دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه خیمه شب بازی از مرجان فریدی در دنیای رمان

رمان خیمه شب بازی

  • زبان فارسی
  • 127.5K 👁
  • 501 ❤️
  • 130 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه خیمه شب بازی

ترسا در گیر رو دار جمع کردن مقداری پول برای اجاره ی خونه و ساختن یه زندگی ساده برای خواهر کوچک ترش که در پروشگاه زندگی می کنه است.اما تقدیر یه بازی سیاه راه می اندازه با گم شدن خواهر ترسا و وارد شدن ترسا به دنیای سیاهِ داستان و آشناییش با مهره های شطرنجمون زندگیِ ترسا دست خوش موج های طوفانی دریایی می شه که بوی خون می ده. این داستان اگر چه داستانه...اما موضوع سیاه داستان حقیقت داره. برگرفته از واقعیت ترسناکی که...اگر چه سوزناکه...اما می تونه عاشقانه باشه! شاید یکی از مهره های شطرنج داستان رو کیش و مات کنه... کی می دونه؟

پارت اول

موهایم را با کامل جمع کردم و و روی شانه ی چپم ریختم.
نگاه آرامم را از آینه جدا کردم و برگشتم و صدای جیغ خانومِ پنلوپه باعث شد عصبی دوباره موهایم را پشت سرم بریزم و لباس عروسِ دست و پا گیر را دوباره در تنم رَصَد کردم
دنباله سفید و بلند لباس عروس را به چنگ گرفتم و از اتاق خارج شدم.
وارد سالن شدم و روی کاناپه های شیری رنگِ واقع در گوشه ی سالن درست کنار پنجره های سراسری زوج جوانی نشسته بودنند و دختر چاغ و برنزه با دهنی که کمی گشاد به نظر می آمد با اشتیاق به من که نه...به پیراهن تنم زل زده بود.
درست بر خلاف او مردی که کنارش نشسته بود و دستش را دور کمر دختر حلقه کرده بود به پیراهن که نه...بیشتر با چشمانش داشت مرا درسته می بلعید!
-خیلی خوشگله!واقعا توی تنم سبکه پارچه ی خیلی نرمی ام داره واقعا به نظرم تو تن شما معرکه است!
از دروغ هایی که می گفتم عجیب خنده ام گرفته بود و عجیب تر این که نیش خانوم پنلوپه بیش از پیش کش آمده بود!
دختر از جا پرید و به سمتم آمد و با همان لبخند کِش آمده گفت:
-این عالیه،خیلی نازه من این لباس رو می خوام.
مرد بلاخره چشم از سرشانه های من گرفت و بلند شد و به بهانه ی دیدن پیراهن از نزدیک به من نزدیک شد.
لبخند حرص زده ای به صورت رنگ پریده ام نقش زدم و گفتم:
-اگر دوسش دارید که برم عوضش کنم.
دختر با هیجان دست زد و گفت:
-آره!عاشقشم.
خانوم پنلوپه داشت از جنس لطیف و نرم نداشته ی پیراهن حرف می زد و من دوباره دونباله لباس را به چنگ گرفتم و زیر نگاه خیره ی مرد به اتاق پرو برگشتم.
بعد از در آوردن لباس به کمک جودی که مدام از رنگ پوستم و زیبایی دو چندان لباس با نشستنش در تنم حرف می زد از اتاق خارج شدم و کیف شانه ای ام را روی دوشم جابه جا کردم و داد زدم:
-خانوم پنلوپه،من باید برم
از راه روی اصلی وارد سالن شد و با توجه به لبخند بزرگی که روی لب های کوچک و رژ خورده اش پیدا بود فهمیدم که توانسته با قیمت خوبی لباس عروس را بفروشد.
به سمتم امد و دست دور شانه هایم انداخت و گفت:
-خیلی عالی بودی،فکر نمی کردم این قدر جذاب باشی!
ابرو بالا انداختم و موهایم را پشت گوش زدم و لبخند تمسخر آمیزی زدم و به سمت میز گوشه سالن رفت و روی میز نشست و دست برد و پاکت سفیدی را برداشت و به سمتم گرفت و گفت:
-اولین حقوقت
لبخندم این بار رنگ واقعیت به خود گرفت.
شاید بتوانم خواهرم را کمی فقط کمی خوش حال کنم !
می توانم از خریدن چکمه های قرمز و دوست داشتنی ای که نگاه خوش رنگش را از پشت ویترین مغازه خیره ی خود کرده بود شروع کنم.
بی حرف به سمت راه روی اصلی رفتم و صدای بیش از اندازه ظریف و جیغ مانندش اعصاب شنوایی ام را تهت تاثیر قرار داد.
-فردا ساعت چهار منتظرتم،تاخیر نداشته باش.
ابرو در هم کشیدم و بدون نگاه کردن به اویی که چند قدمی دور تر از من روی میز کارش نشسته بود بلند گفتم:
-باشه ،می بینمت.
از راه رو خارج شدم و کاش دیواری بود و جرعتی هم بود تا سرم را به آن می کوبیدم.
هم کلاسی کودکی ام که نمی توانست بدون کمک یک خط املا بنویسد حالا مزون لباس عروس داشت و یکی از ثروتمندانی بود که حسابی دلم کتک زدنش را می خواست!
کلا میانه ی خوبی با ثروتمندان نداشتم.
شاید دلیلش عقده بود و شاید فقر.
توی ایستگاه اتوبوس نشسته و به شلوار جین یخی ام زل می زنم.
زاپ دار است نه این که مودلش به روز و زاپ دار باشد دیشب این بلارا سرش آوردم تا سوراخی که درست براثر کش آمدن تارو پودش در مدت زمانِ طولانیِ استفاده به وجود آمده بود را پنهان کنم با تیغی که از همسایه دیوار به دیوارم قرض گرفته بودم به جانش افتادم و چندین تا سوراخ کوچک و بزرگ بر رویش نقش زدم.
حداقل الان دیده نمی شد که چه قدر کهنه است.
موهایم را با دست چنگ زدم و به عقب هدایتشان کردم.
هوا خیلی گرم بود و پیرمردی که کنارم نشسته بود هر چند لحظه خمیازه ای می کشید و رسما اعصابم را تحریک می کرد.
بی حوصله بلند شدم و به آل استار های سرمه ای و جدیدم زل زدم.
تازه خریده بودم از یک دست فروش در بازار.
قیمتش مناسب بود!
با متوقف شدن اتوبوس روبه رویم بی توجه به پیر مرد از پله ها با سرعت بالا رفتم و دست به میله کنار پسر لاغر اندامی که همبرگری در دست داشت و هر چند لحظه به آن گازی می زد ایستادم.
آب دهانم را قورت دادم و امید وار بودم شکمم آبرو ریزی راه نیندازد.
از دیروز ظهر تا به الان چیزی نخورده بودم.
کارت زدم و سرم را میله چسبانده و چشمانم را بستم.
با هر تکان خوردن اتوبوس چشم باز می کردم و به اطراف زل می زدم.
تی شرت خاکستری ام را کمی در تنم مرتب کردم و بند کیفم را دوباره روی شانه ام تنظیم کردم.
با توقف اتوبوس دستم را از میله جدا کردم و لحظه ای تعادلم را از دست دادم و به پسر برخورد کردم.
-ببخشید
سر بلند کرد و خیره در چشمانم در حالی که دهانش از همبرگری که کوفت می کرد پر بود گفت:
-مراقب باش!
ابرویی بالا انداختم و سری تکان دادم و از اتوبوس با سرعت خارج شدم.
مسیر خانه را در پیش گرفتم و هرچه بیشتر می گذشت خانه ها و پوشش ها تغیر می کرد.
چند پسر بچه سیاه پوست درحال بسکتبال بازی کردن در محوطه پشت خانه بودنند.
بینشان یکی را تشخیص دادم دست بلند کردم و داد زدم:
-ویکی!
سرش را برگرداند و با دیدنم توپ را به سمت پسر قد بلند و سیاه پوستی پرت کرد و به سمتم دوید.
لبخند زدم و روی کلاهی سرش بود آرم یانکیا خودنمایی می کرد.
-تِریس!
ابرو بالا انداختم و لپش را کشیدم و با لبخند محوی گفتم:
-چه قدر بازی می کنی آخه! مگه پسری که این همه با پسرا بازی می کنی؟
چشمای براق و سیاهش را به چشمان جمع شده از تابش مستقیم آفتابم دوخت و گفت:
-من هیچ فرقی با پسرا ندارم!از اونا هم قوی ترم.
لبخندم عمق می گیرد و به موهای کوتاه و مدل پسرانه اش زل می زنم و بلند می خندم.
-واقعا نگران شوهرِ آیندتم!
با تعجب نگاهم می کند و دست در کیفم می برم و پاکت سفید رنگ و خارج می کنم و در مقابل نگاه خیره اش مقداری که باید را برمی دارم و پول را به سمتش می گیرم.
پول را می گیرد و با چشمانش سوالی براندازم می کند.
-این رو بده به مامانت،کرایه خونه ماه قبلِ و بهش کرایه این ماه رو سعی می کنم زود تر بدم.
سری تکان داد و پول را در جیبش گذاشت و گفت:
-پولدار شدی!
به لحن جدی و بامزه اش خندیدم و موهایش را به هم ریختم و درحالی که خم‌می شدم و قفل در را باز می کردم گفتم:
-بودم!
هردو می خندیم و در حالی که به سمت خانه کوچک و ساده ی روبه روی خانه ام می دود داد می زند:
-دروغ گو ها تو جهنم می سوزن!
می خندم و نگاه از قد و بالای نه ساله اش می گیرم و در کشویی گاراژ را به زور بالا می برم و وارد خانه می شوم
البته که نامش خانه نیست گاراژ کوچک و تاریکی است که یک تخت کوچک در گوشه اش قرار دارد.
یک پنجره ی کوچک روی سقف درست بالای تختم و یک میز و کمدِ دست دوم.
یک دوش حمام در گوشه سمت چپ اتاق قرار دارد که دور تا دورش را خودم پرده پلاستیکی زده ام و دستشوییِ بی در درست کنارش قرار دارد.
خدارا شکر که تنها ام!
نیش خندی زدم و کیفم را روی میز پرت کردم و موهایم را پشت گوش زدم و روی تخت دراز کشیدم.
چند لحظه چشم بستم کلی کار برای انجام دادن داشتم و بیشترشان نیاز به پول داشت!
نفس در سینه گره زدم و چشم باز کردم و روی تخت نشستم.
از یخچال فریزر کوچکِ گوشه اتاق یک تخم مرغ و چند تکه خیارشور از کنسرو مخصوصش درآوردم.
اجاق گاز کوچکم را روشن کردم و شروع به درست کردن غذای شاهانه ام کردم!
با تکه ای نان مانده از دیروز به غذای اشرافی ام پایان دادم و بعد از عوض کردن لباس هایم با شلوار جین مشکی و تی شرت جیگری ام و انداختن کوله پشتی سیاهم بر روی دوشم از خانه خارج شدم.
-کار پیدا کردی تریس؟
سر بلند کردم و دست از قفل کردن در گاراژ کشیدم و بلند شدم و برگشتم.
به چشمان درشت و قهوه ای رنگش زل زدم.
لبخندی زدم و آرام گفتم:
-سلام،آره کار جدید پیدا کردم حقوقش خوبه دارم کمی پول جمع می کنم تا زود تر بیارمش پیش خودم.
نگاهم خیره لباس لیمویی و پیش بند سفید دور کمرش افتاد.در یک رستوران در محله ی بالا تر کار می کرد.
کیفش را به دست گرفت و شانه ام را با دست آزادش لمس کرد و با مهربانانه ترین لحن ممکن گفت:
-ممنون بابت اجاره خونه بهش نیاز داشتم،نمیدونی که ویکی بزرگ شده و باید برای کالجش پس انداز...
لبخندی زدم و میان جمله ای که خوب سر و تهش را می دانستم پریدم:
-می دونم...می دونم نیازی به تشکر نیست.من سعی می کنم از این به بعد سر وقت پول اجاره رو بدم.
لبخند زد و لبخند زدم بی شک او یکی از خوش شانسی های من در بخت آزمایی زندگی بود.
هیچ صاحب خانه ای حاضر نمی شد به یک دختر بچه شانزده ساله خانه ای بدون گرفتن اجاره تا شش ماه کرایه دهد!
از او که جدا شدم مسیرم را به سمت خیابان اصلی کج کردم.
بی حوصله تر از آن بودم که چشم انتظار اتوبوس بنشینم و لات های محل با حرف های منزجر کننده و ترسناکشان بترساننم.
پس با قدم های بلند و محکمم مسیر بازار را در پیش گرفتم.
کم کم صدای همهمه و موزیکی که پیر مرد همیشگی در کنار دروازه چوبی با ویالون می نواخت باعث شد لبخند بر لبانم نقش ببندد
قدم قدم میان مردمی که در حال خریدِ ماهی و خوراکی و لباس بودنند می گذشتم.
گاهی نگاهم خیره ی بدلیجات فروشی هایی می شد که دستبند ها و گردنبند های مهره ای و بامزه ای می فروختند
بلاخره به مغازه مورد نظر رسیدم همین جا بود که نگاه براق و زیبایش مشتاق کفش های پشت ویترین شد.
به چکمه های کوچک و قرمزِ پشت ویترین چشم دوختم و وارد مغازه شدم.
مرد جوان با لبخند و موهای فرفری و بزرگی که اندازه دوتا سر بر روی سرش خود نمایی می کرد نگاهم کرد و لبخندی زدم و گفتم:
-سلام قیمت چکمه های پشت ویترین چه قدره؟
****
به بستنی ای که هرلحظه با هربار کشیده شدن زبان کوچکش بر رویش کوچک و کوچک تر می شد
خیره شدم و لبخندم واقعی تر از هر واقعی ای در دنیا بود.
-ممنونم ترسا
خم می شوم و لپ های نرم و سفیدش را می بوسم و دستانش را با دستمال کاغذیِ در دستش پاک می کند و برمی گردد و با اشتیاق نگاهم می کند و می گوید:
-چه قدر خوشگل شدی! موهات رو رنگ کردی؟
لبخند می زنم و غرق چشمان روشنش می گویم:
-کارِ جدیدم مثل مدلینگِ،لباس عروس می پوشم و اونایی که می خوان بخرن توی تن من می بینن و من باید خوشگل به نظر برسم تا جذب لباس بشن.
سرش رو کج کرد و با ناز زاتی و ترسا کشش موهای لختش را پشت گوش زد و گفت:
-پس برای همین خوشگل تر شدی؟
سر تکان می دهم و درحالی که نوک بینی اش را با انگشتانم می گیرم می گویم:
-نه خوشگل تر از تو فسقلیِ من
می خندد و چشمانش برق می زنند.
لاغر تر شده،اما قد کشیده!خیره قد و قامت دلربا و دوازده ساله اش می شوم.
درست کپی برابر اصل مامان! همان طور زیبا و قد بلند من خیلی قد بلند نبودم.
یک متر و شصت و هشت.اما اویی که دوازده سالش بود و کالج می پوشید فقط دو سانت کوتاه تر از من بود و زیبایی اش هر بیننده ای را متوجه خودش می کرد.
سرش را کج کرد و گفت:
-می گم ترسا،حالا که کار پیدا کردی میای من رو از یتیم خونه ببری؟ واقعا خسته شدم.
سرش را پایین انداخت و درحال بازی با انگشتان سفید و کشیده اش گفت:
-مدیرمون عوض شده،خیلی سخت گیر و ترسناکه شبیه مادر ناتنی سیندرلا یا جادوگرِ شهر اوز !
بلند به تشبیه بامزه اش می خندم.
-در این حدِ یعنی؟
با اخم های در هم به چرخ و فلک روبه رویش چشم می دوزد و می گوید:
-تازه کجاش رو دیدی! خدارو شکر امروز نبود و معاونش اجازه داد بیام بیرون اگر اون بود
نمی ذاشت.
ابروهایم را بالا انداختم و موهای ابریشمی و خرمایی اش را نرم نوازش کردم و چشم بست و گفت:
-اون تو خیلی سخته ترسا،من دلم می خواد دوست پسر داشته باشم به مدرسه های خوب برم و درس بخونم با دوستام به مهمونی و پارک برم.اما نمی شه...چون تو یتیم خونه ام!
سرش را بلند کرد و چشمان خمار و غرق اشکش را به منِ بغض کرده دوخت:
-ولی من که یتیم نیستم! من تورو دارم!تو که هیجده سالت شده چرا نمیای من رو ببری؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
-عزیزم!همه چیز سن نیست اونا به همین راحتی تورو به من نمی دن باید کارِ ثابت داشته باشم و یک جایی که بتونی پیشم بمونی.
لب گزیدم و آرام تر گفتم:
-کار و تازه پیدا کردم.اما اون قدر پول ندارم تا مطمئن باشم که شب رو گرسنه نمی خوابی!
لبخند امیدوار کننده ای زدم و سرم را به صورتش نزدیک کردم و با لبخند گفتم:
-ببین...کار و پیدا کردم رئیسم یکی از هم کلاسی های پولدارم تو مدرسه دوران دبستانه.
اخراجم نمی کنه دارم کم کم پول جمع می کنم تا یک خونه بهتر اجاره کنم و ببرمت پیش خودم.
تا چند ماه دیگه پیش خودمی!
نگاهش برق می زند و با ذوق هورایی می گوید و به آغوشم خودش را تعارف می کند و من هم که محتاج آغوش تنها کَسَم.
با همه وجودم اورا به آغوش کشیدم و در گوشش گفتم:
-دوست دارم
خندید و او هم در گوشم لب زد:
-من بیشتر
لبخندم عمق گرفت:
-من خیلی خیلی بیشتر.
از خشک شدن یک باره اش متعجب شدم و بلافاصله از منِ مبهوت فاصله گرفت و با چشم های گرد شده در حالی که چشمانش برق بامزه ای داشتند جیغ زد:
-این چیه پشتت قایم کردی!
بلند و بی مهبا خندیدم و خم شدم و جعبه کادویی را از پشت نیم کت برداشتم و به سمت اویی که با دهنی نیمه باز و چشم های گرد شده نگاهم می کرد گرفتم.
-نمی خوای بگیریش!
به خودش آمد و با سرعت جعبه کادویی را از دستانم گرفت و با سرعت روی چمن های تازه باران خورده نشست و با ذوق گفت:
-برام کادو گرفتی؟ وای من عاشقتم ترسا می میرم واست...
تند تند حرف می زد و من غش غش می خندیدم و محدود افرادی که از کنارمان می گذشتند با خنده نگاهمان می کردنند.
چشمش که به چکمه های قرمزش افتاد درِ جعبه را گوشه ای رها کرد و جیغ بنفشی کشید و من باز غرق در خوشی ریسه رفتم.
آن قدر با شدت و سرعت رویم پرید که دوتایمان از روی نیم کت به روی زمین پرت شدیم.
بدون توجه به درد سطحی کمرم هم چنان می خندیدم و او محکم از گردنم آویزان شده و بلند بلند می خندید و جیغ می زد.
-تولدم و یادت بود،تولدم مبارک تولدم مبارک
