پارت دوم :
بی حوصله نگاهش را از او گرفت و روی دختر کناری انداخت بعد، بدون این که حتی زحمت نگاه کردن به دستیارش را به خودش بدهد، با لحنی سرد گفت:
_ اون یکی... امشب آمادهش کنید. شرکای تجاریمون منتظرن.
همین یک جمله کافی بود؛ رنگ از صورت دختر انتخاب شده پرید.
نفسش در سینه حبس شد و اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شدند.
سرش را بالا آورد؛ انگار هنوز تهِ دلش امید داشت اگر فقط یک بار در چشم های مرد نگاه کند، شاید دلش به رحم بیاید.
اما اشتباه می کرد.
هنوز چیزی نگفته بود که دستیار مرد با پشت دست، محکم به صورتش کوبید.
صدای سیلی در تمام سالن پیچید.
دختر با ضربهی سیلی روی زمین افتاد و دستش را روی صورتش گذاشت.
هیچ کس کوچک ترین حرکتی نکرد. انگار همه خوب می دانستند که حتی نگاه کردن به آن مرد هم ممنوع است.
زن میانسالی که مسئول نگهداری دختر ها بود، با اخم چند قدم جلو آمد و با صدای بلند گفت:
_ بلند شید... همهتون... به اتاق هاتون برگردید.
دختر ها از خدا خواسته یکی یکی از روی زمین بلند شدند.
بعضی ها هنوز اشک می ریختند، بعضی ها زیر لب دعا می خواندند و بعضی دیگر فقط می خواستند هر چه زودتر از آن سالن دور شوند.
دختری که کف دستش سوخته بود هم آرام از جایش بلند شد.
درد هنوز در دستش می پیچید، اما حاضر بود هزار بار بیشتر از این بسوزد، فقط از آنجا دور شود.
یک قدم برداشت...
_ وایسا.
صدای مرد باعث شد همان جا خشکش بزند.
نه فقط او...
چند دختر دیگر هم بی اختیار از حرکت ایستادند.
سالن بار دیگر در سکوتی سنگین فرو رفت.
دختر همان جا بی حرکت ماند.
آرام برگشت و دوباره سرش را پایین انداخت.
دست سوخته اش را پشت کمرش پنهان کرد تا لرزشش به چشم نیاید.
مرد چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد با اشارهی کوتاه سر، گفت:
_ بیا جلو.
دختر بی درنگ راه افتاد.
قدم هایش آن قدر آرام و محتاط بود که انگار از هر قدمی که به مرد نزدیک ترش می کرد، می ترسید.
وقتی چند قدمی او رسید، ایستاد اما جرئت نکرد سرش را بالا بیاورد.
سکوت سنگینی میانشان حاکم شد.
مرد نگاهش را از سر تا پای دختر چرخاند.
لباس سفید و نازکش...
موهای آشفته...
دستی که از شدت ترس بی وقفه می لرزید...
و از همه مهم تر همان رایحهی لیمو.
باز هم همان بو.
برای لحظه ای فکش از شدت فشار سفت شد، اما خیلی زود چهره اش دوباره همان سردی همیشگی را به خود گرفت.
دختر لب هایش را از هم باز کرد.
_ آ
اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.
گلوی خشک شده اش اجازهی حرف زدن نمی داد.
چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد و دوباره سرش را پایین انداخت.
مرد هیچ واکنشی نشان نداد فقط دستش را بالا آورد و با اشاره ای کوتاه، به او فهماند که برود.
دختر چند ثانیه همان جا ایستاد؛ انگار هنوز مطمئن نبود واقعاً اجازهی رفتن دارد.
وقتی مطمئن شد، نفس راحتی کشید، چند قدم عقب رفت و با عجله از سالن بیرون زد.
با بسته شدن درِ سالن، مرد هنوز به همان سمتی که دختر رفته بود خیره ماند.
دستیارش سکوت را شکست.
_ آقا.
