک احساسات برایش همیشه مانند زبانی ناشناخته بوده است. مردی که یاد گرفته به جای تکیه بر قلبش، با ذهن سرد، منطق حسابگر و تصمیم‌های بی‌رحمانه‌اش زندگی کند. کسی که سال‌ها پشت دیواری از سکوت، خشونت و بی‌تفاوتی پنهان شده است. تاجری مرموز با شبکه‌ای گسترده از آدم‌هایی که از او اطاعت می‌کنند؛ مردی که سال‌ها با کینه، نفرت و خاطرات تلخ گذشته زندگی کرده و همان گذشته، او را به سمت نقشه‌ای خطرناک کشانده است. در گوشه‌ای دیگر از این دنیای بی‌رحم، دختری ایرانی به نام پرنیا قرار دارد؛ دختری که پس از گرفتار شدن در یک ازدواج اشتباه و فرار از سرنوشتی که برایش رقم زده بودند، وارد مسیری می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. او در دام پزشکی گرفتار می‌شود که مرز میان علم و انسانیت را از بین برده است؛ مردی با اهدافی خطرناک که تلاش می‌کند با آزمایش‌های غیرانسانی، گذشته‌ی خودش و عذاب وجدان‌های دفن‌شده‌اش را تغییر دهد. حالا دو قدرت بزرگ مافیایی ایتالیا در مقابل یکدیگر قرار گرفته‌اند. جنگی برای قدرت... جنگی برای انتقام... جنگی برای کشف حقیقت‌هایی که سال‌ها در تاریکی پنهان مانده‌اند. در میان این آشوب، رئیس‌های قدرتمند، خلافکاران تشنه‌ی انتقام، پزشکی با اهداف ناشناخته، مردانی با گذشته‌های تاریک و زنانی که هرکدام زخمی پنهان در وجودشان دارند، وارد بازی می‌شوند. در دنیایی پر از دروغ، خیانت و رازهای پنهان، تنها یک حقیقت وجود دارد؛ هیچ‌کس آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