به لودگی هایش می خندم و غلط زدم و بلند شدم و موهایم را از روی چشمانم کنار زدم و او دوباره به سمت جعبه حمله کرد و کتونی های ساده و بی رنگ و روی سبزش را با چکمه ها تعویض می کرد.
البته نمی شود اسمشان را چکمه گذاشت.
نیم بوت بودنند و قرمزش خیره کننده نبود مات و تیره و کدر بود.
به اویی که زیبا تر از هر کسی بود که تا به حال دیده بودم عجیب می آمد.
با کفش های جدیدش بالا و پایین می پرید و من غرق خوشی می خندیدم.
وقتی آدرنالین خونش تخلیه شد کنارم دراز کشید و چشم دوخت به آسمان و گفت:
-با این همه مشغله فکرشم نمی کردم تولدم و یادت باشه!
خم می شوم و به چشم های درشتش خیره می شوم و می گویم:
-تو مهم ترین مشغله زندگی منی
لبخند زدم و به لبخندش چشم دوختم و لپش را بوسیدم و گفتم:
-تولدت مبارک الیسا
چشم بست و گفت:
-اگه مامان بود خوش حال می شد که کنار همیم.
لبخندم عمق می گیرد اما به اندازه عمقش غم دارد.
-بابا ام شاید خوش حال باشه!
اخم می کند و اخم می کنم حرفم زهر دارد و او خوب می داند و دستم را می فشارد.
-ترسا یعنی میشه یه روز بزرگ بشم،وپولدار بشیم بعد درس بخونم و توی دانشکده عاشق بشم؟
می خندم و موهایش را به هم می ریزم و به نیم رخِ خیره ی آسمانش می گویم:
-معلومه که می شه!امشب شب توعه تا می تونی آرزو کن.
لبخند می زند و چشم می بندد و می دانم که آرزو می کند.می دانم که آرزوهایش کوچک و رویایی است.
اورا به یتیم خانه برگرداندم و مثل همیشه وارد آن ساختمانِ بزرگ و ترسناک نشدم همیشه دم ورودی منتظرش می ایستادم.
الیسا دوست نداشت که به آن جا بروم.
می گفت دوست ندارد دلم از دیدن رفتارشان با او بشکند.
دلم که هیچ...غرورم می شکست اگر خواهرم را با آن لباس ها و تبعیض ها می دیدم.
سر ساعت همیشگی اورا به پروشگاه برگردانده و راه خانه را در پیش گرفتم.
شب خوبی بود و تا هفته ی دیگر که دوباره الیسا را ببینم باید خوب کار می کردم و شرایط برگرداندنش را فراهم می کردم.
امکان نداشت آن حجم ظرافت و زیبایی را در آن خانه ی وحشت تنها می گذاشتم!
***
طی سه روز گذشته به مزون می رفتم و با آرایش و پوشیدن پیراهن های شب و لباس های عروس و زبان ریختن پول خیلی خوبی به دست آورده بودم.
پنلوپه پورسانت قابل توجهی با هر بار فروش لباس هایش می داد و حسابی دست و دل بازی خرج می کرد و می دانستم که می داند محتاجم.
نه برای خودم،برای خواهرم.
در گاراژ را باز کردم و پاهایم عجیب درد می کردنند.
با هر قدم صدای تیک تیک استخوان هایم را می شنیدم.
اما وجودم با همه خستگی لبریز از حس زیبایی بود که تنها خودم دلیلش را می دانستم.
نسیم خنکی از لابه لای تار و پود گسسته و خسته ی وجودم می گذشت و مرا غرق لذتی می کرد که فقط خدا می داند چه قدر شیرین و ملس است.
توانسته بودم خانه کوچکی نزدیک به مدرسه ای که قرار بود الیسا را در ان ثبت نام کنم پیدا کنم.
اجاره اش خوب بود و صاحب خانه ام پیر زنی تنها بود که مهربان به نظر می آمد.
این چند روز به الیسا زنگ نزده بودم تا بعد از پیدا کردن خانه آن هم به این سرعت حسابی سوپرایزش کنم.
امشب قرار داد را امضا کرده و دار و ندارم را برای کرایه خانه پرداختم.
فردا می توانستم الیسا را ببینم و اورا برای همیشه داشته باشم.
قفل را در کیفم گذاشتم و خواستم وارد خانه شوم که صدای لِخ لِخ دمپایی های که روی آسفالت در یک قدمی ام کشیده می شد و بوی تند و بد الکل درست پشت سرم و تاریکی هوایی که یازده شب را یاد آور می شد باعث شد وحشت زده به سمت داخل قدم تند کنم.
اما با کشیده شدن بند کیفم و برگردانده شدنم وحشت زده جیغی کشیدم و با ترس به فردی که در یک قدمی ام ایستاده بود خیره شدم.
شناسایی اش کمی دشوار بود اما نه خیلی!
با بهت کیف را رها کردم و صدای برخوردش با زمین هردویمان را به خودمان آورد.
روزی همه می گفتند که شبیه او ام
اما حالا هیچ شباهتی در او و خودم نمی بینم.
این ریش های بلند و چشم های نیمه خمار و دندان های سیاه...این لاغری و پوکیدگی استخوان ها...این سر و وضع و بوی بد الکل!
این مرد پدر من نبود...بود؟
به خدا که نبود!با دهنی نیمه باز نگاهش می کردم که سکسکه ای کرد و دستانش را به در تکیه زد و تعادل نداشت.
-ت...ترسا
چشمانم گرد تر از حد معمول و دستانم عجیب می لرزید.
-خواهرت...کجاست؟
دندان روی هم می سابم و از بهت زدگی فاصله می گیرم این مرد با چه رویی روبه روی من از خواهرم می پرسید؟
به سینه اش کوبیدم و اورا از خودم فاصله دادم و جیغ زدم:
-به توچه؟ این جا چی کار داری؟ باز پولت تموم شده؟ دو سال غیب شده بودی که حالا بیای و گند بزنی به زندگیمون؟
پدر بود و احترامش واجب ستون خانه بود و احترامش واجب هم خونمان بود و پدر بود و مرد بود و همسر مادرم بود و احترامش واجب...
اما همه ی این ها در حرف بود.
او هیچ چیز نبود! برای من و مادرم و الیسا او هیچ چیزی نبود! جز یک الکلیِ دائم الخمر
او هیچ چیز نبود! که اگر بود من در گاراژ تنهایی زندگی نمی کردم؛که اگر بود مادرم سینه قبرستان نبود که اگر بود الیسا در یتیم خانه ی کثافت بار پایین شهر زندگی نمی کرد.
بلند و کشیده خندید و شل و با لکنت حرف می زد:
-چه قدر خ...خوشگل شدی خا...خانوم شدی!
با حرص دندان روی هم سابیدم و بغض گلویم را می درید و اشک به چشمانم نیشتر می زد و چرا نمی فهمید که نمی توانم بیش از این قوی بمانم؟ برو...برو تا گریه نکنم برو تا طلبِ نوازش نکنم برو تا بابا خطابت نکنم.
-پ...پول داری؟ لازم دارم...مواد می خو..ام
نشد...نتوانستم چشمانم تر شد و دستانم لرزید و بغضم ترکید و هولش داد و جیغ زدم:
-ندارم! دیگه این جا نیا برو همون جایی که بودی
از عدم‌ تعادلش استفاده کردم و با سرعت وارد خانه شدم و روی پنجه ایستادم و در گاراژ را محکم پایین کشیدم.
لحظه اخر خیز گرفتنش سمت خانه را دیدم.
در که بسته شد با گریه با سرعت خم شدم و در را قفل کردم و صدای ضرباتی که به در می زد در گوشم زنگ می خورد.
مثل کشیدن کچ روی تخته سیاه صدای قیژی که می داد و مو به تن آدم راست می شد.
صدای گرفته و لحن کش دار و شلش را هم می شنیدم:
-د...در و باز کن باز کن کارت‌ د...دارم
به زمین می افتم و خون گریه می کنم و دست راستم را مشت می کنم و مدام آرام و پیوسته به دهانم می کوبم و بغض کرده و آرام و خفه می گویم:
-گریه نکن بغض نکن خفه شو...خفه شو‌!
با احساس گرما و خشک شدگی گردن و. شانه چپم پلک های متورمم را آرام از هم گشودم و نوری که از هواگیرِ روی سقف درست روصورتم‌ می تابید باعث شد چشمانم را با سرعت ببندم و با دست کمی ماساژشان دهم.
بار دوم که چشم باز کردم اولین چیزی که دیدم گرد و غبار هایی بود که روی هوا معلق بودند.
گلویم می سوخت و تا برخواستم صدای ترق ترق مهره های کمرم را شنیدم.
درست کنار در خوابیده بودم.
سرم درد می کرد با کلی آخ و ناله برخواستم و آرام آرام به سمت تخت رفتم و خودم را روی خوش خوابِ خشک و سفتم پرت کردم و شقیقه هایم نبض می زدند.
کم کم دیشب و تمام اتفاقاتش را به یاد آوردم.
بلند شدم و کیفم را از گوشه ی زمین برداشتم و گوشی ام را بیرون کشیدم.
باتری اش در آمده بود باتری را گذاشتم احتمالا به خاطر پرت شدن کیفم بر روی زمین گوشی ساده و دو هزاری ام خراب شده بود.
هرکار کردم گوشی روشن نشد عصبی گوشی را پرت کردم که به زمین خورد و پرت شد زیر تخت
دست بردم و ضبط را روشن کردم.
آهنگ مورد علاقه ی مامان از طلسچی پخش شد
کم پیش می آمد ایرانی گوش کنم چیز زیادی از ایران نمی دانستم.
تنها نام و عکس و آهنگ و چند بار دیدن فیلم.
زبانشان را خوب یاد داشتم اما یک بار هم به ایران نرفته بودم مامان همیشه از بوی نان های سنگک برایم می گفت از قرمه سبزی و فسنجان.
الیسا ندیده عاشق ایران بود
اما بابا...هیچ وقت مامان را درک نکرد هیچ وقت!
برای آرام شدنم هر از گاهی آهنگ های ایرانی گوش می دادم حس می کردم مامان کنارم نشسته است همان حس و حال را داشتم.
با لباس زیر دوش آب ایستادم و هق زدم و نفسم گرفت و باز هم هق زدم و جیغ زدم و مشتم را به دیوار کوبیدم.
طالع مادرم را با کدام جوهر نحص و شطانی قلم‌زده بودنند که نحصی اش دامن گیر من و خواهرم هم شده بود؟
چه می شد اگر مامان هیچ وقت در آن دانشگاه با بابا آشنا نمی شد؟
چه می شد اگر هوس عشق و عاشقی دیوانه اش نمی کرد و با پدرِ مثلا عاشقم از ایران و خانواده اش فرار نمی کرد؟
این چه می شد ها...مرا دیوانه می کرد
بعد از حمام همان اندک وسایلم را جمع کردم از پدر ویکی خواستم تا با ماشینش اسباب و وسایلم را به خانه ی جدیدم منتقل کند.
ویکی غم زده نگاهم می کرد و من هم کمی غمگین بودم.
با کمک ماری کروز و ویکی کل وسایلم را جمع کردم و اقای ولن آن هارا پشت ماشینش چید.
برگشتم و ماری به سمتم آماد و محکم درآغوشم گرفت:
-مراقب خودت باش
لبخند زدم و گونه اش را بوسیدم.
ویکی ام درآغوشم خزید و سه سالی بود که دختر صاخب خانه ی مهربانم کمی جای نبود الیسا را برایم کم رنگ می کرد.
-همیشه همین طور قوی باش،باشه؟
مشتش را به سمت دستم آورد و گفت:
-هستم!
مشتم را به مشت کوچکش کوبیدم و سوار ماشین آقای ولن شده و او راه افتاد و ویکی و ماری برایم دست تکان دادند.
بی شک دلم برای دختر بچه سیاه و دوست داشتنی ام تنگ می شد.
خانه جدیدم...که نه! خانه جدید من و الیسا یک اتاق داشت و سرویس حمام و دست شویی اش جدا بود و دو تا پنجره داشت و با پول باقی مانده ام برای الیسا ام یک تخت دست دوم خریده بودم
وسایل را به کمک اقای ولن و پسر صاحب خانه که دانشجوی ورزش بود و قد بلندی داشت به خانه بردیم و تا حدودی چیدیم.
همه چیز برای آوردن الیسا مهیا بود.
بعد از تشکر و خداحافظی از پیت و اقای ولن در خانه را بستم و خسته خود را روی تک کاناپه آبی و ساده ی پذیرایی پرت کردم.
فردا باید الیسا را می دیدم تصور چهره ی ذوق زده اش برایم شیرین بود
درست است خانه کوچک و دلگیر بود.
درست است سقف اتاق خواب نم زده و کابینت های آشپزخانه شکسته و کج و معوج بودنند.
اما حالا می توانستم الیسا را برای همیشه پیش خودم بیاورم.
شلوار جین یخی ای که خودم زاپ دارش کرده بودم را پوشیدم و تی شرت مشکی و جدیدم و آل استار های سیاهم.
موهایم را شانه زدم و رژ لب صورتی و کم رنگی زدم.
خط چشم زد آبی را که پنلوپه برای آرایشم در مزون برایم خریده بود را برداشتم و خط چشم ساده و زیبایی کشیدم.
برای دیدن الیسا و سوپرایز کردنش دوست داشتم زیبا و شاداب به نظر برسم.
و حتی تی شرت و کفش نو به تن کنم!
با برداشتن کوله مشکی ام و کلید های جدید از خانه خارج شدم.
شوق و ذوقی که داشتم وصف شدنی نبود.
هرچه سریع تر خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم انتظار عجیب سخت بود.
در ایستگاه اتوبوس اتفاقی پسرِ صاحب خانه را دیدم به نظر نمی آمد با خانواده اش زندگی کند.
به میله های شیشه ای تکیه زده و قد بلند و لاغر اندام بود‌‌ برنزه و چشم های مورب و سیاه‌
چهره بامزه و جذابی داشت.
ناخدا گاه لبخند زدم و از شانسم درست همان لحظه سرش را بلند کرد و هدفون را فوری از روی گوش هایش برداشت.
لبم را به حصار دندان هایم کشیدم و گفتم:
-سلام!
ابرو بالا انداخت و نگاهش در اجزای صورتم گردش جالبی داشت که به مزاجم خیلی خوش نیامد.
-سلام!جایی می ری؟
خب سوالش کمی مزخرف به نظر می رسید.
به او چه ربطی داشت که من کجا می روم!
ابرو بالا انداختم و نیشخندی زدم و گفتم:
-آره!
فکر می کنم از حالت چهره و نیشخندم متوجه سوالِ نا به جایش شد که سکوت کرد و سر تکان داد.
به او پشت کردم و به میله های شیشه ای دوباره تکیه زدم.
با شنیدن صدایش در نزدیکی ام متعجب به سمتش برگشتم.
-اومم،شما دوست پسر دارید؟
دلم قهقه ای بلند می خواست و الیسا ای را که خودم را روی شانه اش پهن کنم!
چه سرعت عملی داشت پسرِ صاحب خانه ی جدیدم!
اتوبوس رسید و با توقفش ابرو بالا انداختم و با همان لحنی که تمسخر و خنده درش بیداد می کرد گفتم:
-بهتره برم!
اخم کرده نگاهم کرد و من پا تند کرده و با سرعت از میله ی در گرفته و بعد از ورود به اتوبوس و بسته شدن در ها بدون توجه به نگاه خیره اش از پشت شیشه ها دستم را به میله بالایی بند کرده و ایستادم.
اصلا نشستن را در اتوبوس دوست نداشتم.
ایستگاه دوم با توقف کوتاه اتوبوس فوری پیاده شدم.
مسیرِ یتیم خانه را در پیش گرفتم و از دکه ی دورِ میدان دو تا پشمک بزرگ و صورتی گرفتم.
وارد محوطه یتیم خانه شدم و برای اولین بار وارد ساختمان شدم‌.
یک ساختمان بزرگ و قدیمی.
که مرا یاد خانه ی ارواح می انداخت!
از پله ها بالا رفتم وارد راه رو شدم و به سمت چپ رفتم.
تابلوی طلایی و بزرگی که مدیریت را به بزرگی نقش زده بود را کنار در شکلاتی رنگی دیدم.
بعد از زدن چند تقه به در و صدای بفرمایید گفتنِ زنی دستگیره گرد و طلایی رنگ را در دست گرفتم و در را گشودم.
به چهره ی زن میان سال و چاغی که کت و دامن سرمه ای رنگی به تن داشت و کنار کتاب خانه قدیمی و کهنه ای ایستاده بود خیره شدم.
لبخند آرامی زدم و گفتم:
-سلام!برای گرفتن سرپرستی خواهرم آومدم.
سرش را کمی کج کرد و چهره ترسناکی نداشت اما جدی و متکبر به نظر می آمد.
لب های رژ خورده و قرمزش را کمی از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:
-بفرمایید فرم مربوطه رو پر کنید.
به سمتش رفتم و پشت میز نشستم دست بردم و شناسنامه و فیش حقوقی و وکالت نامه را در آوردم و روی میزش گذاشتم.
در همان حال به اویی که کاغذ و خودکاری را روی میز می گذاشت خیره شدم.
روی صندلی نشستم و کاغذ و خودکار را برداشتم.
نام و نام خانوادگی...نام پدر...شغل...سن...
در حال پر کردن فرم صدایش را شنیدم:
-اسم خواهرت چی بود؟
بدون بلند کردن سرم در حال امضا کردن برگه با لبخند محوی گفتم:
-الیسا
سر بلند کردنم هم زمان شد با خشک شدنم.
چهره ی زن رنگ پریده و گوشه پلک چپش مدام می پرید.
چند بار سرفه کرد و دستی به موهای مرتب و کوتاهش کشید و گفت:
-الیسا؟
با تعجب نگاهش کردم که با دستای لرزانش در کشوی پشت میز را باز کرد و متعجب به رفتارش نگاه می کردم که عکس کوچکی را روی میز درست جلویم گذاشت و گفت:
-همین الیسا؟
متعجب چشم از چشم های گردش گرفتم و به عکس چشم دوختم.
الیسا بود!عکسِ دوسالِ پیشش.
با بهت سر تکان دادم
-آره!
با سرعت از جای برخواست صندلی با صدای بدی به عقب کشیده شد و دستان دلرزانم را مشت کردم.
-چیزی شده؟
با سرعت و استرسی واضح گفت:
-الیسا چند روزه که گم شده!
خیلی سریع گفت و من آماده گی اش را نداشتم.
نفسم رفت و من آماده گی نداشتم.
چه زود رفت سر اصل مطلبی که کل دنیایم را در هم شکست!
الیسا گم شده بود؟ الیسا کجاست؟
الیسای کوچکِ من کجاست؟
نفسم گرفت و زمان ایستاده بود.
انگار کل دنیا با همه عظمتش بر سر و رویم کوبانده شده بود.
دستانم می لرزید و تنم یخ بود سردِ سرد‌ مثل همان بستنی هایی که نمی شود خوردشان
مثل روز اول زمستان.پ
سردم بود!خواهرِ لطیف و آرام‌ من مگر توانایی مراقبت از خود را داشت؟
مگر می شد؟یک دختر بچه دوازده ساله چه طور می توانست از خود محافظت کند؟
با سوزش کمی که بر روی گونه ی چپم حس کردم نگاه تار و غرق اشکم را به چشمان ریز شده ی زنِ روبه رویم دوختم بلند فریاد زد:
-پائولا...پائولا
صدای در و پاشنه های کفشی که بر پارکت های زمین کوبانده می شد و تق تق هایش هم نمی توانست مرا از دنیای تاریکی که تسخیرم کرده بود رها کند.
-چی شده!
با خیسی ای و لرز زود هنگامی که حس کردم چند بار پلک زدم و نفسم گرفت و قطرات آب را روی گونه و لابه لای مژه های به هم چسبیده ام حس می کردم.
مشت آرامی به سینه ام کوبیدم و نالیدم:
-ا...الیسا!
هر دو زنِ روبه رویم متاثر نگاهم می کردنند و دوست داشتم ترحمی که در چهره ی هردویشان هویدا بود را به چنگ بگیرم و یه جای دور از زندگی ام بیاندازم خسته شده بودم از ترحم های عذاب آورشان.
زن جوانی که غم‌زده نگاهم می کرد را از خودم دور کردم و با سرعت برخواستم:
-خواهر من کجاست؟
زن هول شده بلند شد و به سمتم آمد که با همه توانم جیغ زدم و هرچه که روی میز بود را پرت کردم سمتش
جیغی کشید و پشت مدیر پنهان شد احتمالا معاون مدیر بود.
-خواهرِ من کجاست؟ چرا باید گم بشه؟
مدیر به سمتم آمد و اخم کرده داد زد:
-آروم باشید لطفا!
با همه توانم موهایم را از کناره های شقیقه ام کشیدم و در همان حالت جیغ زدم:
-جواب منو بده
معاون جلو آمد و نگاه سرخ و خون زده ام را از کت شلوار خاکستری اش جدا کردم و جیغ زدم:
-جواب بده!
آرام و با نگرانی دستانم را به حصار دستان لرزانش درآورد و طنینِ بغض زده اش بر در و دیوارهِ مغزم جیغ می کشید.
-مدیرِ جدید نمی دونست که الیسا خواهر داره و فقط من می دونستم منم تازه امروز از مسافرت کوتاهم برگشتم درنبودم این اتفاق افتاده
چشم گرداندم و دستانم را با شدت از حصار دستانش خارج کردم و روبه مدیری که با اخم و طلب کار در فاصله کمی از من ایستاده بود گفتم:
-تو بگو؟
یک قدم به اویی که از ترس نزدیکی ام به در چسبیده بود نزدیک شدم و انگشت اشاره ام را تهدید وارانه جلوی چشمانش بالا و پایین کردم و جیغ زدم:
-خواهرم چه طور گم شد!
نفس عمیقی کشید و عصبی اما با محکم ترین لحن ممکن گفت:
-دیشب خواهر شما گم شده توی اتاقش نامه ای پیدا کردن نوشته که از یتیم خونه و فشار هایی که روشه خسته شده گفته که کسی دوسش نداره و اگر دوسش داشتن اون و با خودشون می بردن...جریان این طور نشون می ده که با میل خودش رفته!
به منِ مبهوت و خشک زده نزدیک شد و با همان چشم های ریز شده گفت:
-من مدیر پروشگاه های زیادی بودم در طی سال چندین بچه گم و گور می شدن و بعد مشخص شده که خودشون فرار کردن خواهر شما ام همین طور...
خشک زده نگاهش می کنم چشمانم تر می شود.
پر می شود خالی می شود.
حالم بد تر از هر حال بدی در دنیاست.
شاید بد تر از من هم بود...اما من هم برای خودم کوهی از درد بودم.
اصولا احساساتی بودم.و همان قدر زود جوش
همیشه این اخلاقم مامان را حرص می داد و می گفت به بابا رفته ام! می گفت شبیه او ام.
و الیسا درست شبیه مامان بود شاید برای همین تا این حد دوستش داشتم.
دلم داشت آتش می گرفت و در حوالی دلم یک خانه سوخته و خاکستر شده بود.
امیدم...امیدم به ادامه زندگی ام سوخته بود.
تحملم را به یکباره از دست دادم این خونسردی مدیر یتیم خانه که انگار داشت راجب گم شدن مدادش حرف می زد بیش از بیش بر شعله خشمم دامن زد.
به سمتش خیز گرفتم و با یک حرکت موهای کوتاه و طلایی اش را به چنگ گرفتم و جیغ زدم:
-الیسا می گفت اذیتش می کنی می گفت سخت گیری می گفت سنگ دلی شاید تو باعث شدی فرار کنه شاید تو کاریش کردی!
جیغ می زد و تقلا می کرد تا رهایش کنم.
-پائولا نگهبانی رو خبر کن ولم کن دختر!
صدای قدمای سریع معاون را که گویا نامش پائولا بود را به سمت در شنیدم.
یه یقه ی زنِ پریشانِ روبه رویم چنگ زدم و تنش را به دیوار کوبیدم و جیغ زدم:
-بگو خواهرم کجاست!بگو؟حتما تو باعث شدی که بره بگو کجا رفته؟
در اتاق با شدت باز شد و دو تا نگهبان با پیراهن های هم رنگ‌ِ آبی به سمتم دویدن و یکی از بازو هایم و دیگری از شانه هایم گرفت و به زور مرا از زنِ ناله کنان روبه رویم جدا ساختند.
-ولم کنید،می کشمت فهمیدی؟ این یتیم خونه باعث شده...شما باعث شدید چی کارش کردید؟
ارنجم را بالا بردم و با شدت به صورت نگهبانِ جوانی که پشتم قرار داشت کوبیدم.
نعره ای زد و دستانش از بازویم که رها شد از گیجی نگهبان مسن تری که شانه هایم را گرفته بود استفاده کردم و دوباره به سمت زن حمله کردم.
اما درست چند سانت باقی مانده به گرفتن گردنش در چنگالم دستانی دور کمرم حلقه شد و مرا از اویی که رنگ به رو نداشت و نفس نفس می زد جدا کرد.
-ولم کن،ولم کن!
نگهبان مرا با سرعت به سمت بیرون از اتاق می کشید و در لحظه آخر فریادِ زنِ به اصطلاح مدیر را شنیدم:
-زنگ بزنید به اداره پلیس!
از اتاق که خارج شدیم اولین چیزی که دیدم تجمع دختر بچه های ریز و درشتی بود که با کنجکاوی نگاهم می کردند
همه لباس های یک شکل و خاکستری!
هم چنان دست و پا می زدم و صدایم را روی سرم انداخته بودم
-ولم کن،باید بفهمم این جا چه خبره؟
با خواهرم چی کار کردن که فرار کرده؟
نگهبان هم چنان مرا به سمت راه روی خروجی می کشید و من با ناخن های نسبتا بلندم دستانش را چنگ می انداختم اما همچنان سفت و سخت مرا به سمت خروجی می کشاند.
نمی دانم چه قدر گذشته و در گیر و دار خلاص شدن از دستان نگهبانِ عبوسی بودم که سعی به نگه داشتنم در محوطه پشتی یتیم خانه داشت.
تا این که صدای آژیر ماشین های پلیس از هر آن چه بودم عصبانی ترم کرد.
-ولم کن،بزار برم چرا زنگ زدید پلیس؟ ولم کن!
مامورای پلیس به سمتم آمدنگند و مدیرِ یتیم خانه و معاونش به سمتمان آمدند و عده ای از مردمی که از آن خیابان گذر می کردنند ایستاده و به بی چاره گی و بدبختی من خیره شده بودند.
نگهبان رهایم کرد و تا رها شدم به سمت مدیرِ یتیم خانه حمله کردم و تا دستانم به موهایش چنگ شد از پشت کشیده شدم.
-آخ!ولم کن،این دختر رو ببرید وحشیِ مریضِ
او جیغ میزد و نگهبانی که مرا از پشت سر گرفته بود موفق شد مرا از او جدا کند.
-دهنت رو ببند به حسابت می رسم با خواهرم چی کار کردی؟ این جا چه جهنمیه که بچه رو فراری داده؟
در میان تقالا هایم و بسته شدن دستبند به دور دو تا مچ های ظریفم صدای جیغش را می شنیدم:
-من ازت شکایت می کنم من کارمند دولتم
دوباره به سمتش خیز گرفتم که مامورین پلیس مهارم کردند
معاونِ مدیر شانه های زن را ماساژ می داد و با گریه مدام می گفت شکایت نکند به او احساس بدی نداشتم اما مدیر...همان زنی که با بی حسیِ تمام از گم شدن یک دختر بچه حرف می زد متنفر بودم به خصوص که الیسا از اخلاق تند و خشن او و حس بدی که به او داشت شب تولدش برایم گفته بود.
-شما حق دارید سکوت کنید در صورت شکایت ازتون می تونید از طرف دولت وکیل برای دفاع از خودتون اختیار کنید.
با حرص به زنی که با یونی فرم افسری برایم نطق می کرد خیره شدم.
به زور سوار ماشینشان شدم و زن کنارم در سمت راست و پسر جوانی سمت چپم نشستند.
مامورِ دیگر که پشت فرمان قرار گرفت راه افتادنند و من سرم را به صندلی تکیه زده و بغض در گلویم عحیب جولان می داد.
این بغض به وسعت تمام داشته هایی بود که از دست داده بودم تازه همه چیز داشت پر رنگ و پر رنگ تر می شد.
مثلا نبود پدرم،این که اگر این قدر غرق اعتیاد و مشروب و قمار نمی شد شاید همه چیز به گونه ای دیگر رقم می خورد.
شاید آن نیمه شب بارانی اگر مامان برای پیدا کردن بابا به قمار خانه نمی رفت هیچ وقت من و الیسا یتیم نمی شدیم.
شاید اگر آن راننده با دوست دخترش مست نمی کرد و به جاده نمی زد مادرم هیچ وقت براثر تصادف با ماشینش مارا ترک نمی کرد.
شاید اگر مامان نمی مرد هیچ یک از این اتفاق ها نمی افتاد!
اصلا ای کاش بابا مسئولیت پذیر بود و بعد مرگ مامان تنهایمان نمی گذاشت از هر سویی به ماجرا می نگرم در می یابم که بابا زره ای دوستمان نداشت.
که اگر داشت...روز بعد از خاک سپاری مامان برای همیشه نمی رفت.
اگر او بود هفته ی بعدش از یتیم خانه به دنبال الیسا نمی امدند اگر او سایه سرمان می بود و ستون خانه...الیسا کودکی اش را در میان آدم های بی احساس و خانه ی بی مهر یتیم خانه نمی گذراند.
ای کاش...می شد این کاش هارا نابود ساخت.
چرا که کمر به قتل منی ساخته بودنند که دلم مرگی بی دقدقه می خواست.
با توقف ماشین و ضربه ای که به شانه ام زده شد چشم باز کردم و نگاه گیج و خیره ام را به زنِ جوانی دوختم که یونی فرم پلیسی اش به رنگ برنزه پوستش می آمد.
-خوب خوابیدی زیبای خفته؟ بیا بیرون ببینم
اخم می کنم و او و پسر جوانی که زود تر از من پیاده شده است می خندند.
کاش من هم‌می توانستم بخندم! اما تنها پوزخندم بود که سهم خنده های از ته دل آن دو شد.
وارد اداره پلیس بزرگی شدیم و من سردم بود.
سرم پایین و دندان هایم روی هم سابیده میشدند
رگ های گردنم گرفته و شانه ی چپم درد می کرد.
از اعصابم بود می دانستم که اگر آن زن را روبه رویم‌ می گذاشتند بی شک تکه تکه اش می کردم.
نگاه خونسرد و بی حسش را هنگام ادای جمله هایش از یاد نمی بردم.
با اشاره همان افسری که همراهم بود روی صندلی های گوشه ی راه رو نشستم و نگاه تارم را به دستان بسته ام دوختم.
در نوزده سالگی به جرم حمله به مدیر پرورشگاهِ خواهرِ گم شده ام به اداره پلیس آورده شدم!
کلا بخواهم زندگی ام را در یک کلمه خلاصه کنم مزخرفی بیش نبود!
مادر این وقت ها چه می گفت؟ یه اصطلاح ایرانی...به یاد آوردم دلم مانند سیر و سرکه می جوشید! به افکارم نیشخند می زنم.
خواهرم بیش از یک شبانه روز است که گم شده و من این جا بازداشتم؟
صدای پاشنه های کفشی که فاصله چندانی با من نداشت باعث شد سرم را بلند کنم.
دوباره او! مدیر یتیم خانه به همراه معاونش.
آمده بود تا شکایت کند؟ مگر می گذاشتم؟
وای به حالش...وای به حالش...
اصلا نکند خواهرم را کتک زده؟ از کجا معلوم؟
مگر الیسا نگفت عبوس است؟ مگر چهره اش غم و نفرت را فریاد نمی زد؟
چرا من نشسته و به او نگاه می کنم؟
در صدم ثانیه آدرنالین خونم افزایش یافته و دستانم مشت شد.
از بی حواسی مامور کنارم استفاده کرده و به سمت زن خیز گرفتم.
تا برگشت و مرا در یک سانتی اش دید جیغی کشید.
-خدای من!
یقه کتش را به چنگ گرفتم و فریاد زدم:
-با خواهرم چی کار کردی؟ چرا به من خبر ندادید؟ چی کارش کردی؟
تقلا می کرد تا خودش را رها کند و مامورین به سمتمان آمدند و خیلی سریع تر از آن چه که تصور می کردم مرا جدا کردنند
مردی که از پشت مرا گرفته بود مرا به عقب می کشید اما در لحظه آخر دستانم به موهای زن چنگ شد و با شدت موهایش را کشیدم.
شاید کارم درست نبود اما من آن لحظه هیچی نمی فهمیدم دار و ندارم گم شده بود!
و هیچ کس مرا درک نمی کرد.
-می کشمت
دو مامور دیگر به سمتم آمدند و یکی دستم را محکم گرفت و از موهای زن جدا کرد اما کمی مو در کف دستم باقی ماند.
بیشتر مامورن دور حلقه زده بودنند و من تنها دست و پا می زدم و جیغ می کشیدم.
-می کشمت فهمیدی؟
یکی از مامورا داد زد:
-یکی این رو ببره بازداشتگاه
-ولم کنید!من کاری نکردم این زن رو بگیرید.
ماموری که از کمرم گرفته بود مرا به سمت راه رویی می کشید و من پاهایم را بلند کرده و آن هارا در هوا می کوباندم و به قول الیسا لگد
می پراندم.
-ولم کن...ولم کن
گلویم می سوخت و صدایم گرفته بود و نفس نفس می زدم موهایم روی کل صورتم ریخته بود و نمی توانستم بیش از این مقاومت کنم.
-ولش کن
ساکت شدم و ماموری که مرا با شدت و خشونت به سمت راه رو می کشید متوقف شد و از لابه لای تار و پود سیاهِ موهایم نگاه وحشی ام را به فردی که روبه رویم ایستاده بود دوختم.
به نظر می آمد جزو مامورین پلیس باشد.
تی شرت مشکی و بند شلوار سفید که از قسمت کمربند رد شده و روی شانه های پهنش قرار گرفته بود.
به چشمای تیره اش زل زدم و چشم ریز کردم.
با اخم های در هم و صدای مقتدری گفت:
-جرمش چیه؟
قبل از این که حرفی بزند وقتی نگاه خیره پسر را بر روی دستان پیچیده شده اش دور بازوهایم دید فوری بازویم را رها کرد و مچ دستم را آرام تر گرفت و گفت:
-دادستان،انگار مدیرِ پرورشگاه ازش شکایت داره دختره بهش حمله کرده.
پسر ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
-یه جور گرفتیش می بریش فکر کردم قاتلِ رئیس جمهورِ!
خشک شده و مبهوت نگاهش کردم و پسر فوری ازم فاصله گرفت و با لکنتِ آشکاری گفت:
-ببخشید قربان تکرار نمی شه.
ابرو بالا انداخت و رو به من گفت:
-این همه شلوغ کاری از تو بود؟
با تعجب نگاهش کردم که رو به پسر گفت:
-بیارش اتاقم ببینم جریان چیه.
پشتش رو کرد و رفت سمت راه روی بعدی و متعجب به جایی که تا قبل از رفتنش در آن جا ایستاده بود خیره شدم.
مگر دادستان نبود؟ او مگر باید به من رسیدگی کند؟ برام جالب و قابل توجه بود!
به علاوه که چهره ی گیرا و تن صدای آرامش برایم جالب تر هم بود!
پسر با بد خلقی اما آرام مرا به سمت راه رو هدایت کرد و ناخداگاه آرام شده بودم شاید هم به خاطر رفتار پسر خجالت زده بودم.
با هدایت پسری که به خاطر لاغری بیش از حدش یونی فرم در تنش زار می زد وارد راه روی بعد شدیم و به در شکلاتی رنگی چند بار آرام ضربه زد و با صدای بفرمایید گفتنِ دادستان هردو وارد شدیم.
ادای احترام کرد و خیره به چشمای براق و سیاهِ دادستان که روی صندلی چرمش لم داده بود گفت:
-امری ندارید؟
دادستان به دست هایم اشاره زد و گفت:
-بازش کن
پسر کمی خیره نگاهم کرد و در چشمانش حرص و کینه بامزه ای را حس می کردم.
دستبندم را باز کرد و دور دوتا مچ هایم قرمز و متورم شده بود.
با دستم کمی دور موچ را ماساژ دادم و با اشاره ی دادستان روی صندلی نزدیک به میزش نشستم
-می تونی بری
پسر ادای احترامی کرد و بدون نگاه کردن به من از اتاق خارج شد.
برگشتم و به دادستان خیره شدم‌
سرش را کمی کج کرد و خیره نگاهم کرد و گفت:
-خب!چرا این همه جیغ و داد می کردی؟
دوباره ردپای بغض را در گلویم حس کردم به گونه ای که تار و پود هنجره ام توانایی خارج کردن صدایی را نداشتند.
دستانم مشت شدند و ناخن هایم به جان کف دستانم افتادند تا زخم بزنند و پوست بتراشند.
-خ...خواهرم گم شده
چشمانش باریک شد و رد اخم کم رنگی که میان ابروانش دیده میشد پر رنگ تر شد و گفت:
-خب؟
آب دهانم را قورت دادم چرا مجالی برای هضم بغضم نمی داد؟ او که نمی فهمید قورت دادنِ بغض به این بزرگی چه قدر دشوار است و هضمش طاقت فرسا.
-خواهر من،دختری نبود که به راحتی فرار کنه! از من بگذره...این همه مدت یتیم خونه رو تحمل نکرده بود که چند ماه مونده به برگشتنش فرار کنه.
نگاهش میخ می شد و در چشمانم فرو می رفت.
مشتش را زیر چانه زد و با همان ژست عجیب غریبش گفت:
-اگه تو بودی چرا یتیم خونه فرستادنش؟
لب گزیدم و گفتن از درد و سختی هایی که بی شباهت به کمدی نبود کمی برایم سخت بود.
چه می گفتم؟ که پدرِ معتاد و دائم الخمرم بعد از مرگ مادرم رهایمان کرده و رفته بود؟
چند بار پلک زدم و نگاهم را به پنجره دوختم تا از ریزش اشک های خودسرم جلو گیری کنم.
-داستانش طولانیه،فقط بدونید بعد مرگ مادرم بابامون که تازگی ها معتاد و تو دام مشروب و قمار افتاده بود ولمون کرد منم به سن قانونی نرسیده بودم و از طرفی بزرگ تر از اونی بودم که ببرنم پرورشگاه با فضولی همسایه ها الیسا رو بردن و منم مجبور به کار و ترک دبیرستان شدم.