مرد نگاهش را از در گرفت.
سرد و کوتاه پرسید:
_ هواپیما کی میشینه؟
_ حدود یه ساعت دیگه قربان.
سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد بعد رو به زنی که مسئول نگهداری دختر ها بود، گفت:
_ پرونده و شناسنامهی اون دختر رو می خوام.
زن لحظه ای مکث کرد.
_ کدوم دختر، آقا؟
مرد بدون این که اسم یا مشخصاتی از او بگوید، فقط گفت:
_ همونی که بوی لیمو می داد.
زن دیگر چیزی نپرسید.
با این حال، بعد از چند لحظه تردید، چند قدم جلو آمد.
_ آقا اگه اجازه بدین...
مرد چیزی نگفت.
زن آهسته نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
_ ما دختر های خیلی بهتر از اونو داریم که میتونن به کار شما بیان اگه هدفتون...
جمله اش نیمه کاره ماند.
مرد فقط سرش را به سمت او برگرداند.
نه اخمی کرد...
نه صدایش را بالا برد...
فقط نگاهش کرد و همین برای ساکت کردن زن کافی بود.
زن همان لحظه ساکت شد؛ انگار تازه فهمیده بود بیشتر از حد مجاز حرف زده است.
سرش را پایین انداخت و با عجله گفت:
_ ببخشید... همین الان شناسنامهش رو میارم.
بدون این که منتظر پاسخ مرد بماند، با شتاب از سالن بیرون رفت.
سکوت دوباره همه جا را در بر گرفت.
مرد نگاهش را به زمین دوخت.
ته سیگار خاموش شده هنوز همان جا روی سنگ های سرد کف سالن افتاده بود.
چند لحظه بی حرکت به آن خیره ماند بعد، بی اختیار تصویر دست کوچکی از مقابل چشمانش گذشت؛ دستی که بی هیچ اعتراضی، پوستش را روی آتش گذاشته بود.
نه التماس کرد...
نه جیغ کشید...
فقط درد را تحمل کرد.
مرد نگاهش را از ته سیگار گرفت و آرام، زیر لب زمزمه کرد:
_ عجیبه...
نگاهش را از سیگار خاموش، برداشت و در دل به حال دخترکی که انتخاب کرده بود غبطه خورد.
مرد بدون زدن حرف دیگری، از سالن بیرون رفت.
همین که درِ سنگین سالن پشت سرش بسته شد، نفس هایی که تا چند لحظه قبل در سینه ها حبس شده بود، یکی یکی آزاد شد اما هیچ کس جرئت نکرد حتی یک کلمه حرف بزند.
همه خوب می دانستند تا وقتی او از آن طبقه دور نشده، حتی یک زمزمهی کوتاه هم می تواند برایشان دردسرساز شود.
دستیارش دو قدم عقب تر از او راه می رفت و چند مرد مسلح هم با فاصله دنبالش حرکت می کردند.
هیچ کس حق نداشت از او جلو بزند و هیچ کس هم از صف خارج نمی شد؛ انگار تمام عمارت بر پایهی همین قانون های نانوشته بنا شده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Neda
0هنوز هیچی نشده حسابی دارم باهاش حال میکنم😍😍😘
۶ روز پیشیلدا
0حسابی استرسی شدم خیلی ترسناک بود😭
۳ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ هفته پیش🕊️ سعیده
0سلام ،من اومدم 🖐🏼 با اینکه همین سه ماه پیش از کیانا جان فایل رمان داخل *** خریدم خوندم ولی دم طاقت نیوورد پیشتون نباشم😍🥰🤗
۱ ماه پیشحنانه
0سلام عشقم اره منم دو سال پیش خوندم ولی این نسخه ویرایش شده است سعیده فرق داره😁اره یه سری از بروبچ اونور اینور هم هستن😂😍
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم بمونید برام خوشگلای من.