( دانای کل )
سکوت سنگینی سراسر سالن را در بر گرفته بود.
دختر ها به صف کنار هم، زانو زده روی زمین نشسته بودند؛ سر هایشان پایین بود، دست ‌هایشان روی پا هایشان قرار داشت و نفس‌ های بریده‌شان از شدت ترس، نامنظم بالا و پایین می شد.
هیچ ‌کس جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد.
بعضی‌ ها زیر لب دعا می ‌خواندند، بعضی‌ ها از شدت اضطراب قلبشان به سینه می ‌کوبید و بعضی دیگر فقط بی ‌حرکت به زمین خیره مانده بودند.
همه فقط یک آرزو داشتند؛ این‌ که امروز نوبت آن ‌ها نباشد چون او مثل بقیه مشتری ‌ها نبود.
با آمدنش، ناله و درد هم قدم با او وارد می‌ شد؛ دردی که دیر یا زود گریبان گیر تمام اطرافیانش می شد، اما سهم دختری که انتخاب می ‌شد، همیشه از همه بیشتر بود.
همین که صدای قدم‌ هایش در سالن پیچید، لرزش خفیفی میان صف دختر ها افتاد.
لازم نبود کسی اسمش را به زبان بیاورد؛ همه او را خوب می‌ شناختند.
مردی که هر بار پا به این سالن می‌ گذاشت، برای یکی از آن دختر ها، آغاز شبی کابوس ‌وار بود.
با قدم‌ هایی آرام و شمرده به سمتشان نزدیک شد.
شانه ‌های پهنش را صاف کرد و بدون کوچک‌ ترین عجله، با همان چهره‌ی سرد و بی ‌احساس، نگاه کوتاهی روی ردیف دختر ها چرخاند.
دود سیگارش آرام‌ آرام در هوا پخش می‌ شد و سکوت سنگین سالن را سنگین ‌تر می ‌کرد.
هیچ عجله ‌ای برای انتخاب نداشت؛ انگار از وحشتی که روی صورت دختر ها نشسته بود، لذت می ‌برد.
چند قدم دیگر جلو رفت و مقابل اولین دختر ایستاد.
همین که سایه‌ی سنگین مرد روی تن نحیف دخترک افتاد، نفسش را در سینه حبس کرد.
لب ‌هایش از شدت اضطراب می ‌لرزید و زیر لب، بی‌ وقفه دعا می ‌خواند تا انتخاب نشود.
مرد حتی نگاهی هم به او نینداخت.
سیگارش را میان انگشتانش تکان داد، خاکسترش را روی سنگ‌ های سرد کف سالن ریخت، کام عمیقی گرفت و دوباره به راه افتاد.
از کنار یک دختر...
دو دختر...
سه دختر...
همین طور بی تفاوت عبور کرد تا این‌ که قدم‌ هایش از حرکت ایستاد.
آرام سرش را به سمت راست چرخاند.
مقابل دختری ایستاد که مثل بقیه، لباس حریر سفید و نازکی به تن داشت.
در نگاه اول، هیچ تفاوتی با بقیه نداشت؛ اما پیش از آن‌ که حتی فرصت کند صورتش را درست ببیند، رایحه‌ی ملایم لیمو به مشامش رسید.
ابرویش خیلی نامحسوس بالا رفت.
عطر ملایم لیمو میان دود تلخ سیگارش پیچید و همان رایحه، برای اولین بار باعث شد مکث کند.
دختر سرش را پایین انداخته بود و تمام چیزی که می ‌دید، کفش‌ های چرمی مشکی و براق مرد بود.
گلویش از شدت اضطراب خشک شده بود.
آب دهانش را با زحمت قورت داد، نفس عمیقی کشید و تمام تلاشش را کرد تا خودش را نبازد؛ شاید مثل چند دختر قبل، از کنارش رد می‌ شد و سراغ نفر بعدی می ‌رفت اما مرد این بار هیچ حرکتی نکرد.
چند ثانیه همان ‌جا بالای سرش ایستاد بعد سیگار نیمه ‌سوخته را از میان انگشتانش رها کرد تا درست مقابل زانوی دختر روی زمین بیفتد.
پایش را بالا آورد؛ انگار می ‌خواست ته‌ سیگار را زیر کفشش له کند، اما درست در آخرین لحظه منصرف شد.
بی‌ آن‌ که چیزی بگوید، پایش را عقب کشید.
چشم از دختر برنداشت و با همان صدای آرام و بم؛ صدایی که هیچ ردی از احساس در آن نبود، گفت:
_ لهش کن.
رنگ از صورت دختر پرید و نگاهش بی ‌اختیار روی سیگار ثابت ماند.
هنوز رشته‌ی باریکی از دود، از نوک سرخ سیگار بالا می‌ رفت.
لب‌ هایش از ترس لرزید.
او پا برهنه بود؛ هیچ کفشی نداشت که با آن ته‌ سیگار را له کند.
پس یعنی منظور مرد...
با فکری که به سرش زد قلبش با شدت بیشتری به سینه ‌اش کوبید.
از همان روز اول به آن ‌ها یاد داده بودند که سؤال نپرسند، اعتراض نکنند و حتی اجازه هم نگیرند؛ فقط بی ‌چون‌ و چرا همان کاری را انجام دهند که به آن‌ ها گفته می‌ شود چون هر اشتباهی بهایی داشت و هیچ‌ کس دلش نمی ‌خواست آن بها را بپردازد.
نفس عمیقی کشید.
انگشت ‌هایش از شدت ترس می ‌لرزید، اما با تردید دستش را آرام به سمت سیگار برد.
هنوز گرمای سوزانش را لمس نکرده بود، اما از ترس، تمام بدنش منقبض شد.
خوب می ‌دانست اگر دستش را عقب بکشد یا حتی یک لحظه تردید کند، دردی که بعد از آن انتظارش را می ‌کشد، هزار بار بدتر از سوختن چند انگشت خواهد بود.
پلک‌ هایش را محکم روی هم فشرد بعد انگشت ‌های لرزانش را آرام به سمت سیگار روشن برد.
با چشم‌ های بسته، کف دستش را روی آن گذاشت.
همین که پوستش با نوک داغ سیگار تماس پیدا کرد، تمام بدنش از شدت درد جمع شد.
نفسش برید، اما حتی کوچک ‌ترین صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط لب پایینش را محکم میان دندان‌ هایش فشرد تا ناله نکند.
همه‌ی این ‌ها فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای او انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
وقتی دستش را عقب کشید، رد سوختگی روی پوست سفیدش جا ماند.
اشک بی ‌اختیار از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و روی گونه ‌اش لغزید، اما سرش همچنان پایین مانده بود.
مرد نگاهش را از دست سوخته‌ی دختر گرفت.
برای لحظه‌ ای، رایحه‌ی لیمو و چهره‌ی دختر، خاطره ‌ای را در ذهنش زنده کرد؛ خاطره ‌ای که سال‌ ها تلاش کرده بود برای همیشه دفنش کند.
فکش را محکم روی هم فشرد.
نه...
الان وقتِ فکر کردن به گذشته نبود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