برگه ای جلویش گذاشت و در حالی که با خودکارِ مشکی طلایی رویش چیزی می نوشت گفت:
-چند سالته؟
خیره به دستانم آرام و غم زده گفتم:
-به زودی میرم نوزده این مدت به خاطر نداشتن جا و کار الیسا رو نبردم پیش خودم اگر می دونستم این جوری میشه...
نتوانستم،دستان لرزانم پرده کشید از اکرانِ اشک های چشمانم و با سرِ خمیده و نالیدم:
-همش،ت...تقصیر خودمه.
صدای پایه های چرخانِ صندلی اش و قدم های محکمش باعث شد دستانم را از روی چشمانم بردارم.
روبه رویم روی مبل چرمی و کوچک سیاه نشست و گفت:
-از دیشب نیروهای ما دنبال خواهرتن باید واقع بین باشیم و باید محکم باشی...
نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت و این نگاهِ آرام امکان نداشت درک کند که من چه می کشم و نباید حقیقت هارا به سر و صورتم بکوباند.
-خیلی از دختر بچه ها دزدیده میشن،خیلی ها رو گول می زنن و با سن پایینشون می برنشون کلوپ و فا...
بین جمله اش هق زدم و دستانم را جلوی دهن نیمه بازم گرفته و با نگاه تار و گردم به اویی که بی مهبا حقیقت هایی را می گفت که ذهنم توانِ فکر کردن به آن هارا نداشت دوختم.
کمی برای آرام شدنم مکث کرد و بعد چند لحظه ادامه داد:
-و یا اتفاقات وحشت ناک تر قاچاق اعضای بدنشون...عکسی را از روی میز برداشت و روبه رویم قرار داد همان عکسی بود که در دفتر مدیر یتیم خانه از الیسا دیده بودم.
عکسش را چاپ کرده بودنند به عکس خیره شد و گفت:
-با توجه به چهره خواهرتون و این که از خانواده ثروت مندی نیست کلا دوتا احتمال می مونه.
خیره نگاهش کردم که ادامه داد:
-یا بردنش به همون کلوپ وبار.یا ام که...
سکوت کرد.نگاهش به نقطه ای روی میزش خیره ماند.
نگاهش را دنبال کردم به پروندهِ بزرگ و تیره ای زل زده بود.
دوباره نگاهم با به چهره اش دوختم نفس هایش یکی درمیان شده و چشم هایش خشمگین و ترسناک شده بودند
-خ...خب؟
بعد از مکثی طولانی سرش را به سمتم برگرداند و خیره به چشم هایم گفت:
-آدرس خونتون رو یاد داشت کنید مامورا رو میفرستیم شاید سروکله خواهرتون خودش پیداش بشه.
-خونم رو عوض کردم آدرس خونه قبلیم رو که الیسا یاد داشت رو می دم.
سری تکان داد و به سمت میزش رفت هنوز هم متفکر و عصبی به نظر می آمد و من هنوز هم درگیر ادامه جمله اش.
آدرس را در برگه ای که به سمتم گرفته بود یاد داشت کردم.
در حالی که دوباره روی صندلی اش می نشست با همان اخم های ترسناکش گفت:
-دلیل جمله ات به مدیر یتیم خونه چی بود؟
اخم کرده و با حرص اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و گفتم:
-من نمی خواستم به اون خانوم حمله کنم اما الیسا راجب بدرفتاری های این مدیرِ تازه وارد برام‌گفته بود و این که برخورد این خانوم اصلا درست نبود و مطمئنم تو اون یتیم خونه یه بلایی سر خواهرم آوردن.
ابروهایش بالا پرید و نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت‌.زیر نگاه سنگینش سر به زیر انداختم و او ادامه داد:
-برسی می کنم و باهاش حرف می زنم شرایطت جوری نیست که بازداشت بشی.
به کمکت احتیاج داریم.
خیره نگاهش کردم.بلند شد و برگشت سمتم و نکگاهش را تحدید آمیز کرد و انگشت سبابه اش را به سمتم گرفت و گفت:
-توی تحقیقات ما ام فضولی نمی کنی این ماجرا ها گاهی می تونه پیچیده بشه پس توکار ما دخالت نکن با پخش آگهی و عکس خواهرت کمکون کن همین!
برایش سری تکان دادم و در دل پوزخند حواله اش کردم من یک جا بنشینم و منتظر خبری از خواهرم باشم؟ مگر می شد؟
فرم مربوطه را پر کردم و او از اتاق خارج شد و بعد از دقایقی سربازی وارد اتاق شد و گفت:
-دادستان گفتن می تونی بری.
سری تکان دادم و برگه را روی میزش گذاشتم و قبل از خروج نگاهی به سربازی که به در تکیه زده بود انداختم و گفتم:
-میشه دادستان رو صدا بزنی؟ یه سوالِ مهم دارم
اخم کرده کمی نگاهم کرد و همان سربازِ لاغر و نچسب بود.
سرم را کمی کج کردم و باصدای آرام تر و مهربان تری گفتم:
-خواهش می کنم
تن صدایم کمی لوس بود اما چاره ای نداشتم.
کمی خیره نگاهم کرد و لپش را حرصی باد کرد و از اتاق خارج شد.
با خروجش فوری برگشتم و به بهانه خم شدن روی میز برای برداشتن یکی از عکس های چاپ شده ی الیسا لای پرونده قطور و بزرگی که گوشه ای روی میز قرار داشت را باز کردم.
با سری کج شده بزرگ ترین متنی که بر روی کل صفحه بیشتر همه نمایان بود را هجی کردم.
-ل...و...ل...ی...ت...ا
با صدای درفوری برگشتم و عکس را کمی بالا گرفتم و به اخم های درهمِ دادستان و نگاه خیره اش بر روی میز خیره شدم.
-م...من عکسِ خواهرم رو می خواستم.
خیره و مرموزانه نگاهم کرد گویا می خواست از چشمانم پی به راستیِ حرفم ببرد.
بعد چند لحظه چشم از نگاه ترسیده ام گرفت و درحالی که به سمت میزش می رفت گفت:
-سوالت؟
با گیجی نگاهش کردم که بی حوصله گفت:
-گفتی سوال داری؟
فکر این جایش را نکرده بودم! با فکری آنی دمِ دست ترین سوالِ ممکن را پرسیدم.
-اسم و فامیلیتون!
نگاه خیره و پوزخندِ شکل گرفته بر روی لبانش کاملا نشانم داد که فهمیده است که سوالم کاملا پرت و بی ربط است.
با همان نیشخندِ روی اعصابش گفت:
-کارنِ داوِنس
آهانی زیر لب گفتم و آرام تر لب زدم:
-تلفن خونم رو امشب وصل می کنم اخه گوشیم خرابه خبری شد تماس بگیرید.
-باشه
عقب عقب از اتاق خارج شدم و تا در را بستم نفس راحتی کشیدم.
به عکس‌ِ الیسا زل زدم به طرح لبخندِ زیبایش.
و ابریشمِ نرم و لَختی که از بوییدن و نوازششان محروم بودم‌.
زیر لب و بغض زده گفتم:
-لولیتا!؟ این دیگه چیه؟ وارد چه ماجرایی شدیم الیسا؟ تو کجایی؟ کجایی؟
پارت.۲۰.
از اداره پلیس که خارج شدم مستقیم به سمت شهربازی راه افتادم.
شانه هایم خمیده و نگاه تارم به آسفالت زیر پایم بود.
قدم قدم در خیابانی که رهگذر هایش خبر از حالم نداشتند به سمت جایی می رفتم که اخرین بار شاهد خنده هایش بود.
دلم از همه و همه چیز گرفته بود چرا الیسای من؟ چرا تنها کسِ من؟
من که کسی را نداشتم نه وقت پیدا کردنِ دوست و نه خانواده.
من مادری نداشتم که دوشادوش هم برای گم شدن عزیز دردانه ی خانه گریه کنیم.
و پدری نداشتم که شانه هایم را بفشارد و سخت در آغوشم بگیر و پدرانه پیشانی ام را ببوسد و از امید و پیدا کردن دردانه اش بگوید.
من جز اویی که حالا گم شده بود کسی را نداشتم.
تمام مسیر را آرام آرام و پیاده گذراندم.
کف پاهایم درد گرفته و تشنه بودم.
هوا تاریک شده بود و نگاهم به نورهای رنگی و دلقکی بود که بپر بپر می کرد و به بچه ها بادکنک می فروخت.
وارد شهربازی شدم.
از میان مردمی که با خوش حالی در صف وسیله های بازی قرار داشتند گذشتم.
از دختر و پسرهای شاد و درحال رقص هم گذشتم.
گذشتم و گذشتم و رسیدم به همان نیم کت‌ِ کوچک کنار درخت روی همان چمن های خیس خورده.
همان جایی که الیسا با ذوق می خندید و به خاطر دیدن چکمه ها روی ابر ها سیر می کرد!
خودم را در آغوش گرفته و آرام روی نیم کت که نه...پایین نیم کت نشسته و به پایه هایش تکیه زدم.
سرم را روی زانو هایم گذاشتم و کوله پشتی ام را به شکمم چسباندم.
چه می شد اگر همه ی این ها خواب بود؟
اگر کابوس بود و بیدار می شدم الیسا را درکنارم داشتم؟
بغض به گلویم چنگ می اندازد و نفسم جایی میان سینه و گلویم گیر می کند گره می خورد.
کور می شود من بی او چه طور نفس بکشم.
هقهقه مظلومانه و آرامم خودم را هم آزار میدهد.
از این همه بی چاره گی ام از این همه بی دست و پابودنم.
کاش برگردی الیسا،کاش!
با صدای جاروبرقی و دردی که از جانب گردن و شانه ام حس می کردم پلک های سنگینم را از هم گشودم و چشم هایم را پشت دست کمی ماساژ داده و نگاه گیج و سرگردانم را به اطراف دوختم
در پارک بود تکیه زده به نیم کت!
من این جا چه می کردم؟ کم کم مغزم فرمان خود را صادر کرد و برخلاف میل قلبی ام هرآن چه که نباید را به یاد آوردم غم زده کمی خود را جابه جا کردم و صدای مهره های گردن و کمرم را به راحتی می شنیدم.
هنوز هم صدای جاروبرقی میامد!
گیج چشم چرخواندم و با دیدن پیرمردی که دستگاهی را مانند کوله پشتی به پشتش بسته وبا لوله اش برگ ها را از روی چمن ها برمی داشت ابرو هایم بالا پرید.
-پس صدای این بود!
دستم را روی گردنم کشیدم و با کمک گرفتن از نیم کت بلند شدم و کوله ام را از زمین برداشتم و خاکش را با کف دستم تکاندم.
موهایم را به پشت گوش هدایت کرده و آرام به سمت خروجی راه افتادم.
با عوض کردن چند خط اتوبوس به خانه رسیدم.
پله هارا دوتا یکی بالا رفتم و با کلید در را گشودم.
به فضای جدید خانه عادت نداشتم اولین کاری که کردم برداشتن لباس و رفتن به حمام بود.
با سقوط قطرات داغ آب بر روی بدن یخ زده و آزرده ام احساس بهتری پیدا کردم.
وقتی از حمام خارج شدم با حوله ی کوچک و قرمزم موهایم را خشک کردم و در حالِ خشک کردن موهایم که تا شانه هایم می رسید نگاهم به تخت خواب ساده و روتختی صورتی رنگش خیره ماند این تخت برای الیسا بود
او باید روی این تخت می خوابید او باید این جا می بود!
الیسا تو چه کردی؟
برای این که جان ندهم و این سرگیجه و حالت تهوع از نخوردن غذا رفع شود تخم مرغی اپ پز کردم و بدون نان و خالی خیره به عکسِ الیسا بر روی کانتر تمام تخم مرغ را با سه قاشق تمام کردم با آب بغضم را قورت دادم و سیوشرت تابستانه و نازکم را تن زدم و کوله ام را روی دوشم انداخته و از خانه خارج شدم.
به سمت یتیم خانه می رفتم.
من هنوز هم قانع نشده بودم که الیسا بی دلیل پشت پا به همه چیز بزند و برود و مرا زنده زنده اسیر جهنم کند.
این غیر ممکن بود!حداقل برای منی که اورا بهتر از هر کسی می شناختم غیر ممکن بود.
به ورودی که رسیدم نفسم را حبس کرده و دستانم را مشت کردم باید خود را کنترل می کردم باید آرام‌ می بودم.
با عصبانیت نمی توانستم راهی پیش ببرم باید آرام باشم،آرام!
نگهبان تا مرا دید فوری به سمتم آمد و داد زد:
-خانوم شما حق ورود ندارید.
با عصبانیت نگاهش کردم و داد زدم:
-سرِ من داد نزن کاخ مونالیزا نیست.یتیم خونه است و من می خوام با مدیر حرف بزنم.
نگهبانِ جوان و اخم آلود خیره ام شد و به یاد آوردم که او مرا کشان کشان از دفتر مدیر به پایین آورد.
-نمیشه!خانومِ فرناندس گفتن ورودتون ممنوعه.
خواستم دهن باز کنم و هر آن چه گه نباید بارَش کنم اما با دیدنِ معاون یتیم خانه همان زنِ ریزه میزه و سفید و سی و اندی...ساله ابروهایم خودکار بالا پرید تنها راهم بود.
-هی...
رویش را از زنی که در حال صحبت با او بود برگرداند و به منی خیره شد سرم را از شانه ی نگهبان رد کرده و کج شده نگاهش می کردم.
با تعجب برگشت و به زنِ جوان روبه رویش چیزی گفت و به سمتمان آمد و با تعجب گفت:
-شما!
از نگهبانِ اخم کرده گذشت و روبه رویم قرار گرفت و دستی به موهای بسته و شرابی اش کشید و گفت:
-چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟
زنِ خوبی به نظر می آمد آن روز هم سعی به آرام کردنم داشت.
لب گزیدم و گفتم:
-بابت اون روز شرمنده ام من می خوام نامه ای که خواهرم قبل از فرارش نوشته رو ببینم
سرش را کمی پایین انداخت و وقتی سرش را بلند کرد با دیدن نگاه تارش قلبم بیش از بیش مچاله شد.
-من واقعا الیسا رو دوست داشتم.دختر مهربون و ساکت.البته کمی شیطون.هنوزم نفهمیدم چرا فرار کرد...واقعا متاسف .و بابت اون روزم بهتون حق می دم.
لب گذیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم تا جلوی لبانی که عجیب از بغض می لرزیدنند را بگیرم
سری تکان دادم و گفتم:
-ممنونم.
اشک هایش را پاک کرد و نگهبان اخم آلود از کنارمان گذشت و رفت.
نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:
-بعد از پرونده ای که برای پیدا کردن الیسا باز کردید مامورین اومدن و نامه رو ازمون گرفتن و اتاق الیسا رو هم گشتن
نا امید اخم کردم و از میله ها فاصله گرفتم و بغض زده گفتم:
-می تونم حداقل اتاقش رو ببینم؟
کمی خیره نگاهم کرد و انگار داشت فکر می کرد.
بعد از چند ثانیه آرام گفت:
-باشه،اما فقط چند دقیقه
لبخندِ محوی زدم و نگاه سرشار از تشکرم را به او دوختم و از جلوی در کنار رفت و با دو قدم بلند همراهش شدم.
نگهبان با حرص و غضب نگاهم می کرد و به سمت حیاط پشتی می رفت.
با هم وارد یتیم خانه شدیم و دختر بچه های سه چهار ساله دنبال هم می دویدند و با سرعت از پله ها بالا می رفتند.
آهی حسرت بار کشیدم و پشت سرش از پله ها بالا رفتم.
طبقه ی دوم وارد راه روی طویل و تاریکی شدیم.
پر از در های چوبی و قدیمی.
در چهارم از سمت راست را باز کرد و نگاهمان خیره ی دختر هایی هم سن و سال الیسا شد.
یکی که هیکل لاغر و موهای لخت مشکی ای داشت فوری دست از کشیدن موهای دختر ریزه میزه و سفید پوست افتاده روی تخت برداشت.
4با تعجب ابرو بالا انداختم و پائولا با حرص و آرام گفت:
-دخترا!
دخترِ مو مشکی با سرعت گفت:
-معذرت می خوام خانوم
پائولا اخم کم رنگی کرد و وارد اتاق شد و من هم پشت سر او وارد اتاق شدم.
یک دخترِ مو نارنجی و خال خالی هم گوشه ای از اتاق به دیوار تکیه زده و نگاه سرد وعجیبش را به من دوخته بود.
نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم.
اتاقِ تقریبا بزرگی که شیش تا تختِ فلزی و ساده با ملافه ی سفید را در خود جای داده بود.
با یک کمد فلزی و بزرگ در گوشه ی اتاق
و یک پنجره ی کوچک و من خوب می دانستم آن تختِ خالی با ملافه ی مرتبی که رویش کشیده شده بود تخت الیساست خودش گفته بود گفته بود تخت کنار پنجره را به زور به دست آورده.
تا کمی نفس بکشد.
بغض می کنم و دختر ریزه میزه و سفید روی تختش درست می شنیدم و زیر لبی به دخترِ مو مشکی و لاغر اندام فحشی می دهد و بلند تر رو به پائولا می گوید:
-این خانوم کیه؟
هم زمان با این حرفش به من خیره شد.
دختر مو مشکی موهای لختش را دور انگشتانش پیچید و با لحن لوسی گفت:
-خبری از الیسا نشد؟
پائولا قبل از این که جواب دختر سفید و مو فرفری را بدهد برگشت و خیره ی دخترِ مو مشکی شد.
توقع داشتم به عنوان هم اتاقی های الیسا کمی نگرانی را درچهره هایشان ببینم اما خیلی راحت بودند! و انگار نه انگار!
الیسا حق داشت که از این جا متنفر باشد!
پائولا خواست به او جوابی بدهد که دخترِ مو کوتاه و خال خالی کمی از دیوار فاصله گرفت و با لحن آرام و سردش گفت:
-حداقل کمی ادای آدمای نگران و دربیار
این جمله را خطاب به دخترِ مو مشکی گفت.
دختر برگشت و با حرص گفت:
-ساشا وقتی حرف نمیزنی قابل تحمل تری!
دختر مو قرمز که گویا اسمش ساشا بود با نیشخند و همان لحن خونسرد وسردش گفت:
-چیه ناراحت شدی؟ خوش حالی که رفته مگه نه؟
دخترِ مو مشکی با حرص خواست جوابش را بدهد که باصدای لرزان و دستایی که برای کنترل لرزششان مشتشان کرده بودم باصدای تقریبا بلندی گفتم:
-خانوم پائولا اگر بشه به بچه ها بگید اتاق رو خالی کنن تا من کمی راحت تر باشم.
پائولا نگاه غمگینش را خیره ی چشمانم کرد و دخترِ مو مشکی با نیشخند بلند شد و درست به سمت تختِ الیسای من رفت و رویش نشست و لم داده به بالشتش گفت:
-چرا باید بریم بیرون اصلا تو کی ای؟
پائولا با صدای بلند داد زد:
-سِلنا!
دختر که نامش سلنا بود با بهت روبه پائولا گفت:
-چرا سرِ من داد...
-از روی تخت خواهرم بلند شو.
جمله اش نیمه کاره ماند و چشمان گرد شده و مبهوتش حالا خیره ی منی بود که دندان روی هم میسابیدم.
با بهت گفت:
-تو!
بدون جواب دادن به او برگشتم سمتِ دخترِ مو نارنجی و همچنان خونسرد و سرد تکیه داده به دیوار و گفتم:
-میشه برید بیرون؟
بدون جواب لپش را باد کرد و نگاه خیره و کنجکاوش را از چشمانم جدا کرد و به سمت سلنای متعجب و مبهوتی که همچنان روی تخت بود رفت و بازویش را گرفت و بلندش کرد و کشان کشان از اتاق خارجش کرد.
دخترِ سفید و مو فرفری ام نگاهش را از من به زور جدا کرد و هم چنان که هر از گاهی برمی گشت و نگاهم می کرد از اتاق خارج شد.
پائولا آروم و با تاسف گفت:
-من متاسفم دخترا یکم...
-میشه تنهام بزارید؟
ساکت شد و خیره نگاهم کرد و از اتاق خارج شد و در که بسته شد به سمت تخت الیسا رفتم.
آرام رویش نشستم و خم شدم و بالشتش را برداشتم به بینی ام نزدیکش کردم و عمیق بوییدم نفس کشیدم و بار ها بار این کار را تکرار کردم اما آرام نشدم بویی از خواهرم نداشت.
بوی مواد شوینده می داد نامرد ها حتی به عطرش هم رحم نکرده بودند.
نفسم جایی در میان وجودم گم شده بود
بالا نمی آمد،خفه شده بود.
چشمه ی اشکم این بار هم‌ مثل هر شب جوشید و خروشید و ردش را روی گونه هایم به جا گذاشت.
دلم برایش تنگ شده بود برای بوی عطرش..
برای صدایش...
برای خنده هایش...
برای چشمانش...چشمانش...چشمانش...
دستی در دلم‌ مشت شده بود با هر بار بغضم بر دیواره ی دلم خنجر می کشید و مرا بار ها بار می کشت...
و من چرا نمی میرم؟
دوباره و سه باره و چند باره عطر نداشته اش را نفس می کشم و جای خالی اش عجیب حس می شود.
یک دختر بچه ی دوازده ساله...تنهایی...
مگر می شد؟ اگر بلایی سرش می آمد چه؟
دل کندم بلاخره دل کندم آهسته بلند شدم و از اتاق خارج شدم و شانه هایم خم و کمرم تا شده بود.
پیر شده بودم؟
نمی دانم! فقط نبودِ خواهرم داشت مرا آهسته آهسته می کشت.
از یتیم خانه بدون دیدن خانومِ پائولا خارج شدم و تا احظه آخر سنیگینی نگاه نگهبان را احساس می کردم.
از فضای خفقان آور آن جا که خلاص شدم یک راست به سمت محل کارم رفتم.
از ورودی که گذشتم از راه روی صورتی رنگ عبور کرده و پرده های براق و ژله ای را کنار زدم و با دیدن فضای روبه رویم نفس راحتی از نبود مشتری کشیدم و پنلوپه را پشت به خود مشغول برسی لباس عروس دیدم.
-خانومِ پنلوپه!
او از من نخواسته بود خانوم صدایش کنم اما من این گونه راحت تر بودم هم سن و سال بودیم و هم کلاسیِ دوران کودکی اما حالا او کجا و من کجا!
قبل از برگشتنش صدایش تیر بارانم کرد:
-ترسا هیچ معلومه کجایی؟ من تورو...
هم زمان با برگشتنش و دیدنم سکوت کرد و نگاه متعجبش را به منی دوخت که چشم هایم این روز ها عجیب سرخ و خون آلود بودند.
متر را کناری گذاشت و دامنِ عجیب غریب و قرمزش را کنار زد و به سمتم آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
-چی شده؟ این چه قیافه ایه؟
به رنگ پریدگی ام و سرخی چشمانم خیره بود.
شاید هم به لب های ترک خورده و بی رنگم.
شاید هم به کبودی زیر چشمانم.
دیشب شب بیداری داشتم!و او که خبر نداشت...داشت؟
با صدایی که خود نمی شناختم و از گرفتگی خش دار و زخمی شده بود گفتم:
-خواهرم چند روزه گم شده می گن از پرورشگاه فرار کرده ولی من این طور فکر نمی کنم.
با بهت نگاهم کرد و نگاهم خیره ی لبان سرخش شد همیشه همین رنگ رژ لب می زد.
اما مامان از این رنگ بدش می آمد حتی بیرون از خانه ام شال داشت موهایش را می بافت و زیبا بود رژ لب نمی زد می گفت در کشورش دختر ها و زن ها حیایی دارند که هیچ کجا ندیده است.
از دینش می گفت از خدایی که یگانه بود اما نهوه پرستیدنش فرق داشت.
نماز می خواند گاهی برایمان همراه با تمیز کردن خانه با آهنگ های ایرانی می رقصید و من و الیسا شیفته ی او بودیم.
-با تو ام ترسا
گیج و گنگ نگاه سردرگمم را به چشمان ریز و بادمی اش دوختم.
کلافه بازویم را گرفت و مرا به سمت اتاق کارش برد.
در اتاق را باز کرد و بعد از ورودمان بدون توجه به شکل و طرح اتاق گفتم:
-اگه لازم باشه پولتون رو پس می دم اما فرصت...
بی حوصله دستم را گرفت و مرا روی صندلی نشاند و خودش هم روبه رویم قرار گرفت:
-الان مهم خواهرته بی خیال کار من مدل زیاد دارم.
به سمتم متمایل شد و صدایش را پایین آورد و ادامه داد:
-منم فکر نمی کنم خواهرت فرار کرده باشه.
متعجب نگاهش کردم که دستم را گرفت و چشم ریز کرد و گفت:
-خوب گوش کن دختر...این کشور...این شهر...اصلا این دنی. پر از کثافت کاریه پر از دزد و قاتل دیر بجمبی خواهرت رو تیکه تیکه پیدا می کنن.
بدون توجه به حال زار و نگاه شکسته ام ادامه داد:
-به حرف پلیسا گوش نکن خودت بیفت دنبالش
من حتی ساپرت مالیت می کنم بخوای هر ماه همون حقوقی که باید بگیری رو واست میفرستم،نهایتش قرار داد می بندی و بعد از پیدا کردن خواهرت بهم پسش می دی اما بیخیال نشو.
مبهوت نگاهش می کردم که دستی به موهای تازه رنگ شده و شکلاتی اش کشید.
-بی دلیل این رو بهت نمی گم نوه ی خالم رو دم مدرسه دزدیدن درست شیش ماه بعدش جسدش رو تو یک انبار پیدا کردن کلیه و چشماش رو برداشته بودن.
نفسم گرفت و دستانم مشت شد و چرا تمامش نمی کرد؟ بس کن...من خودم لبریزم تو بس کن!تازیانه به جانی که بی جان است نزن بس کن...
-خیلی باندای دیگه هستن جریان عروسک های لولیتا رو نشنیدی؟ دخترا رو دست و پاشون و قطع می کنن و میشن برده! بهشون می گن عروسک.
سرم درد می کرد و نگاهم خیس شده بود نام آن پرونده روی میزِ آن پسر در حوالی مغزم می رقصید و خنجر می کشید بر دل صاب مرده ام.
-دنیای کثیفیه مخصوصا این جا...
خودت دست به کارشو و بگرد دنبالش این باند ها...این آدما همشون با هم دستشون تویک کاسه است مثل عروسک های خیمه شب بازی همه رو بازی می دن و انگار نه انگار!
بلند شدم و به بند کوله ام چنگ زدم و روی شانه ی خم شده ام قرارش دادم با قدم های سست و بی جانم به سمت در رفتم که بازویم کشیده شد و پنلوپه کارتی را به سمتم گرفت و گفت:
-تو این برات پول می ریزم هنوز یادم نرفته یه بار سرِ من با اون دختره تو کلاس دعوات شد و سرت شکست.
نیشخند می زنم و کارت را توی کوله ام‌می انداز و می گوید:
-رمزش رو واست میفرستم الان یادم نیست.
سری تکان دادم وآرام گفتم:
-ممنونم
پشت کردم و در را باز کردم که صدایش را شنیدم:
-ترسا...
برگشتم با نگاه غمگینی گفت:
-موفق باشی!
****
راه روی طویل و نچسب را با سرعت طی کردم و راست و استوار راه می رفتم محکم قدم برمی داشتم برای پیدا کردنِ الیسا باید قوی باشم.
-دادستان...
رویش را برگرداند و پرونده را به دست سربازِ روبه رویش داد و متعجب نگاهم کرد.
-می خوام نامه ای که خواهرم نوشته رو بخونم.
دست به جیب ابرویی بالا انداخت و به سمتم آمد و خوش تیپ بود و نگاهش کمی جذاب.
پوست تقریبا برنزه و موهای تیره اش جذابش می کرد و هیکل متناسبش بر این مسئله دامن می زد.
-گفتم که...
در میان حرفش پریدم:
-می دونم اما می خوام بدونم خواهرم چی نوشتهو چی بهم گفته.
سکوت کرد و انگار حق را به من داد و گفت:
-بیا
پشت سرش راه افتادم و وارد اتاقش شدیم.
ببخشیدی گفت و اخم کرده از اتاق خارج شد.
نشستم و به دسته ی کوله ام چنگ زدم و پایم را عصبی تکان می دادم.
بلاخره در باز شد و قامت دو متری اش که کل چهار چوب در را پر کرد بی دلیل لبخند زدم.
دلم برای خواندن آن نامه پر می کشید.
پشت میزش نشست و یک بسته پلاستیکی دستش بود.
درش را باز کرد و کاغذ تا شده ای را در اورد و به سمتم گرفت.
-اثر انگشت...
ابرو بالا انداخت و گفت:
-هیچ اثر انگشتی روش نیست.
جایش را عوض کرد و روبه رویم دست به سینه و متفکر نشست.
کاغذ را به دست گرفتم و بغضم را قورت دادم.
بی وقفه تای کاغذ را باز کردم.
خودش بود دست خطِ الیسا بود.
آرام و زیر لبی شروع به خواندن نامه کردم:
-ترسای عزیزم...وقتی این نامه رو بخونی من پیشت نیستم و خیلی از تو دورم خوب دقت کن من...
دلم می خواد مستقل باشم
زندگی تازه ای شروع کنم
دوست دارم خوش حال باشم
یه روزی شاید برگردم!
دوست دارم خیلی زیاد
نیا دنبالم چون نمی تونی پیدام کنی...
من همیشه به یادتم
و یادت باشه که من به خواست خودم رفتم نه هیچ کسِ دیگه ای خداحافظ.
با بغض شروع کردم به گریه کردن و نامه رو روی میز گذاشتم.
خواست چیزی بگه که در با شدت باز شد و سربازِ جوون و رنگ پریده ای با چشمای گرد شده گفت:
-اون این جاست قربان.
دادستان با چشمای ریز شده گفت:
-این چه وضع وارد شدنه؟ کی این جاست؟
نگهبان با سرعت گفت:
-داشتن شاه ماهی رو انتقال می دادن به زندان چاله...تو راه ماشین خراب شده فوری آوردنش این جا.
ابروهای دادستان بالا پرید و گفت:
-چرا نمی بریدش انفرادی؟
نگهبان با حالت زاری گفت:
-دیشب سرِ اون ماموریت لب تا لب پره انفرادی!
دادستان با اخم بلند شد و گفت:
-چه قدر طول می کشه ماشین حملش درست بشه؟
نگهبان سریع گفت:
-حدودا نیم ساعت
دادستان کلافه گفت:
-بیارینش اتاق من هیچ کس صلاح سرد همراهش نباشه چهار تا نگهبان دم در می خوام سه تا توی اتاق.
ابروهایم از تعجب بالا پرید برای مرد عنکبوتی ام این همه نگهبان لازم نبود!
نگهبان ادای احترام کرد و با سرعت از اتاق خارج شد.
در اتاق باز بود و جالب این جا بود کل اداره را سکوت فرا گرفته بود!
دادستان ناگهان بازویم را گرفت و بلندم کرد که نامه از دستانم روی میز افتاد.
مرا به سمت در برد و گفت:
-تا نیاوردنش بهتره بری
-چی؟
برگشتم و به دادستان خیره شدم و خواست جوابم را بدهد که از پشت سر با کسی برخورد کردم و اگر دادستان بازویم را نگرفته بود حتما می افتادم.
چون بدنش فرقی با سنگ نداشت!
با بهت برگشتم.
چند تا نگهبان دورِ یک پسر را گرفته بودنند.
دستشان شوکر های برقی و میله های سیاه بود.
یه چیز مثل قلاده فلزی دور گردنِ پسری بود که میان نگهبان ها ایستاده بود دست هایش هم بسته بودند.
سرش پایین بود و ندیدمش.
موهای خرمایی و در هم بر همش شلوغ به بالا و پایین متمایل شده بود و تند تند نفس می کشید.
دادستان مرا کنار کشید و نگهبان ها پسر را بردنند داخل اتاق و من تازه توانستم نفس بکشم.
این دیگر چه موجودی بود!
-اون کیه؟
خیره به در اتاق بسته گفت:
-ندونی بهتره
اخم آلود نگاهش کردم و گفتم:
-حالا اگر بگید چی میشه؟
با تعجب به اخم های در همم نگاه کرد انگار از موضع گیری ام خوشش آمده بود
-با شمام دادستان!
اخم کرده نگاهم کرد و گفت:
-من اسم دارم!
با تعجب خیره اش شدم که لبخند جذابی زد و گفت:
-کارن هستم!
با اخم و صورتی جدی گفتم:
-من ترجیه می دم دادستان صداتون کنم.
دست به سینه به دیوار تکیه زد و گفت:
-پس منم هیچی راجب اون پسر نمی گم!
با تعجب و کمی حرص به نیم رخِ بیخیالش زل زدم و گفتم:
-این نامردیه
بی تفاوت با همان اخم های در هم به در زل زد و کمی حرص خوردم و به خود پیچیدم.از بچه گی آدم فضولی بودم!
-باشه...باشه ، کارن میشه بهم بگی اون پسر کیه؟
نیشخند مغرورانه ای زد و گفت:
-حالا شد
برگشت و به در بسته زل زد و گفت:
-بهش می گن شاه ماهی معنیِ اسمشه.
کم پیش میاد اسمش رو صدا کنن به لقب می شناسنش قبلا عضو یه سازمان بود که مامورین فدرال اسمش رو سازمانِ سیاه گذاشته بودن اما کشوری که تونست اون سازمان رو از بین ببره به اون سازمان زندگی سیگاری می گفتن...
این پسر دست راست یکی از مامورین اصلی اون سازمان بود سه سال پیش بعد نابودی سازمانه خودش با پای خودش توی اتریش خودش و معرفی کرد! طی سه سال گذشته پنج تا زندان عوض کرده
با بهت نگاهش می کردم که نیشخندی زد و گفت:
-مثل ماهی از دست سر می خوره کلِ باهوشیش رو تو یک خط واست معنا می کنم...
برگشت سمتم و گفت:
-پارسال تو همین کشور دو بار فرار کرده بعد خودشم با پای خودش برگشته!
دستی به موهای سیاهش کشید و گفت:
-غیر قابلِ باوره می دونم...ولی خب همچین چیزایی هست تو دنیا،کمه ولی هست
ضریب هوشیش یه چیزی بالا تر از نابغه های دنیان هر سه ماه ضریب هوشیش رو تست
می گیرن و اون مثل کامپیوتر در حال ارتقاست!
با بهت گفتم:
-چه طور ممکنه؟
نفس عمیقی کشید و رو صندلی گوشه دیوار درست کنارش نشست و گفت:
-دیگه بلاخره نامه از بالا گرفتن و اسمش رفت تو لیست خطرناک ترین مجرم های قرن دارن انتقالش می دن به زندان چاله یه جایِ دور افتاده تو یک اتاق با دیوارای چندین لایه ای از بتن دوربین و حتی حس گر اون جا نمی تونه دیگه کاری کنه.
کنارش نشستم و پا رو پا انداختم و گفتم:
-بعید می دونم،این‌ ماهی لیز تر از این حرفاست...
ابرو بالا انداخت و گفت:
-چراهنوز این جایی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-نامه رو جا گذاشتم شما که بهش احتیاجی ندارید با خودم می برمش حالا دیگه مطمئن شدم که الیسا خودش فرار کرده.
صدای داد و بی داد نگهبانا از داخل اتاق باعث شد هم زمان هم من هم کارن از جا بپریم.
نگهبانای دم در فوری به حالت دفاع در امدن و با علامت کارن آرام در را باز کردن و کارن اسلحه اش را از پشت شلوارش در اورد وبه سمت در اتاق رفت.
در اتاق را باز کردن و من چسبیده به دیوار تماشاگر بودم مامورایی ام که از سالن رد میشدن ایستاده و تماشا می کردن
پسر پشتش به من بود و روی صندلی نشسته و به عقب متمایل شده و بلند بلند می خندید.
خنده هایش مرا به یاد فیلم بتمن می انداخت.
درست مثل شخصیت جوکر می خندید ترسناک و عجیب.
سرو صدای نگهبان ها از صدای خنده ی او بود.
و سعی می کردن ساکتش کنن
کارن با حرص خم شد و از روی میز نامه ی الیسا را برداشت و نامه را تا کرد و در جیبش قرار داد و داد زد:
-به چی می خندی؟
ناخداگاه به اتاق نزدیک شدم و چون نگهبانا ام وارد اتاق شده بودن منم پشتشان ایستادم و دور زدم و به نیم رخ پسر زل زدم.
چشمای خمار و آبی اش را بی روح به کارنِ عصبی دوخته بود.
سری تکان داد و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-باشه..باشه..الان ساکت میشم
درست چند ثانیه بعد از گفتن این حرف دوباره شروع کرد به خندیدن دیوانه وار و ترسناک!
جوری که سردم شد و در خودم جمع شدم‌
کارن عصبی یقه ی پسر را گرفت و رویشم خم شد و داد زد:
-به چی می خندی؟
نگاه پسر در آنی یخ زد و سرش را کج کرد و با لبخند عجیبی گفت:
-به تو!
کارن متعجب کمی به چشمان پسر زل زد و من تنها نیم رخ سمت چپ پسر را می دیدم.
عصبی از لابه لای دندان های غرید:
-اون وقت به چیِ من می خندی؟
پسر سرش را به راست و چپ چرخاند و در همان حالت با صدای پر تمسخری گفت:
-وای وای وای...شما چه طوری مدرک گرفتید؟ هوم؟ چه طوری؟
کارن کلافه داد زد:
-چی می گی؟
ابرو بالا انداخت و به جیب کارن اشاره کرد و گفت:
-اتفاقی اون نامه ای که روی میز بود و خوندم.
چشمانش را ریز کرد و با تمسخر گفت:
-باور کن اتفاقی!
کارن عصبی داد زد:
-خب که چی؟
من هم قلبم شروع به بازی گوشی کرد و به جانم افتاده نامه ی خواهرم به او چه؟
پسر ابرو بالا انداخت و ادای فکر کردن در اورد و خیره به دستان بسته اش بودم که گفت:
-موقعی که نامه رو می خوندی...دادستانِ باهوش...چیز مشکوکی ندیدی؟
دادستان باهوش را که گفت باز بلند شروع کرد به خندیدن یک پسرِ بیست و اندی ساله یک اداره پلیس را با دست و پای بسته به بازی گرفته و اعصاب همه را از جمله من خورد کرده بود!
جزو رو اعصاب ترین افرادی بود که تا به حال در عمرم دیده بودم!
کارن با غیض رو به نگهبان ها گفت:
-این خیلی حرف میزنه دهنش رو ببندید.
پسر با خونسردی نیشخندی زد و گفت:
-ترسای عزیزم...وقتی این نامه رو بخونی من پیشت نیستم و خیلی از تو دورم خوب دقت کن.
دلم می خواد مستقل باشم
زندگی تازه ای شروع کنم
دوست دارم خوش حال باشم
یه روزی شاید برگردم!
دوست دارم خیلی زیاد
نیا دنبالم چون نمی تونی پیدام کنی...
من همیشه به یادتم
و یادت باشه که من به خواست خودم رفتم نه هیچ کسِ دیگه ای خداحافظ.
با ساکت شدنش با بهت جمعیت را کنار زدم و ناباور نگاهش کردم متنِ نامه ی الیسا را حفظ کرده بود؟
کارن با حرص گفت:
-خب که چی؟ چی می خوای بگی؟ دختر بچه ای که این نامه رو نوشته از پرورشگاه راضی نبوده و فرار کرده.پ اینم برای خواهرش نوشته همین فکر نمی کنم این موضوع برات جذاب باشه!
پسر سرش را کج کرد و گفت:
-آفرین...آفرین...تو یه چیزی میشی با این مخت!
بعد اتمام جمله اش یهو گفت:
-راست میگی موضوع جذابی نیست اما...
چشمانش را ریز کرد و متفکر گفت:
-دختر بچه ی باهوشی بوده اینش توجهم و جلب کرد اما برعکس شما...
با دستتش به سرش ضربه ای زد و گفت:
-مخ ندارید!
کارن با حرص گفت:
-درست بگو ببینم چی می گی!
با حرص رفتم سمت کارن و رو به پسر داد زدم:
-از خواهرم چی می دونی؟
نگاهش روی چشمانم خیره ماند و نگاهم روی چشمانش خیره ماند.
یک چشم آبی! یک چشم سیاه!
هر یک مرموز تر از دیگری! چشم هایش هر کدام یک رنگ بود و از جذابیتش کم که نکرده بود هیچ خاص ترش کرده بود.
وقتی دیدم جوابی نمی دهد به فارسی جیغ زدم:
-عوضیه آشغال می میری جواب بدی؟
همه با تعجب نگاهم می کردن زبان فارسی را نمی شناختند
با حرص برگشتم که کارن آرام دم گوشم گفت:
-محض اطلاع می گم.امید وارم هرچی گفتی بد نباشه چون این پسر همه زبونای دنیا رو بلده
خشک شده برگشتم و به پسر نگاه کردم که با سرِ کج شده و نگاه ریز شده خیره ام بود.
قلبم ایستاد و لبخند ترسناکی زد و رو به کارن گفت:
-دختره توی نامه رمزی ...یه چیزی گفته
کل جانم‌گوش شده بود برای شنیدن.
ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
-تو نامه می گه من رو دزدیدن
خشک شده و مبهوت نگاهش کردم که کارن نامه را از جیبش در اورد و روی میز گذاشت و گفت:
-چرا چرت می گی؟ همچین چیزی نیست
برای نیفتادن دستم را بند صندلی کرده و روبه روی پسر نشستم.
کارن هم کنارم جای گرفت و نگهبان ها با شوکر هایشان پسر را محاصره داشتند.
کارن نامه را باز کرد و جلوی پسر گذاشت.
-سردین مارو نپیچون این جا اسمی از دزدیدن نیومده.
اسمش سردین بود! به معنای شاه ماهی!
بدون نگاه کردن به متن نامه گفت:
- این جمله هایی که این دختره گفته اول جمله هاش و دقت کنید:
-دلم می خواد مستقل باشم.
زندگی تازه ای شروع کنم.
دوست دارم خوش حال باشم
یه روزی شاید برگردم!
دوست دارم خیلی زیاد.
نیا دنبالم.چون نمی تونی پیدام کنی...
من همیشه به یادتم
سرش را بلند کرد و به چشمانمان خیره شد و گفت:
-اول جمله هاش که مثل شعر مصرعی نوشته.
اول جمله هاش رو ببینید اولین کلمه اش رو ببینید به تر تیب...
کارن جملات را می خواند و اخم کرده با خود کار گوشه ی کاغذ اولین حرف جمله ها را می نوشت و بلند بلند می خواند.
-د...ز...د...ی...د...ن...م
بعد اتمام حرفش جملات را در ذهنم به هم چسباندم:
-دزدیدنم!
مانند برق گرفته ها سر بلند کردم و سردین بیخیال چشمانش را بست و گفت:
-حتی دختره اول نامه نوشته که(دقت کن)
چشمانش را باز کرد و چشمانش را ریز کرد و لب هایش را به هم فشرد و گفت:
-خب اون که تقصیری نداره البته از کجا
می دونسته شما این قدر احمقید!
پاهایم سست شده و دستانم را جلوی چشمانم گرفتم.
این غیر ممکن بود...
نفس عمیقی کشید و با چشمای ریز شده گفت:
-خب دیگه زیادی بهتون کمک کردم.
می تونید برید.
به سمتش متمایل شدم و با بغض گفتم:
-تو توی کار خلاف بودی به نظرت کیا خواهرم رو دزدیدن؟ چه طوری دزدیدنش که فرصت دادن نامه بنویسه!
ابرو بالا انداخت و بدون جواب دادن با تمسخر نگاهش را به سقف دوخت و شروع کرد به سوت زدن.
کارن با حرص کمی به سمتش خم شد و گفت:
-سردین یک بار توی زندگیت انسان باش.
جواب بده...به نظرت کارِ کدوم بانده
لب هایش را جمع کرد و دست هایش را بالا آورد و به پشت دستش خیره شد و متفکر پشت دستش را فوت کرد و مشغول تمیز کردن دستش با بولیزش بود و کاملا به همه نشان داد که حواسش به ما نیست و اصلا مارا آدم حساب نمی کند!
کلافه و به جنون رسیده ناگهان از جا پریدم و جوری به سمتش خیز گرفتم که زانوی راستم را روی میزِ بینمان گذاشتم و یقه اش را در مشت گرفتم و جیغ زدم:
-جواب بده بگو چی می دونی؟ بگو..‌.
بدون نگاه کردن به منی که در فاصله چند سانتی صورتش جیغ می زدم به سقف زل زده و نیشخندِ رو اعصابی هم زمینه ی صورتش ساخته بود.
کارن از کمرم گرفت و مرا به عقب کشید و مامورین هم شانه های اورا گرفته بودنند تا به من صدمه نزند.
-جواب بده...جواب بده تورو به هرکی دوسش داری قسم جواب بده.
با گریه داد می زدم و تا جمله ی آخرم را فریاد زدم بلند زد زیر خنده و آن قدر ترسناک و عجیب خندید که خشک زده یقه اش را رها کردم و کارن مرا کنار کشید و همان طور که یک دستش دور کمرم و آن یکی دور بازویم بود مرا از اتاق به بیرون می برد گفت:
-هیس آروم باش.
با بغض برگشته و رو به نیم رخِ پسر داد زدم:
-تو آدم نیستی!احساس نداری،حیوونی!حیوون
و او هم چنان با هر توهینم بلند بلند می خندید!
تنها چیزی که در ذهنم تداعی می شد...جوکر بود مانند او دیوانه بود و باهوش!
با کمک کارن روی صندلی چسبیده به دیوارِ گوشه ی سالن نشستم و به موهایم چنگ زدم و ناباور به دیوارِ روبه رویم زل زدم.
-قربان!ماشینشون تعمیر شد
کارن برگشت و به سربازِ سبزه و چشم سبز و قد بلندی که کنارش ایستاده بود خیره شد و گفت:
-پس بگو ترتیب انتقالش رو بدن.
سرباز ادای احترامی کرد و وارد اتاق شد بعد از چند دقیقه دوباره در اتاق باز شد و مامورین به همراه آن پسرِ عجیب و مرموز از اتاق خارج شدند.
مانند ورودش چشم هایش را با پارچه ی مشکی بسته بودنند.
سرش دوباره پایین بود و موهای در هم و عجیب غریب و خرمایی اش باز هم به بالا و پایین متمایل شده بود.
بغض کرده نگاهش می کردم که ایستاد.
مامورین هولش دادنند و او یک قدم هم برنداشت.
با همان چشمان بسته سرش را بلند کرد و کمی سرش را به این طرف و آن طرف چرخاند و در آخر سرش را به سمت من برگرداند.
دوباره به روبه رو چرخید و نیشخندی زد و بلند بلند خندید قهقهه های پر تمسخر و ترسناک
او را بردنند و وقتی از راه رو خارج شد نفس عمیقی کشیدم و دندادن روی هم سابیدم.
بی شک اگر توانایی اش را داشتم خرخره اش را می جویدم هرچند که بزرگ ترین کمک زندگی ام را از او گرفته بودم به لطف او فهمیدم خواهرم دزدیده شده.
درست بعد از رفتن او کارن با سرعت به سمت اتاقش رفت و وقتی بیرون آمد کتش را روی دستش انداخته و با سرعت به سمت مامور زنی که دم در اتاق ایستاده بود رفت و گفت:
-باید بریم پرورشگاه دختره رو مجبور به نوشتن نامه کردن پس برمی گرده جریان به یتیم خونه.
زن بله قربانی گفت و من با سرعت از جا پریدم و کارن برگشت و رو به پسرِ جوان و برنزه ای که چشمان سبز و درشتی داشت گفت:
-فوری آدرس خونه ی معاون و مدیر یتیم خونه رو پیدا کنید و خونشون و تهت نظر بگیرید درصورت دیدنشونم بازداشتشون کنید.
پسر چشم قربانی گفت و با سرعت پشت مامور زن از سالن خارج شد.
پشت سر کارن از اداره خارج شدم و او به سمت ماشین غول و سیاه رنگی می رفت که چراغ های گرد و ترسناکی داشت ماشین شخصی اش بود چون باقی مامورین سوار ماشین های مخصوص پلیس شده بودنند.
تا درِ ماشین را باز کرد نگاهش به من افتاد و گفت:
-تو کجا؟
اخم هایم را در هم کشیدم و در حالی که درِ جلوی ماشین را باز می کردم گفتم:
-دنبال خواهرم!
سوار ماشین شدم و قبل از این که در را ببندم کارن جلوی در قرار گرفت و خم شده و با اخم‌گفت:
-وقت لج بازی نیست ما خودمون پی گیری می کنیم پیاده شو.
با ابروهای بالا رفته با نگاه پر غضبی خیره اش شدم و گفتم:
-آفرین!وقت لج بازی نیست دادستان بهتره راه بیفتیم تا دیر نشده!
با اخم های در هم کمی نگاهم کرد و عصبی از ماشین فاصله گرفت و کمی به موهایش چنگ زد و با حرص درِ ماشین را محکم بست و دور زد و وقتی پشت فرمان قرار گرفت با کف دست ضربه ای به فرمان زد و کمربندش را بست و به تبعیت از او کمربندم را بستم و چنان گاز داد که با کمر به پشتیِ صندلی کوبانده شدم.
پشت او دو تا ماشینِ پلیس هم راه افتادنند و دوتایشان آژیر هایشان را روشن کرده بودنند.
تمام طول راه را دعا کرده بودم معاون و مدیر پرورشگاه آن جا باشند تا بتوانم انگشت هایم را درون چشم هایشان جا کنم و بر سرشان فریاد بزنم و مجبورشان کنم که بگویند چه طور راضی شدنند دختر بچه ی دوازده ساله ای را که امانت به دستشان سپرده شده بود به دست شیاد ها و دزد هایی بدهند که هرکاری از دستشان بر می آمد؟
تا رسیدن به پرورشگاه خودخوری کرده و لبانم را زخم کردم.عادت داشتم در شرایطی که عصبی یا استرس زده بودم لب می گزیدم و آن قدر لب هایم را به اسارت دندان هایم در می آوردم که تکه تکه و کبود شوند.
با توقف ماشین با سرعت کمربندم را باز کردم و هنوز ماشین را کامل پارک نکرده بود در را گشودم و کارن فریادی زد و به سختی تعادلم را حفظ کردم و با سرعت به سمت ساختمان یتیم خانه دویدم.
چند باری سکندی خوردم و هنگام بالا رفتن از پله ها تعادلم را از دست دادم.
صدای داد نگهبان را پشت سرم شنیدم.
در پیچ راه رو دستم را به دیوار بند کردم و وارد راه رو شدم مستقیم به سمت اتاق رفتم.
بچه هایی که در سالن بودند با ترس و تعجب چسبیده به دیوار نگاهم می کردند
با سرعت در را گشودم و داد زدم:
-الان دیگه مجبوری جواب...
هم زمان با ورودم به اتاق کف دوپایم لمس شد
لمسی تا به زانوهایم رسید و زانو هایم لرزید و نفسم گرفت و دستام یخ زد اصلا بند بند وجودم یخ زد اصلا مرا چه به باز کردن درِ اتاق های بسته؟ اصلا چرا صبر نکردم تا کارن در را باز کند؟
چرا من باید این صحنه را می دیدم!
خودش بود در مقابل چشم های گرد و ناباورم...
روی صندلی اش نشسته بود و نگاهش را به من دوخته بود.
نفسم جایی میان سینه ام گیر کرده بود.
با فشار کسی به درون اتاق پرت شدم و از شوک زیاد جیغ زدم.
برگشتم کارن بود!بی توجه به جیغ من خیره به اویِ زل زده به ما فریاد زد:
-آمبولانس خبر کنید
به سمتش رفت و آرام دستش را روی گردنش گذاشت و من اما اصلا در این دنیا نبودم،بودم؟
-مرده!
تمام ش .تیر آخر را زد و کمرم خم شد و به زمین افتادم و مامورین وارد اتاق شدن و جلوی ورود بچه هارا گرفتن.
نگاه غرق اشک و نابارم خیره ی سیلِ راه گرفته از خونی بود که از مچ دستانش تا زیر پایه های صندلی چرخانش امتداد داشت.
حالت تهوع داشتم و نفس من چرا گره خورده بود؟
خودش را کشته بود؟ با همان تیغ بزرگی که روی زمین افتاده بود؟
چرا؟ مگر یک زنِ میان سال و کارمندِ دولت چه مشکلی داشت که خودش را بکشد؟ حالا چه طور الیسا را پیدا کنم؟
شانه های خم شده ام اسیر دست کارن شد و مرد های سفید پوشی را دیدم ماسک داشتند و در حال کشیدن نوار زرد دور تا دور قسمت ورود به اتاق بودند.
کارن بلندم کرد و کمرم را به سینه اش تکیه داد و گفت:
-گفتم که نیا حرف گوش نمی دی نباید این صحنه رو می دیدی بیا ببرمت بیرون.
دست یخ و لرزانم را روی دستان بزرگ و مردانه اش گذاشتم و بغض زده سر تکان دادم با تکیه به او از اتاق خارج شدیم.
روی پله ی اول نشاندم و جلویم خم شد و دو پله پایین تر از من نشست و بازویم را گرفت و خیره در چشمانم با همان گره ی کور اخمانش گفت:
-هیچ چیز تموم نشده هنوز پائولا هست.افرادم‌گفتن تو خونه دستگیرش کردم الان اداره است.ما فقط مدیر و از دست دادیم.
با صدایی که خودم هم فرسنگ ها با او غریبه بودم‌گفتم:
-بی چاره خانواده اش!
سکوت کرد و نگاه رنگ شبش را خیره ام کرد.
سری تکان داد و کلافه به موهایش چنگ زد و دست قفل بازویم‌کرد و با حرکتی مانند پرِ کاه بلندم کرد و آرام و طمانینه مرا به سمت خروجی برد.
از یتیم خانه که خارج شدیم در ماشینش را باز کرد و برگشتم و نگهبان را دیدم که با رنگ و روی پریده و مبهوت با مامورین حرف می زد و جسدِ مدیرِ پرورشگاه را با همان ملافه ی سفیدِ خون زده به سمت امبولانس بردنند و من تنها نگاه کردم.
و الیسا کجا بود؟
پارت ۳۴.
کل مسیر را در سکوت گذراندیم.
نگاهم خیره به جاده ی بی سر و تهی بود که باعث می شد خنده ام بگیرد
حتی این جاده ام‌ مقصدی داشت اما زندگی؟
چه مقصدی؟ این همه دویدن برای رسیدن.
جمع کردن و لذت نبردن این همه کار و بی چاره گی...
که آخرش بمیریم؟ چرا از زندگیمان استفاده نمی کنیم؟ از این فرصت کوتاه؟
از کجا معلوم وقتِ زندگی کردن داشته باشیم؟
از کجا معلوم پیراهنی که هم اکنون به تن داریم آخرین لباسمان نباشد؟
سرم درد می کند و شقیقه هایم نبض می زنند.
ماشین که متوقف شد نگاهم را به اطراف دوختم.
چرا خبری از اداره پلیس نبود؟
برگشت سمتم و به نگاه متعجبم خیره شد و گفت:
-خونت کجاست؟
با گیجی چند بار پلک زدم.
-آدرس خونم رو می خواید چی کار؟
ابرو بالا انداخت و بعد از چند لحظه دوباره گره ای به ابرو هایش زد و گفت:
-که برسونمت پات رو از این جریان بکش بیرون.
جا داشت مشتم را زیر چانه اش فرود بیاورم تا از پا کشیدن راجب پیدا کردن تنها داشته ی زندگی ام این قدر راحت حرف نزند.
-شما تایین نمی کنید!
با اخم های در هم غرید:
-اتفاقا من تایین می کنم نمی خوام بلایی سرت بیاد خطرناکه دخترجون
دختر جون را با نیشختد گفت و من دست مشت کردم و با حرص گفتم:
-خواهرِ من گم شده جنابِ دادستان و شما این رو نمی فهمید.
دوباره اقای دادستان شده بود و خوب آن دختر جون را تلافی کرده بودم که گره ی اخمانش کور ترشد.
-ببین!چرا حالیت نمیشه؟ ما این جا. چی کاره ایم پس؟ درسش و الکی که نخوندیم! پس دلیل این کارات و نمی فهمم ما حلش می کنیم.
با حرص تمام این بغض چند روزه را برسرش هوار کرده و جیغ زدم:
-حلش کردی؟ جناب دادستان چی رو حلش کردی؟ تحقیق کردم راجب دخترایی که دست و پاشون توسط یه عده آدم پشت پرده توی سایت مجازی و عجیب قطع میشه راجب دخترایی که بهشون حمله میشه وجودشون،روحشون و جسمشون به تاراج می ره بدون این که فریادی زده باشن تحقیق کردم و این توی این کشور و شهر لعنتی اتفاق میفته نه توی هند نه توی اسپانیا نه توی ایران یا فرانسه درست کنار گوشمون تو همین جا اتفاق می افته.
نفس کشیدم و بغض زده دوباره جیغ زدم:
-می دونی چه حسی داره فکر کردن به این که عزیزترینت ممکنه الان دست و پا نداشته باشه؟ یا کلیه ها و قلب و چشماش و درآورده باشن؟ یا توی شکمش مواد گذاشته و برده باشنش یه کشور دیگه؟ می دونی اینا چه قدر من رو آتیش می زنن؟
