دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آرکانا جلد دوم اثر مگان

رمان آرکانا (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 291.3K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آرکانا (جلد دوم)

در دنیای آرکانا، آیناز با نقشه‌‌ی زیرکانه‌ای میان دو پسرعمو که دشمنان دیرینه‌اند، بذر فریب می‌کارد تا راهش را به سوی قدرت باز کند. یکی از آن‌ها با جاه‌طلبی بی‌پایانش می‌خواهد تاج را از آنِ خود کند، و دیگری گرفتار در سایه‌ی شک و عشق، نمی‌داند تا کجا می‌تواند به آیناز اعتماد کند. اما هیچ‌کس نمی‌داند در این بازی خطرناک، چه کسی بازیگر است و چه کسی مُهره.

پارت اول

زیپ سویشرتم رو تا دماغم بالا کشیدم که صورتم مشخص نباشه.
برای اینکه بتونم بهتر صورتم رو بپوشونم سویشرت میکائیل تنم بود و یه کلاه بافتنی ساده هم که اینم برای میکائیل بود رو سرم بود و کلاه سویشرتم رو هم روی سرم انداخته بودم.
سایفر اگه گیرم مینداخت بدبخت عالم میشدم!
این پارتی، از پارتیه میکائیل خیلی بزرگتر بود، جَوِش هم عجیب‌تر بود. مشخص بود که هیچکس تو حال خودش نیست و یه چیزی زده. حالا چه مشروب باشه، چه مواد مخدر!
بین اون همه آدم با لباسای گرون و مارک، با سویشرتی که دو برابر سایز خودم بود به جای اینکه مخفی یا استتار شده باشم، حسابی تو چشم بودم!
خدا لعنتت کنه میکائیل! سویشرت بهتر از این نداشتی؟!
میکائیل لوکیشن ویلایی که توش پارتی گرفتن رو داشت و من رو رسوند اینجا، خودشم ماشین رو چند کوچه بالاتر پارک کرده تو ماشین منتظرم نشسته بود تا بعد از تموم شدن کارم برم پیشش.
طبق نقشه‌ای که علیحضرت کشیده بود و بهم توضیح داده بود. باید یه کیف بزرگ مشکی که توش کلی رد وین هست رو پیدا کنم و بدزدم ببرمش.
خب، منم قرار بود بدزدمش اما قرار نبود به میکائیل تحویلش بدم! همش برای خودمه! کور خونده!
هیچ ایده‌ای نداشتم چجوری باید اون کیف لعنتی رو بدزدم و یا اگه تونستم بدزدمش کجا باید نگهش دارم؟!
اتاقم زیادی برای نگه داشتن همچین کیفی ناامن بود!
نمیدونم چرا میکائیل، با وجود حرفایی که زدم بازم بهم اعتماد کرده. شاید چون چاره‌ای نداره، شایدم فکر میکنه چون حرف از قدرت شده...رام شدم و قراره بهش گوش بدم.
فضا تاریک بود و فقط نورهای بنفش و آبی به چشم میخورد. بوی عطرای گرون با دود قاطی شده بود. هوا خیلی گرم بود، داشتم میپختم و تاپی که زیر سویشرت پوشیده بودم به بدنم چسبیده بود.
انگار وارد سونا شده بودم! اما با این حال ناچار کلاه سویشرت رو جلوتر کشیدم که ناخوداگاه شناسایی نشم.
نگاهم بین جمعیت میچرخید، این مرتیکه کدوم گوریه؟!
یه لیوان از روی میز گرد رو به روم برداشتم، نمیدونستم توش چیه، اصلا هم علاقه‌ای نداشتم مثل دفعه پیش مست شم پس
فقط برای عادی جلوه دادن توی دستم گرفتمش و لب بهش نزدم.
چشمام رو ریز کردم و شروع کردم به اسکن کردن نقطه به نقطه‌ی ویلا. همه جا مبهم و دودآلود بود.
یهو، یه چیزی توجهم رو جلب کرد. یه نفر اون گوشه، نزدیک دیوار، داشت با یه حالت خاصی میخندید. لبخند کجی داشت که بیشتر شبیه یه نیشخند تمسخرآمیز بود.
موهای مشکی پرکلاغی و لختش روی پیشونیش ریخته بود و پوست سفید و موهای مشکیش و اون زخم همیشه قرمز، همه با هم توی تضاد بودن.
سویشرت مشکی و شلوار جین بگ طوسی‌ای پوشیده بود و تیپ اسپرتش با آدمای کت و شلواری پیر و جوون دورش توی تضاد بود و حسابی جلب توجه میکرد.
ناخوداگاه دستم رو سمت موهام بردم و تار موی بلوندی که روی چشمم افتاده بود رو توی کلاه بافتنیم فرو کردم. چشم‌هام رو ریز تر کردم و بهش خیره شدم.
جو خودِ مهمونی یه طرف، جو جمع اونا هم یه طرف. کاملا مشخص بود سایفر گل سرسبدشونه و حسابی دارن تحویلش میگیرن.