کیانا بهمن زاد : ۴ روز پیش

بچه ها، خبر دارید برای اعضای وی ای پی هر شب پارت داریم؟ ❤️ 🔥تایم پارت ها طولانی تر شده و داستان داره کم کم به جاهای حساس، نفس گیر و هیجان انگیزش میرسه 👀💣**💎 و اما یه نکته مهم برای اونایی که هنوز اشتراک رمان رو نخریدن!**عزیزای دلم، اگه قصد خرید اشتراک دختران ربوده شده رو دارین، الان بهترین فرصته که دست به کار بشین ❤️با توجه به ادامه ی انتشار رمان و احتمال افزایش قیمت در آینده، پیشنهاد می کنم خریدتون رو به تعویق نندازین و قبل از بالا رفتن قیمت، اشتراکتون رو تهیه کنین 🔥⏳نمی خوام وسط حساس ترین قسمت های داستان منتظر بمونین و از اعضای وی ای پی عقب بیفتین ❤️ 🫂💋**

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 117 رای
5 ★
71%
4 ★
23%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
3%
امتیاز شما
5 از 5
برای تغییر امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید

نظرات رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی

  • آرنیکا🩵

    در پارت 430

    بیچاره امیلی💔🥺 لیلو مارسلو و دایه میتونن شهادت بدن ک امیلی بیگناهه چون اونا فهمیدن امیلی داشته ماهی تمیز می کرده🫠

    ۱۰ ساعت پیش
  • آرنیکا🩵

    در پارت 350

    یعنی آدم آنقدر ساده خدایی من جای امیلی بود از لجم شده همه چیز رو به ماتئو میگفتم🫠😶ولی اونجایی که امیلی گفت بپر بپر کردم چقدر با یه اتفاق خوبِ کوچیک ذوق می کنه🥺🥺

    ۱۴ ساعت پیش
  • رزا

    در پارت 350

    و ببین چه قدر دل بزرگی داره :) همیشه ادمای اینطور بدترین ضربه ها میخورن=(

    ۱۲ ساعت پیش
  • آرنیکا🩵

    در پارت 350

    همینطوره متاسفانه!💔

    ۱۱ ساعت پیش
  • گیلدا

    در پارت 430

    کیانا من الان بقیه پارتو میهونم اما اگه واقعا یه عضو امیلیو قطع کنه من واقعا از پا در میام امیلی خیلی معصومه😔

    ۱۲ ساعت پیش
  • گیلدا

    در پارت 430

    وای نگید میخواد در ادامه عضوشو قطع کنه😐😭😱به خدا جرات ندارم خط های پایین رو بخونم لنزو بهش گفت کدوم عضوتو نیاز نداری😭😭وای نه لنزو نکن توروخدا نکن نابشر