با حرص با پشت دست اشک هایم را پس زدم و نالیدم:
-وقتی اولین بار شروع کرد به راه رفتن من با ذوق دستاش رو گرفتم و اون تاتی تاتی راه می رفت و با چشمای درشتش با هیجان نگاهم‌ می کرد.
ناباور به بادکنک های کنارِ بستنی فروشیِ کنارخیابان نگاه کردم و گفتم:
-اولین بار که بستنی خورد رو یادمه
دو سالش بود،براش یک بستنی توت فرنگی بزرگ گرفتم.
اولین کاری که کرد با صورت شیرجه زد توی بستنی و هی می خندید.
لبخند تلخی رو لبانم جا خوش کرد و این تلخند ها جزوی از زندگیم شده بود و آیا این زندگی بود؟
متاثر سرش را تکان داد و گفت:
-متاسفم،اسمت چی بود؟ تریس درسته؟ من حلش می کنم بهت قول می دم
عصبی سر تکان دادم و گفتم:
-اسم ترساست،خوشم نمیاد تریس صدام کنن.اما همیشه تریس صدام‌ می کنن.
نیشخندی زد و دوست داشتم با انگشتانم گره ی ابروان پیوند خورده اش را از بگشایم.
سرم را به شیشه تکیه زدم و آرام گفتم:
-هرچه قدرم قول بدی و به تمام مقدساتت قسم بخوری من بی خیال نمی شم پس بهتره بی خود تلاش نکنی!
نفس عمیقی کشید ؛چند لحظه چشم بست و به نیم رخش چشم دوختم نور آفتاب روی صورتش نقش های طلایی رنگی دوخته بود و برنزه گیش برق می زد.
در یک کلام مردانه بود! زیبا نبود جذاب هم نمی توانست باشد.اما مردانه بود و مردانگی را ترجیه می دادم.
سر تکان داد و کلافه ماشین را روشن کرد و با سرعت راه افتاد ترجیه دادم سکوت کنم و بیش از این بر روی اعصاب نداشته اش رژه نروم.
چشمانم را بستم و خواب درست و حسابی ای در این چند روز نداشتم و دلم عجیب خوابی طولانی می خواست،مثل کودکی هایم که باید به مدرسه می رفتم و خوابم‌ می آمد مامان موهایم را نوازش می کرد و از دیر شدن مدرسه ام‌ می گفت و من خواب زده بدون باز کردن چشمانم خمارِ خواب می نالیدم...فقط پنج دقیقه.
حالا ام فقط پنج دقیقه نیاز داشتم به خوابیدن.
به دور شدن و دور ماندن به سیاهی و بیدار نشدن!
چشمانم آرام آرام گرم و داغ شد و سرم به شیشه چسبید و خوابم برد دور شدم‌دور ماندم در سیاهی مطلق اسیر شدم و خواب چه خوب بود.
*
-الان ازش بازجویی می کنم، چیزی نگفت؟
-نه قریبان فقط گریه می کنه.
چشمانم را آرام آرام باز می کنم و نگاه تارم تنها نور افتاب را شکار می کند و گرد و غبار هایی را که در اطرافم پرواز می کردنند و مانند پولک برق می زدنند.
به خودم آمدم و متوجه موقعیتم شدم دستی به موهایم کشیدم و از ماشین پیاده شدم.
کارن که پشت به من روبه روی افسر پلیسی ایستاده بود و مشغول حرف زدن بودنند برگشت و نگاهم کرد.
از ماشین کامل پیاده شدم و در را بستم و گفتم:
-ببخشید خوابم برد
سری تکان داد و چشم از پسرِ برنزه و چشم سبز گرفت او را دوبار تا به حال دیده بودم چهره ی خاصش را نمی توانستم به فراموشی بسپارم
چشم از پسر گرفتم و گفتم:
-بریم؟
کارن سر تکان داد و از افسر خداحافظی کرد و با هم شانه به شانه ی هم به سوی اداره رفتیم
از پله ها بالا رفتیم و وارد اداره شدیم.
خنکای سالن باعث شد از گرما و عطشی که دچارش شده بودم خلاص شوم.
بیرون جهنم شده بود!
او می رفت و من پشت سرش می رفتم.
از راه روی انتهای راه رو گذشت و نگاهم گاهی خیره ی مردان و زنانی می شد که دست بند زده یا به حال زاری در حال حرف زدن با مامورین بودنند.
پشت سرش از پله ها پایین رفتم.
توی راه رو درست دیوار سمت راستم شیشه ی بزرگ و مستطیل شکلی قرار داشت که پشتش خاکستری بود.
کارن در اتاق را باز کرد و رفت داخل و خواستم پشت سرش بروم که در را بست!
حقش بود سیلی ای حواله ی صورتش کنم!
-می خواید بدونید اون تو چه خبره؟
برگشتم،همان پسر برنزه و چشم سبز!
با چشم های ریز شده نگاهش کردم که سری تکان داد و به سمت پیچ راه رو رفت.
من هم پشت سرش رفتم.
در اتاق دیگری را باز کرد.
پر از کامپیوتر و دم و دستگاه عجیب و غریبی که نمی شناختم.
دختری که پشت به ما روی صندلی چرخانی نشسته بود برگشت و با دیدن پسر چشم سبز ادای احترام کرد و بعد از نشستن نیم نگاهی به من انداخت و سوالی نگاهم کرد.
-خواهرِ دختر بچه ی گم شده است.
دختر سری تکان داد و دوباره سر جایش نشست.
پسر به سمت مانیتور رفت و من هم کنارش قرار گرفتم.
دختر هدفون را از روی گوش هایش برداشت و گفت:
-بلند کنم؟
پسر سری تکون داد و صدا بلند شد و نگاهم رو به مانیتور دادم.
معاون مدیر پروشگاه،همون زن لاغر اندام پائولا بود! روی صندلی نشسته و کارن روبه روش بود.
صدای کارن توی اتاق منعکس شد:
-پس خبر داری که لورا پرتو،مدیر پرورشگاه و همکارت امروز صبح خودش رو کشته؟
پائولا شروع کرد به گریه و همراه با دستای بسته موهاش رو به بالا هدایت کرد و بغض زده گفت:
-خدای من! باورم نمیشه از وقتی فهمیدم کل وجودم میلرزه من از هیچی خبر ندارم باور کنید.اون یک مدیر انتقالی بود از یکی از شهر های اطراف انتقالش داده بودن.
کارن روبه روش پشت به دوربین نشست و گفت:
-درسته من حرفت رو باور می کنم ولی کمی اطلاعات می خوام،تو کمکمون می کنی درسته؟
پائولا آب بینیش رو بالا کشید و چند بار با پشت دستاش اشکاش رو پاک کرد و گفت:
-آره
کمی به شانه های پسرِ چشم سبز فشار آوردم و او کمی کنار رفت و صندلی را جلو کشیدم و کنارِ دختر روبه روی مانیتور نشستم و نگاه خیره و دقیقم را به مانیتور دوختم.
-خب حالا بهم بگو چند وقته لورا به این یتیم خونه اومده؟
پائولا کمی خیره به کارن نگاه کرد و گفت:
-دوسه ماهی میشه!
کارن بلند شد و کمی راه رفت و گفت:
-تو این مدت چه اتفاقایی افتاده؟ اتفاقای عجیبی که الان به نظرت مرموز میان؟
پائولا کمی فکر کرد و با نگاه غرق اشکش به کارن زل زد و گفت:
-اوه خدای من!
کارن روبه رویش خم شد و منتظر نگاهش کرد پائولا غرق اشک گفت:
-سه تا دختر از یتیم خونه فرار کردن تا قبل از اومدن لورا ما فراری نداشتیم!
نفسم رفت و خشک شده به تصویر روبه رویم چشم دوختم! همه چیز زیر سر لورا بود.
کارن دوباره روبه روی پائولا نشست و آرنجش را روی میز گذاشت و به سمتِ پائولای ترسیده متمایل شد و گفت:
-نیازی نیست بترسی،هرچی که می دونی بگو.
پائولا به سکسکه افتاده و نفس کم می آورد و مدام گریه می کرد کارن بطری آب معدنی را از روی میز برداشت و درش را باز کرد و داخل لیوان یک بار مصرف روی میز آب ریخت و لیوار را به دست لرزان پائولا داد.
یک ضرب آب را خورد و بعد چند بار نفس عمیق لرزان گفت:
-چه قدر احمق بودم! سه تا دخترا بدون خانواده بودن و من خواستم شکایت کنم ولی لورا گفت خودش شکایت می کنه و پی گیریش با خودش.
منم فکر کردم پلیس درجریانه برای همین وقتی پیگیری هاتون سر پرونده الیسارو دیدم شک کردم با خودم‌گفتم چرا سر پرونده اون سه تا دختر این قدر پیگیری نکردن؟
سرش را به چنگ گرفت و هق زده نالید:
-خدا لعنتم کنه،یک درصدم فکر نکردم ممکنه دروغ گفته باشه و چون سرپرستی اون بخش با من نبود و مشغول خرید خونم بودم اصلا پیگیری نکردم.
کارن سر تکان داد و خودکار روی میز را به سمت پائولا هول داد و گفت:
-باشه،ازت می خوام اسم و فامیل و سن اون دختر بچه هارو بنویسی همچنین اسم یتیم خونه ای که لورا ازش انتقالی گرفته.
پائولا سری تکان داد و شروع کرد به یاد داشت.
کارن به سمت در اتاق رفت که پائولا با بغض گفت:
-اقای دادستان،من هشت ساله که توی این یتیم خونه کار می کنم و هیچ وقت هیچ کس ازم چیز بدی ندیده کار اشتباهی نکردم و نخواهم کرد من از این جریانات بی خبر بودم وگرنه...
دوباره گریه را از سر گرفت و نالید:
-وگرنه جلوش رو می گرفتم
کارن بی حرف از اتاق خارج شد و من نفس عمیقی کشیدم و از پشت میز بلند شدم.
سرم‌گیج می رفت.این کلاف زیادی در هم گره خورده بود! و انگشتان لرزانم نای بازکردنشان را نداشت.و نیاز به دستان قدرتمند کارنی داشتم که باید کمکم می کرد
در اتاق باز شد و کارن با دیدنم سری تکان داد و نگاه خیره اش را از من جدا کرد و زیر لب گفت:
-تو باید کاراگاه می شدی!
انگار نمی دانست گوش هایم بسی تیز است.
اما شنیدم و نیشخند زدم و رو به پسر گفت:
-ضبط شده ی حرفاش رو واسم بفرستید، امشب اسامی دخترا و هرچی که باید از لورا واسم پیدا کنید!باید بفهمیم کیه و هدفش از خودکشی چی بوده!
در اتاق با شدت باز شد و پسر لاغر اندامی که سفید و موهای فرفری مشکی رنگی داشت با سرعت وارد اتاق شد و چهره اش ریزه نقش و دخترانه بود مانند کره ای ها اگر چشمانش رنگی نبود قطعا مطمئن بودم که کره ایست!
-یوجین!
این صدای متعجب کارنی بود که اخم کرده به پسرِ یوجین نام خیره بود.
پسر هول شده پرونده ای را روی میز پرت کرد و گفت:
-راجب لورا خبر دارم!
کارن بی حالت گفت:
-داشتم اتفاقا به بچه ها می گفتم باید راجب هدف خودکشی لورا تحقیق کنن.
پسر نگاهش را به کارن دوخت و با نیشخند گفت:
-البته اگر خودکشی کرده باشه!
کارن مبهوت و خشک شده نگاهش را به پسر دوخت و من دستم را به میز بند کردم نباید سقوط می کردم،الان وقتش نبود!
پسر پرونده را باز کرد و اورا به سمت ما برگرداند و خودکاری در آورد و روی متن تایپ شده ای را دایره کشید و گفت:
-با توجه به این گزارش؛لورا رو کشتن!
دختری که کنارم بود گفت:
-تف به این شانس چه طور ممکنه!
روی صندلی کنارم سقوط کرده و نگاهم همچنان به پسر بود.
لپش را باد کرد و بی خیال گفت:
-خفه شده
نگاه متعجبش را به دیوار روبه رویش دوخت و گفت:
-و صد در صد یک نفر بعد این که خودش رو خفه کرد نمی تونه رگشم بزنه!
نگاهش را به کارن دوخت و با نیش شل و وا رفته ای گفت:
-نتیجه گیری...یکی کشتتش!اول خفه اش کرده بعدم رگش رو زده تا ...
کارن با چشم های ریز شده گفت:
-خب ما که تو کمتر از بیست و چهار ساعت می فهمیدیم جریان چیه چرا این همه خودشون رو اذیت کردن و رگ لورا رو زدن؟
نگاه یخ زده ام را به کارن دوختم و با صدایی که با هفت پشتم غریبه بود گفتم:
-تا سرگرممون کنه،تا بتونه فرار کنه.
کارن برگشت و نگاهم کرد و پسرِ یوجین نام سربلند کرد و خیره نگاهم کرد:
-این کیه دیگه؟
پسرِ چشم سبز رو به یوجین گفت:
-خواهرِ دخترِ گم شده است
چه لقبی گرفته بودم این روز ها!
خواهرِ دخترک گم شده! خواهر الیسایی که نبود.
و خواهر من در این بازی در کجا قرار داشت؟
کارن خودکار را از یوجین گرفت و در حالی که در اتاق راه می رفت متفکر گفت:
-چرا باید بخواد مارو بپیچونه؟ که فرار کنه؟ ما که در هر صورت الان پیداش نمی کردیم!
کارش رو می کرد و برای همیشه از اون اتاق می...
سکوت کرد و نگاهش خیره ی کامپیوتر شد و دهانش نیمه باز مانده بود.
یوجین لپش را باد کرد و به آرنجش تکیه زد و گفت:
-چی شد؟
کارن با بهت برگشت و گفت:
-اگر ما از اولش می فهمیدیم که کشتنش چی کار می کردیم؟
پسرک برنزه و چشم سبز تکیه به میز داد:
-خب اتاق رو برسی می کردیم شواهد و مدارک مثلا انگشت نگاری و ورود و خروجی و دوربین هارو چک می کردیم.
یوجین اخم کرده گفت:
-رگاش رو خیلی بد بریده بودن انگار عجله داشتن. نگار لحظه ی آخر این کار رو کردن!
چشم ریز کردم و گفتم:
-وقتی رسیدیم خونش تازه بود!تازه این اتفاق افتاده بود یعنی حدودا دو سه دقیقه قبل من اون جا بوده شاید صدای آژیر ماشینارو که شنیده فوری رگای لورا رو زده و فرار کرده!
دخترِ مو مشکی و تپل گفت:
-اما چرا در لحظه آخر این کارو کرده؟ این نکته رو هم باید در نظر بگیریم که تو روز روشن قطعا کسی که اون رو کشته یکی از کسایی بوده که ورود و خروجش چک نمی شده
کارن اخم کرده گفت:
-وقت نکرده کاری که می خواسته رو تموم کنه‌ برای همین رگِ لورا رو زده تا وقت بخره تا ما اون جارو تهت نظر نگیریم.
زیر لب گفتم:
-پس توی اتاق یه چیزی جا گذاشته!یه چیزی که مربوط به اون جاست!
یوجین نیشخندی زد و گفت:
-پس قطعا قاتل به محل جنایت برمی گرده
با نیش شل ادامه داد:
-شایدم الان اون جاست!
کارن با سرعت دویید سمت در اتاق و گفت:
-بچه هارو جمع کنید می ریم یتیم خونه،فوری!
همه دنبالش دوییدیم و از اتاق خارج شدیم اما یوجین از پشت سرمان داد زد:
-قابلی نداشت!
همراه کارن از اداره خارج شدیم و پسرک برنزه و دختر به همراه مامورین پشت سرمان بودنند.
دوباره خودم را در ماشین کارن انداختم و در را بسته و نبسته برگشتم و کارن با حرص و اخم نگاهم می کرد و غرید:
-تا کی باید باهات بحث کنم؟
شانه ای بالا انداختم و کمربند ایمنی ام را زدم و گفتم:
-هر وقت دلت می خواد اما الان وقت نداریم
اخم کرد و راه افتاد و حسابی اعصابش را به هم ریخته بودم،چه توقعی داشت؟ از خیر خواهرم می گذشتم؟ غیر ممکن بود!
با سرعت به سمت پرورشگاه می راند و من این بار بیشتر از هر زمانی استرس داشتم.
امروز روز شومی بود و بوی خونی که صبح در اتاق لورا استشمام کرده بودم تا به الان رهایم نکرده بود این بو ادامه داشت!
ماشین که با ترمز وحشت ناکی متوقف شد با سرعت پیاده شدم و همگی به سمت یتیم خانه رفتیم کارن تنه ای به نگهبانی که از پله ها پایین می آمد زد و نگهبان به من برخورد کرد و ببخشیدی گفتم و نگاه از چشمان گردش گرفتم.
همگی وارد یتیم خانه شدیم و به سمت اتاق لورا رفتیم.
کارن در را باز کرد و نگاهش را به اطراف دوخت.
کسی داخل اتاق نبود.
-لعنتی!
صدای کارن بود!وارد اتاق شدم و دستم را روی میز گذاشتم به رد خونِ روی زمین زل زدم.
-بچه ها همه چیز رو برسی کنید دوربینا،اثر انگشتا.
هول شده دستام را از روی میز برداشتم اثر انگست من نماند!
اما چون هول زده دستم را برداشتم دستم به پشت لب تاپ روی میز خورد و با بهت و چشمانی گرد دوباره دستم را روی لب تاپ گذاشتم.
-کارن!
کارن مشغول حرف زدن بامامورین بود.
-کارن!
برگشت و نگاهم کرد جیغ زدم:
-لب تاپ داغِ! روشن بوده! یکی همین الان ازش استفاده کرده
کارن فوری به سمت میز دوید و در همان حالت دست کش های پلاستیکی ای به دستش کرد و در لب تاپ را باز کرد و صفحه روشن بود!
یک کادر سفید و علامتی که بالای کادر دیده می شد.
فرمت! لب تاپ لورا داشت فرمت می شد و همه اطلاعاتش پاک می شد کسی که به اتاق بازگشته بود اطلاعات را پاک سازی کردع بود؟
کارن داد زد:
-اطلاعات پاک شد،لعنتی!
با دو به سمت پنجره رفتم و نگاهم به به محوطه دوختم.خشکم زد!
کسی که از روز اول نگاه عجیبی داشت.
کسی که اجازه ی ورود به اتاق الیسا را نمی داد!
فردی که همین الان از پله ها با شتاب پایین می آمد و رنگ پریده بود!
با تمام وجود جیغ زدم:
-کارِ نگهبانست
با سرعت به به سمت خروجی اتاق دویدم و کارن نامم را فریاد زد و همه پشت سرم می دوینند.
از پله ها دو تا یکی پایین دویدم و چندین بار کم‌ مانده بود لیز بخورم.
از محوطه خارج شدم و خبری از نگهبان نبود
از یتیم خانه کامل خارج شدم و به اطراف نفس نفس زنان چشم دوختم.
-وایسا
با بهت برگشتم و کارن را دیدم که به سمتی دوید و از دور یونی فرم نگهبانی را تن مردی که در حال دویدن از عرض خیابان بود دیدم.
کارن به دنبالش دوید و پسر چشم سبز و چند تن از مامورین سوار ماشین ها شدند و من هم با پای پیاده شروع کردم به دویدن.
پشت سر کارن بودم و به او نمی رسیدم اما حداقل تعقیبشان می کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان خیمه شب بازی
  • محی