خیلی ازشون دور بودم و خوب متوجه نمیشدم که دارن راجب چی صحبت میکنن. باید یکم نزدیکتر میشدم، اما نه طوری که جلب توجه کنم!
گلوم خشک شده بود. شاید بهتر بود یه جرعه از اون مشروب رو میخوردم. ولی نه! نمیخواستم دوباره مثل دفعه قبل، یهو ببینم
دارم رو میز میرقصم و کسی هم نمیتونه جلومو بگیره.
همینجوری که لیوان رو تو دستم نگه داشته بودم خیلی آروم شروع کردم به حرکت کردن.
سعی کردم بین آدمایی که مست و پاتیل بودن، خودم رو مخفی کنم. همونطور که یواشکی قدم برمیداشتم، چشمم روی سایفر بود که ببینم چه غلطی میکنه.
داشت با یه پسر جوون که لباساش خیلی شیک و کلاسیک بود حرف میزد، یعنی این پسره هم با این استایل اولد مانی اومده دنبال رد وین؟!
اصلا به سیسش نمیاد!
یهو یه مرد هرکول و کت و شلواری، رفت کنار سایفر وایستاد و یه چیزی در گوشش گفت.
از حواس پرتیش استفاده کردم و سریع‌تر به سمتشون حرکت کردم.
کم‌ کم داشتم بهشون نزدیک میشدم. حالا دیگه میتونستم صداشون رو بهتر بشنوم. البته هنوز واضح نبود.
توی حال و هوای خودم بودم یهو صدای ویز ویز توی گوشم باعث شد از جا بپرم.
با حرص نفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم. لعنتی! ریدم تو خودم!
انگشتم رو روی حسگر ایرپاد تو گوشم گذاشتم، بلافاصله صدای میکائیل توی گوشم پیچید:
- کجایی الان؟!
لبخند حرصی‌ای زدم، در حالی که نگاهم روی سایفر بود لب زدم:
- بین یه مشت آدم مست و عرق‌خور، سایفرم اون جاست داره با یه پسره خوشتیپ زر میزنه...گویا یه تیم کامل جمع کردن واسه اون رد وین لعنتی.
میکائیل با حالت کلافه‌ای نفسش رو بیرون داد و گفت:
- کیف طبقه بالاست، چرا هنوز اون پایین موندی؟
این انتظار داشت من یهویی پرواز کنم طبقه‌ی بالا؟ خودش رو زده به خری یا واقعا خره؟!
با لحن عصبی‌ای غریدم:
- همینجوری که نمیتونم بزنم برم بالا، احمق!
نگاهی به پله‌ها انداختم. پله‌ها تقریبا جلوی در اصلی بود.
دوتا نگهبان هم اونجا وایساده بود، شبیه این بادیگاردای فیلمای مافیایی بودن. زیادی هیکلشون گنده بود.
درسته مبارزه‌های زیادی کردم اما این دوتا زیادی گنده و ترسناک بودن. گیرم بندازن و یه فوت کنن دو متر پرت شدم هوا.
صدای میکائیل من رو از فکر و خیال در اورد:
- یه راه فرعی داره، سمت بار یه در کوچیکه، نوشته "استاف اونلی" از اونجا، مستقیم میرسی به طبقه بالا.
با انگشتام روی میز ضرب گرفتم و متفکر پرسیدم:
- خب اگه نوشته واسه استافه، یعنی قفل نیست؟
- چک کن ببین گارسونا کارت به کمرشون آویزونه یا نه. یکیو سرگرم کن، کارت رو بردار.
یه لبخند کج زدم. چقدر هیجانی! پس قراره اینجا رو به آتیش بکشم.
نگاهی به سایفر که گرم حرف زدن بود انداختم. قیافه‌ش وقتی بفهمه کیف نیست و رکب خورده دیدنیه!
چند لحظه فقط به سایفر زل زدم، و بعد شروع کردم به مرتب کردن نقشه توی سرم.
اول کارت، طبقه بالا و اون کیف لعنتی و در اخر، پولدار شدن!
شروع کردم به آنالیز کردن اطراف، اما هنوزم یه گوشه چشمم در حال دید زدن سایفر بود.
بعد از اینکه دیدم شرایط اوکیه، آروم رفتم سمت بار.
بوی الکل و عطر قاطی بود و صدای همهمه‌ی آدم‌ها گوش آدم رو کر میکرد.
یه گارسون با یه سینی پر از گیلاس‌های نصفه و خالی داشت از کنارم رد میشد. سرمو انداختم پایین و سعی کردم نامحسوس دور و برم رو نگاه کنم.
کارت، کارت کوفتی! این کارت لعنتیو کجاشون قایم کردن؟
همونطور که داشتم اطراف رو آنالیز میکردم، یهو چشمم افتاد به یکی از گارسونا.
داشت با یه مشتری‌های مست سر یه نوشیدنی چونه میزد. پشت کمربند شلوارش، یه کارت پلاستیکی آویزون بود.
چشمام برق زد. آره! همینه! فکر کنم خودشه!
نفسی که تو سینه‌م حبس شده بود رو با یه آه ریز بیرون دادم.
حالا فقط باید یه جوری بهش نزدیک میشدم. یه نگاه به اطراف انداختم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آرکانا (جلد دوم)

