رمان آرکانا (جلد دوم)
- به قلم آوینا بابایی (مگان)
- 85 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 409.4K 👁
- 1.8K ❤️
- 4.6K 💬
خلاصه رمان :
در دنیای آرکانا، آیناز با نقشهی زیرکانهای میان دو پسرعمو که دشمنان دیرینهاند، بذر فریب میکارد تا راهش را به سوی قدرت باز کند. یکی از آنها با جاهطلبی بیپایانش میخواهد تاج را از آنِ خود کند، و دیگری گرفتار در سایهی شک و عشق، نمیداند تا کجا میتواند به آیناز اعتماد کند. اما هیچکس نمیداند در این بازی خطرناک، چه کسی بازیگر است و چه کسی مُهره.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 85
چند دقیقه بعد با یه ترمز ناهنجار جلوی خونهی رویا توقف کردم. حتی نفهمیدم چطوری از ماشین پیاده شدم، فقط میدونستم که نفسم بالا نمیاد و تموم بدنم مثل بید میلرزید. زنگ واحدش رو زدم و در بعد از چند ثانیه باز شد. با سرعت سوار آسانسور شدم و خودم رو به طبقه سوم رسوندم. رویا جلوی در بود و همین که چشمش ب...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 84
*** سه روز تمامه که زمان توی این خونهی کوفتی کش اومده و انگار هیچجوره نمیخواد بگذره. سکوتش اونقدر غلیظ و سنگین بود که آدم حس میکرد داره توش غرق میشه. سیما، به محض اینکه دید اون شب چه جنازهای از حامد باقی موند و چه کثافت کاریای به پا شده، طاقت نیاورد و کل زندگیش رو توی چمدونش ریخت و سمت ای...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 83
*** کت و شلوار مشکی با برشهای تیز و جذب، روی تنم فیت نشسته بود. موهام رو باز گذاشته بودم و روی شونههام ریخته بودمش. توی آینهی آسانسور به خودم نگاه کردم. این آیناز با اون دخترکی که توی تستهای اولیه لباس خاکستری رنگ سرتاسری پوشیده بود و فقط دنبال بقا و انتقام بود، کیلومترها فاصله داشت. کی فکرش ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان آرکانا (جلد دوم) - پارت 82
*** فضای ویلا رو سکوت سنگینی گرفته بود. توی سالن اصلی، دور میز بزرگ وسط پذیرایی، حلقه زده بودیم و روی زمین نشسته بودیم. نور ملایم چراغها روی صورتهای خسته و زخمیمون افتاده بود. رویا، نگاهش روی آرکا بود و کسرا و کارن هم با چهرههای جدی، انگار قراره برای یه عملیات نظامی آماده بشن، به مدارک زل ز...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان آرکانا (جلد دوم)
رمان بعدی من "دشت پروانهها" هستش که به صورت آنلاین توی اپ در حال پارتگذاریه. اگه آرکانا رو دوست داشتید خوشحال میشم رمان جدیدمم دنبال کنین✨️
ستایش
در پارت 61یه سوال که از وقتی رمان شروع کردم مغزمو درگیر کرده واقعا الان آیناز چند سالشه ؟؟
۵ روز پیشDelniya
0۲۲ یا ۲۴ نمیدونم دقیق
۱۵ ساعت پیشNazanin
در پارت 853شاهکارر بود نمیدونم چجوری بگم ولی من واقعا با این رمان زندگی کردم واسه هر لحظه ذوق کردم و حرص خوردم مرسیی ازتت که همچنین شاهکاریی خلق کردی😭🥺🎀🍓
۳ روز پیشبهار
در پارت 850ب نظرم درکل خوب بود درسته یکم تخیلی بود ولی در کل این ک زندگی سیاه ادما رو نشون دادی خ ب بود ممنونم ازت نویسنده.موفق باشی
۴ روز پیشAtena
2وای دلم تنگ شد واسه آینازم😭😭
۴ روز پیشستایش
در پارت 71هر لحظه از آیناز بیشتر خوشم میاد
۵ روز پیشستایش
در پارت 30وای وای آیناز دمت گرم
۵ روز پیشستایش
در پارت 20آیناز عاشق شخصیت و طرز فکرت بودم ولی..
۵ روز پیشستایش
در پارت 10حس ششمم میگه میکائیل پلیس مخفی
۵ روز پیشبی نامونشون
2اومدم ببینم پارت گذاشتی یانه ولی.. وقتی وارد شدم تازه یادم اومده ارکانا تموم شده دیگه ارکانایی وجود نداره و فقط خاطره هاش موندن..
۱ هفته پیشتوییت زن :
2وایی منم اومدم نگاه کنم یادم اومد دیگه تموم شده 😭😭
۷ روز پیشتوییت زن:
0هر وقت یادم میوفته ارکانا دیگه نیست گریه ام میگیره 😭😭
۷ روز پیشRaha
0بسیارر قشنگ و هیجانی بود🫠👍🏻
۷ روز پیشآرتمیس س
در پارت 851به نظرم نویسنده شجاع و توانایی هستی که همچین موضوعی رو باشخصیت های خاکستری شروع کردی❤️منم ازون دسته از آدما بودم که با شخصیت های خیلی مثبت حال میکردم اما رمانت دیدم رو عوض کرد و خوشحالم که خوندمش 😍👌 به امید موفقیت های بیشتر 😘
۱ هفته پیشآرتمیس س
در پارت 851😍وای چه کردی! ،نویسنده عزیز ممنونم برای اینکه این داستان زیبا و شخصیت هایی به این قشنگی خلق کردی. شخصیت پردازی و احساسات و هیجان داستان بی نظیر بود.( تنها ایراد جزئی این بود که قید و افعال قابل پیش بینی بعضی جاها تکرار میشد وگرنه عالی بود رمان و لذت بردم) 😍❤️
۱ هفته پیشsh.
در پارت 850خسته نباشی عزیزم ممنون از قلم زیبات❤️
۲ هفته پیش

نیک
در پارت 851واوو تموم شد؟خیلی خوب بود خدایی شاهکار بود