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام سعیده قشنگم خوش اومدی عزیزم. اره شما خوندی این رمانو اما این نسخه ویرایش شده است و یه سری تغییرات داره دوست داشتی دنبال کن عزیزم
۱ ماه پیشSookot
0برای من زیبا و دلنشین بود اولش و خب هر واکنشی جانب از هر شخصیتی به خوبی و واضح توصیف شده و قلم دلنشینی داره امتیاز پنج برای این رمان کمه انگار
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام عزیزم به رمانم خوش اومدی. ممنونم از کامنت قشنگی که برام گذاشتی
۴ هفته پیشطهورا
0خیلی قشنگ و شیک توصیح دادی❤️
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بمونی برام قشنگم
۴ هفته پیشملی
8خانم بهمن زاد ، یه سوالی داشتم امکان نداره بدون عضویت بتونیم رمان شما و بخونیم ؟ من یه بار رمان شما رو توی گوگول دیدم و خواستم بخونمش و درست تا همنجایی که الان رایگان هست رایگان بود و من تازه تونستم دوباره پیداش کنم نمیشه رایگانش کنید ؟
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
جانم. سلام عزیزم به رمانم خوش اومدی. گل قشنگم به بالای صفحه دقت کنی رمان دختران ربوده شده روی سه حالت قرار گرفته که یکی از حالت ها، رایگان هستش. یعنی شما هر یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه میتونید یه پارت رایگان مطالعه کنید
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
انشالله به زودی پارت های وی ای پی وارد مرحله رایگان میشن و شب های فرد شما میتونید یه پارت رایگان بخونید. حتی نیازی هم به رایگان شدن نیست شما میتونید کاملا رایگان از سایت دنیای رمان 600 سکه به راحتی جمع کنید و پارت هارو باز کنید و بخونید. مراحل جمع کردن سکه رو بلدی؟
۱ ماه پیشفاطمه
0بلد نیستم میشه یاد بدین و اینکه خیلی باحاله رمانت
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
قشنگم وقتی وارد رمان دختران ربوده شده میشی توی صفحه اصلی بالای عکس کاور رمان، بالای صفحه یه علامت سکه هست(کنار زنگوله قرمز) اون علامت سکه رو بزن وارد صفحه ای میشی که یه سری لینک داره وارد اون لینک ها میشی کد هدیه رو دریافت میکنی و میایی اونجا پیست میکنی و سکه هارو میگیری
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
این کار رایگانه و نیازی به هیچ هزینه ای نداره و هر روز هم میتونی این کارو انجام بدی اگه باز هم متوجه نشد میتونی بهم پیام بدی برات با اسکرین شات بهتر توضیح میدم
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
انشالله به زودی پارت های وی ای پی وارد مرحله رایگان میشن و شب های فرد شما میتونید یه پارت رایگان بخونید. حتی نیازی هم به رایگان شدن نیست شما میتونید کاملا رایگان از سایت دنیای رمان 600 سکه به راحتی جمع کنید و پارت هارو باز کنید و بخونید. مراحل جمع کردن سکه رو بلدی؟
۱ ماه پیشفاطی
0نه میشه یاد بدین
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
چشم برات توضیح میدم
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
چشم برات توضیح میدم
۱ ماه پیشنفس
0رمان جذابی به نظر میاد مرسی
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیشBina
0بوی عطر لیمو عالیه🫠بهش حق میدم خوشش بیاد
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂😍
۱ ماه پیشزن استفان
0این داداشمون چقدر وایب خودم میده😂فقط با این تفاوت که گلوله تو مغزشون خالی نکرد🗿
۱ ماه پیشحنانه
0الان تو مرد مخفی هسنی؟ خب دختر با اسم واقعیت کامنت بذار ما بالاخره بفهمیم اسمت چیه😂اونور که هی مرد مخفی صدات میزنیم اینجا بگیم زن استفان؟
۱ ماه پیشزن استفان
0اینجا تغییر جنسیت و تغییر هویت دادم😂