آوینا بابایی (مگان) : دیروز

بچه‌ها همونطور که گفتم کم کم داریم به آخرای آرکانا نزدیک میشیم "حداقل ۳۰ پارت دیگه داریم فکر کنم"****و اینکه من برای جمع بندیش نیاز به **زمان دارم که بتونم بیشتر روی جزئیات و حل شدن مسائل کار کنم.****و به خاطر همین تا جمعه پارتی آپلود نمیکنم و فقط آفلاین برای خودم مینویسم و روش کار میکنم و در آخر روز جمعه "۴ یا ۵" پارت پشت هم براتون قرار میگیره💗🙏🏼

نظرات رمان آرکانا (جلد دوم)
  • پرنیا

    در پارت 542

    وای مگان چقدر این پارت باحال بود. لباس عروس🤒😭یا به قول سایفر چتر نجات 🤣🤣جر خورد بیچاره🤕 مگان جون دلت اومد من رو برا عروسیه این دوتا عاشق(عاشق که چه عرض کنم 🤔🤔آها کشته مرده🤣) دعوت نکردی؟🥺🥺😭😭 حداقل اگه اونجا بودم شاید یه کمکی به آیناز میکردم و نمیذاشتم چتر نجات این همه *** شه🤣عشقم

    ۲۴ ساعت پیش
  • بی نامونشون

    در پارت 540

    عالیی ممنون بابت زحمتت

    دیروز
  • بی نامونشون

    در پارت 541

    اریکا کوو؟؟من هر لحظه منتظر بودم اون بیاد وسط عروسی و یه گیس کشی با این از راه بندازه بعد سایفر از ایناز دفاع کنه و اریکا رو بندازه بیرون و به ادامه عروسی بپردازن!!

    دیروز
  • Lia

    در پارت 543

    پس میکائیل کوو

    ۳ روز پیش
  • نیکا

    در پارت 543

    میکائیل بدبخت مریض احوال..ولی می گم مگان داخل این چند روز حالش خوب نشد؟یا نمیتونه روی پاهاش راه بره؟یا هنوز افتاده رو تخت😂

    ۲ روز پیش
  • Zeynab

    در پارت 542

    آیناز دنبال شر میگرده اگه یه روز کتک نخوره دلش تنگ میشه😂😂

    ۲ روز پیش
  • ملکه

    در پارت 546

    ای وای..چه پارتی باح باح😭🎀🎀

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    💕💕💕

    ۲ روز پیش
  • زهره

    در پارت 546

    وای وای وایی عالی عالی عالی

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    💕💕

    ۲ روز پیش
  • دریا

    در پارت 5410

    حتی تو روز عروسیش هم نمیذارند این دختر آروم باشه و کارش به کتک و کتک کاری نکشه🥴😂

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ روز پیش
  • Aylin

    در پارت 545

    عرر عجب پارتی بود،آیناز تو روز عروسیش هم آرامش نداره😂.خسته نباشی مگان✨💖

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    مرسی مهربون

    ۲ روز پیش
  • لیا

    در پارت 549

    وایی لباس عروس قشنگم😭 اصلا برامون مهم نیست که کم مونده بود آیناز به چوخ بره و سایفر ترور شه و کلا ری..ده شه تو عروسی یا حتی تخریبا و شدت دیس های سایفر که هیچ دیس بکی نمیشه بهش داد😂 ..مهم اون لباس عروس قشنگی بود که اون مرتیکه پفیوز باعث شد آیناز جرش بده هعیی دلم شکست 💔

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    حیف لباس عروس واقعاا

    ۲ روز پیش
  • sarin

    در پارت 5412

    جوریکه حتی روز عروسیشون هم عادی نیست و حتما باید به کتک کاری رو بیارن، عالیه😭🤣✨

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    کلا دو دقیقه آرامش ندارن

    ۲ روز پیش
  • sarin

    در پارت 5410

    میخواستی دخترمو بکشی؟ هه لباس عروس جلوشو گرفته بود وگرنه آیناز قوی تر از این چیزاس☝🏻🔥

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    والاا

    ۲ روز پیش
  • نیکا

    در پارت 546

    واای ترو خدا ببین سایفر خان چه خفنن😎😎🥶 اِ فامیلش جهانبخش؟ یادم به علی رضا جهانبخش افتاد..ووی خیلی خفن بود ماشالله زن و شوهری حاثر جوابن درحد بنز😁 دخترمم که برا خودش زد لباس عروس رو جر داد😂🤣

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ روز پیش
  • ثمین

    در پارت 546

    سایفر خیلی خفنه همه چیزش ولی جهانبخش همه چی رو خراب می کنه😂💔 د آخه جهانبخش:/

    ۳ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    ایرانین دیگهه نمی‌تونیم انتظار فامیلی خارجی داشته باشیم😔😂

    ۲ روز پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 541

    وای چه باحال بود خسته نباشید ممنون عالی

    ۳ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