    ۱۲ ساعت پیش
  • صدفی

    در پارت 430

    یعنی قراره توی اون طویله چه بلایی سرش بیارن که به ماتئو گفت خودت تنبیهم کن ولی نذار منو اونجا ببرن 😭😭به خدا بغضم گرفته

    ۱۲ ساعت پیش
  • ثنا

    در پارت 430

    از شجاعت و جسارت لیلیان خیلی خوشم اومد یه زن همیشه پشت یه زن دیگه است واقعا ازش خوشم اومد خیلیا یعنی پسر بودم میگرفتمش

    ۱۲ ساعت پیش
  • صدفی

    در پارت 430

    ازم خواهش کن امیلی💔💔اخ لنزو چه طور دلت اومد پاتو روی گردنش بذاری💔🥺

    ۱۲ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 430

    چه قدر طبیعی چه قدر همه چی عالی و قابل تجسم بود اصلا انگار من جای امیلی بودم و تونستم تک تک لحظات دردناک پر استرس و امید واهیش رو حس کنم🥺

    ۱۲ ساعت پیش
  • شکیلا

    در پارت 430

    خیلی خیلی منم متاسفانه تونستم همه چیو تجسم کنم😭😭

    ۱۲ ساعت پیش
  • ماهونیا

    در پارت 430

    اواا خب چرا نگفت از تو صدف پیداشون کرده من دلم میخواد مثلا بعدا بفهمن مثلا امیلی وارث گمشده یه ادم مهم بوده بعد بابت بلا هایی که سر امیلی اووردن انتقام امیلی رو بگیرن

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 430

    به نظرت مسخره نیست میگفت؟🥺🫠کی باورش میشد اخه😭😭💔ماتئو به دادش نرسه دیگه هیچی😭😭💔

    ۱۲ ساعت پیش
  • المیرا

    در پارت 430

    این حجم از خشونت به زن ها واقعا زیادیه. از هرچی مافیا ست متنفرم. لنزو در آینده هر کاری بکنه، تکرار میکنم هر کاری بکنه نمیتونم ببخشمش.

    ۱۳ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 430

    خشونت علیه زنان همیشه و هرجا هست المیرا. حتی بدتر از این داستان. از طرفی امیلی بدبخت چون یه برده ناتوان و ضعیفه خیلی بیشتر بهش زور میگن🫠ولی لیلیان قویه بهتر باهاش رفتار میشه. همیشه دلم میخواست یه قدرتی داشتم ریشه همچین ادمایی رو از ته میسوزوندم

    ۱۲ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 430

    و ماتئو هم که اینطور دلوین بدبختو ناامید کرد امیدوارم پارت بعد به دادش برسه💔به نظرم هیچکس به غیر از ماتئو نمیتونه نجاتش بدا

    ۱۲ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 430

    خودت خوب میدونی همیشه چزو نویسنده های محبوبم بودی و تک تک رماناتو دنبال کردم این رمانو خیلی دوست دارم چون ارباب بردگی رو خیلی خوب ترسیم کردی. لنزو خیلی خشن و بیرحمه و باید هم باشه چون یه مافیا قدر و ظالم و زورگو هستش اما شک ندارم بعدا عین سگ از رقتارش پشیمون میشه👌

    ۱۲ ساعت پیش
  • آرنیکا🩵

    در پارت 380

    عمیقأ دلم برای ماتئو سوخت💔🫠 به امید روزی ک پیر خرفت بره زیر تریلی😶

    ۱۳ ساعت پیش
  • المیرا

    در پارت 430

    هیچ کلمه ای نیست که بتونه نفرتم به لنزو رو بیان کنه

    ۱۳ ساعت پیش
  • آرنیکا🩵

    در پارت 340

    پشمامم لنزو سی و هفت سالشه؟بعدش ماتئو سی و هشت؟امیلی هم نوزده؟چیزه اختلاف سنی خیلی خیلی زیادهه یعنی نوزده سال ماتئو، هیجده سال لنزو از امیلی بزرگتره فوقش فک میکردم بیست و پنج بیستو شش سالشون باشه😂😂کیانا بدجور غافلگیر کردیاا😁😂

    ۱۳ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️