    0

    سلام بچه ها میشه یکی لطف کنه ترتیب رمان هارو بگه بهم من زندگی سیگاری دو جلدش و پانتومیم و حکم کن و دختر بد پسربدترو تیمارستانی ها و طالع دریا و منفی چهارو باهم در پاریس کلاهداران رو خوندم الان خیمه شب بازی و پیرانا و پیانولا رو نخوندم دوباره میخوام شروع کنم به خوندن یکم گیج شدم میشه راهنمایی کنید

    ۶ ماه پیش
  • فن مرجان

    0

    میتونی به این ترتیب بخونی ۱زندگی سیگاری ۲انتقام آبی ۳خیمه شب بازی ۴پیرانا رمانای مرتبط دیگشم: دختر بد ۱پسر بد تر۲طالع دریا۳تیمارستانیا۴ باهم در پاریس فکر کنم منفی چهار یه جایش به تیمارستانیا اشاره شد پس بعدش منفی چهار و پیانولام جدا بخون)به هیچکدوم ربط نداره .حکم کن ادامه پانتومیم.۱لالای ۲هارمونیک

    ۴ ماه پیش
  • فن مرجان

    0

    بعد چند تا رمان دیگه هم نوشته به اسم های به طعم خون و ورونا و آکادمی ارکیده و خار)این رمان جدیدشه که داره مارتگذاری میشه اینجا( که من فقط عیار سنجشونو خوندم و تا همونجاییم که خوندم ندیدم به داستانای دیگش مربوط باشه

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    ببخشید فایل پی دی اف این رمانارو داریدطالع دریا و تیمارستانی ها و دختر بد و پسربدترو و لالایی پاندورارو خوندم الان دلم میخوارد پیرانا رو بخونم ولی نمیشه

    ۴ ماه پیش
  • فن مرجان

    1

    ندارم و به نظرم اگرم پیدا کردی نخون چون حلال نیست بدون رضایت نویسنده از جای دیگه بخونی چون رماناش قرارداد چاپ دارن و جایی هم دیگه نمیشه خوند اونایی هم که پی دی افش رو میذارن قانونی و حلال نیست

    ۴ ماه پیش
  • هانیه

    0

    از کجا باید خیمه شب بازی رو سفارش بدم؟

    ۲ هفته پیش
  • فن مرجان

    0

    نشر علی و نشر ماهلین دارن از تو پیجشون یا سایتشون حتی حضوری ، جاهای دیگه هم فکر کنم داشته باشن مثل اداک بوک

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    0

    خانم فریدی چرا کتاب خیمه شب بازی امسال توی نمایشگاه کتاب نیست؟ 😭

    ۲ ماه پیش
  • Mali

    8

    مرجان بخاطر اینکه اینجا نتا ملیه و حالا حالا ها این وضع درست بشو نیست میشه بگی چیکار کنم که میخوام کتاب خیمه شب بازیتو سفارش بدم؟!

    ۶ ماه پیش
  • فن مرجان

    0

    توی هارمونیکا تقریبا ادامه ی داستان لالایی پاندورا که به قلم ساناز لرکی و مرجان بوده مشخص میشه خانم لرکی هم ادامه سرنوشت شخصیت خودشون )الا(توی لالایی رو در یک رمان به نام اینه سیاه ادامه دادن راستی مرجان یه رمان دیگه داره اولین رمانشه یکی بود یکی نبود با رمان کلاهداران این دوتا به رمانا دیگش بیربطه

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    سلام میتونید از کتاب فروشی ها کتاب نیمه شب بازی رو بخرید فقط ممکنه همه جا نداشته باشند تو سایت ایران کتاب هم دیده بودم که می فروختن که بالا میاد میتونید سفارش بدید

    ۳ ماه پیش
  • هانی‌ خانم

    0

    مرجاننننننن😭😭 عاشق قلمت هستم..انقدری که الان تایپم یه پسر هتروکرومیا دار مثل سردینه! شیفته سردینممم😭 و راستی راجب آدمای اون پرونده که نشون دادی میخوای رمان بنویسی؟ رستاک..فرشته مرگ

    ۳ ماه پیش
  • هانی خانم

    0

    وای چه رد دادم رستاک تو پیانولاس دیگه

    ۳ ماه پیش
  • هانی خانم

    0

    پیرانا *

    ۳ ماه پیش
  • ....هانا

    0

    من واقعا عاشق قلم مرجان هستم ولی خیلی بیشتر دوست داشتم روی رابطه سردین و ترسا مانور داده بشه دوست داشتم طولانی تر بودم غصه ام شده تموم شده خیلی قشنگگگگگ بود عاشقشم

    ۴ ماه پیش
  • الی

    0

    این کتاب جلد چهارم زندگی سیگاریه؟ چرا نمیشه کتاب های خانم فریدی و مطالعه کرد ؟ هیچ کدوم در دسترس نیست ، فقط پیانولا رو خوندم

    ۵ ماه پیش
  • Negar

    0

    این کتاب چاپ شده ، میتونید از نشرعلی خریداری کنید

    ۴ ماه پیش
  • پریا

    0

    شخصیت های جلد های قبل هم تو این رمان هستن؟

    ۵ ماه پیش
  • فن ایوار

    2

    یوجین و جرمی هردوتاشون توی رمان منفی چهار بودن و اینکه رمان باهم مرتبطه یه چیز باحاله مث طالع دریا که به تیمارستانی ها و باهم در پاریس مرتبطه و پانتومیم که به دختر بد پسر بدتر مرتبطه

    ۱۰ ماه پیش
  • E.n

    0

    سلام من یکم گیج شدم الان زندگی سیگاری انتقام آبی خیمه شب بازی متفی چهار و پیرانا بهم مربوطن دختر بد پسر بدتر تیمارستانی ها طالع دریا و باهم در پاریس هم به هم مربوطن..پانتومیم و حکم کن هم به هم؟

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    واقعا زیادی خوب بود ولی کاش بیشتر از چند جلد داشتتت

    ۶ ماه پیش
  • سلام

    0

    چطور میتونم چاپ دوم رمان خیمه شب بازی رو داشته باشم ؟

    ۹ ماه پیش
  • ...

    0

    مرجااان چاپ دوم خیمه شب بازی کی توزیع میشه؟ الان دقیقا یه ماه از روزی که خیمه شب بازی رو سفارش دادم میگذره و هنوز منتظرم😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    7

    رمان هاتون عالیه من به شخصه طرفدار رمان هاتونم برای خوندن رمان خیمه شب بازی حتما باید جلد های قبلشو خوند؟

    ۲ سال پیش
  • سایه

    1

    ببین ربط کامل ندارن و واجب نیس ولی اگه بخونی بهتره چون من خودم اول خیمه شب بازی خوندم بعد جلد قبلیو یسری از چیزهای پایانی رمان خیمه شب بازیو اگه جلد قبلو نخونده باشی نمیفهمی

    ۲ سال پیش
  • فن ایوار

    0

    بهتره اول زندگی سیگار رو بخونی بعد انتقام ابی بعد این رمان میتونی بعدش پیرانا که جلد چهارم این شاهکار میشه رو بخونی اونجا رستاک هستش

    ۱۰ ماه پیش
  • :)))

    2

    خب سفارشش دادم منتظرم برسه تا این شاهکار و تو دستای خودم بخونمش و لمسش کنم🛐😭

    ۱۰ ماه پیش
  • مهوا

    1

    مرجان خانوم شما کدوم از پسراتون رو بیشتر دوست دارید( ایوار،اروان، سردین، مکائیل، دیوا، ارین و...)؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • هستی

    2

    بی صبرانه منتظر چاپ شدن این شاهکار هستم🤍

    ۱۱ ماه پیش
  • Narges

    5

    خواهش میکنم رمان هاتونو زودتر چاپ کنید من هر رمانی که میخوام بخونم هیچیش ب دلم نمیشینه این رمانتیک شمارو هم که میخوام بخونم میگن قراره چاپ بشه پس کی قراره چاپ بشه🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!