۱ ماه پیشمادر 3فرزند
0تغییراتت هم عجیبه مرد مخفی 😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشحنانه
0با تشکر😂ببینیم بااین هویت جدیدت تو این رمان چه میکنی
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشزن استفان
0هیچی دفاع از شوهرم😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
نمیخواد هویتش اشکار بشه
۱ ماه پیشالمیرا
0با اینکه اسمت و عوض کردیم ولی فهمیدم مرد مخفی خودمونی😂😎
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
از طرز جمله بندی هاش مشخصه🤭
۱ ماه پیشمرد مخفی
0اره داداش من تکم تو این دنیا🗿
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤍💋
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
زن استفان شدی؟😂میذاشتی یکم جلو بره شاید از استفان خوشت نیومد
۱ ماه پیشمرد مخفی
0نه دیگه وقتی عکسشو دیدم یک دل که هیچ صد عاشقش شدم😂الآنم تو لیست شوهرام نوشتنش😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خب بالاخره یا مردمخفی اسمتو بذار یا زن استفان😂
۱ ماه پیشصبا
0عجب جو خفقان اوریه
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۱ ماه پیشالمیرا
0اینکه دختر ها رو به شرکای تجاری بدن یعنی میخوان بهشون *** کنن😑. خط قرمز من تجاوزه و این مرده هم دم و دستگاه راه انداخته. خوشم نیومد ازت نامرد دو عالم 😭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
المیرای قشنگم هنوز اعلامیه رو نزدم و سایتم ابدیت نشده تا جزئیات بیشتر براتون نمایش داده بشه ولی خب الان خودم یه اشاره مختصر میکنم: این رمان توی ایتالیا نوشته شده همه شخصیت ها به جز بردیا و پرنیا که ایرانی هستن بقیه همگی ایتالیایی هستن
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سه یا چهار خاندانی که من برای این رمان انتخاب کردم جزو خاندان های مشهور و به شدت قدرتمند سیسیل و رم هستند که اکثر قدرتشون از قاچاق اعضای انسان فروش مواد مخدر و فروش غیرقانونی دخترا به دست میارن. پس توی این رمان با حساسیت یک ایرانی به ماجراها نگاه نکنید
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خط قرمز من هم تجاوز و آزار جنسی و توی هیچ رمانی من راجب این اتفاقات چیزی ننوشتم اما توی این رمان یه سری درگیری ها، آزارها و حتی کتک هایی هست که باید مطرح میشد
۱ ماه پیشSarisa
0چرا حس میکنم این رمانو قبلا خوندم؟ خانوم بهمن زاد من اکثر اثار شمارو خوندم این رمان مثل مرد فسیل مغز جدیده یا قبلا داشتید؟ حس میکنم خوندم البته این یه خورده متفاوت و جدیده
۱ ماه پیشSarisa
0جدید و متفاوتشو به خاطر این میگم چون یه سری صحنه ها برام جدیده
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بله عزیزم ویرایش اساسی خورده و احتمالا چند اتفاق هم بهش اضافه بشه اما چارچوب و ماهیتش همون جلد قدیمیه که شما خوندید دیگه مختار هستید که ادامه بدید یا نه
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام عزیزم مرد فسیل مغز جدیدترین اثر منه ( مرد فسیل مغز و رمان شاه نشین تاریکی) این رمان دو سه سال پیش منتشر شد قشنگم حتما خوندید چون جزو آثار پرفروش و همینطور پرطرفدار بوده
۱ ماه پیشسارا
4یعنی با اون دخترها چی کار میکنن🥲اینکه کفت به شرکای تجاریمون هدیه بدید نکنه منظورش..😭
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بله متاسفانه🫠🥹👌
۱ ماه پیشسارا
5شاید دیوونگی محض باشه اما دلم میخواست اونجا باشم اینهمه هیبت رو ببینم😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عجب😂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

گلاله
0این پسره هر کی که هست خیلی پر جذبه است لعنتی😭😜😂😂