دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آرکانا جلد دوم اثر مگان

رمان آرکانا (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 409.4K 👁
  • 1.8K ❤️
  • 4.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در دنیای آرکانا، آیناز با نقشه‌‌ی زیرکانه‌ای میان دو پسرعمو که دشمنان دیرینه‌اند، بذر فریب می‌کارد تا راهش را به سوی قدرت باز کند. یکی از آن‌ها با جاه‌طلبی بی‌پایانش می‌خواهد تاج را از آنِ خود کند، و دیگری گرفتار در سایه‌ی شک و عشق، نمی‌داند تا کجا می‌تواند به آیناز اعتماد کند. اما هیچ‌کس نمی‌داند در این بازی خطرناک، چه کسی بازیگر است و چه کسی مُهره.

پارت اول

زیپ سویشرتم رو تا دماغم بالا کشیدم که صورتم مشخص نباشه.
برای اینکه بتونم بهتر صورتم رو بپوشونم سویشرت میکائیل تنم بود و یه کلاه بافتنی ساده هم که اینم برای میکائیل بود رو سرم بود و کلاه سویشرتم رو هم روی سرم انداخته بودم.
سایفر اگه گیرم مینداخت بدبخت عالم میشدم!
این پارتی، از پارتیه میکائیل خیلی بزرگتر بود، جَوِش هم عجیب‌تر بود. مشخص بود که هیچکس تو حال خودش نیست و یه چیزی زده. حالا چه مشروب باشه، چه مواد مخدر!
بین اون همه آدم با لباسای گرون و مارک، با سویشرتی که دو برابر سایز خودم بود به جای اینکه مخفی یا استتار شده باشم، حسابی تو چشم بودم!
خدا لعنتت کنه میکائیل! سویشرت بهتر از این نداشتی؟!
میکائیل لوکیشن ویلایی که توش پارتی گرفتن رو داشت و من رو رسوند اینجا، خودشم ماشین رو چند کوچه بالاتر پارک کرده تو ماشین منتظرم نشسته بود تا بعد از تموم شدن کارم برم پیشش.
طبق نقشه‌ای که علیحضرت کشیده بود و بهم توضیح داده بود. باید یه کیف بزرگ مشکی که توش کلی رد وین هست رو پیدا کنم و بدزدم ببرمش.
خب، منم قرار بود بدزدمش اما قرار نبود به میکائیل تحویلش بدم! همش برای خودمه! کور خونده!
هیچ ایده‌ای نداشتم چجوری باید اون کیف لعنتی رو بدزدم و یا اگه تونستم بدزدمش کجا باید نگهش دارم؟!
اتاقم زیادی برای نگه داشتن همچین کیفی ناامن بود!
نمیدونم چرا میکائیل، با وجود حرفایی که زدم بازم بهم اعتماد کرده. شاید چون چاره‌ای نداره، شایدم فکر میکنه چون حرف از قدرت شده...رام شدم و قراره بهش گوش بدم.
فضا تاریک بود و فقط نورهای بنفش و آبی به چشم میخورد. بوی عطرای گرون با دود قاطی شده بود. هوا خیلی گرم بود، داشتم میپختم و تاپی که زیر سویشرت پوشیده بودم به بدنم چسبیده بود.
انگار وارد سونا شده بودم! اما با این حال ناچار کلاه سویشرت رو جلوتر کشیدم که ناخوداگاه شناسایی نشم.
نگاهم بین جمعیت میچرخید، این مرتیکه کدوم گوریه؟!
یه لیوان از روی میز گرد رو به روم برداشتم، نمیدونستم توش چیه، اصلا هم علاقه‌ای نداشتم مثل دفعه پیش مست شم پس
فقط برای عادی جلوه دادن توی دستم گرفتمش و لب بهش نزدم.
چشمام رو ریز کردم و شروع کردم به اسکن کردن نقطه به نقطه‌ی ویلا. همه جا مبهم و دودآلود بود.
یهو، یه چیزی توجهم رو جلب کرد. یه نفر اون گوشه، نزدیک دیوار، داشت با یه حالت خاصی میخندید. لبخند کجی داشت که بیشتر شبیه یه نیشخند تمسخرآمیز بود.
موهای مشکی پرکلاغی و لختش روی پیشونیش ریخته بود و پوست سفید و موهای مشکیش و اون زخم همیشه قرمز، همه با هم توی تضاد بودن.
سویشرت مشکی و شلوار جین بگ طوسی‌ای پوشیده بود و تیپ اسپرتش با آدمای کت و شلواری پیر و جوون دورش توی تضاد بود و حسابی جلب توجه میکرد.
ناخوداگاه دستم رو سمت موهام بردم و تار موی بلوندی که روی چشمم افتاده بود رو توی کلاه بافتنیم فرو کردم. چشم‌هام رو ریز تر کردم و بهش خیره شدم.
جو خودِ مهمونی یه طرف، جو جمع اونا هم یه طرف. کاملا مشخص بود سایفر گل سرسبدشونه و حسابی دارن تحویلش میگیرن.
خیلی ازشون دور بودم و خوب متوجه نمیشدم که دارن راجب چی صحبت میکنن. باید یکم نزدیکتر میشدم، اما نه طوری که جلب توجه کنم!
گلوم خشک شده بود. شاید بهتر بود یه جرعه از اون مشروب رو میخوردم. ولی نه! نمیخواستم دوباره مثل دفعه قبل، یهو ببینم
دارم رو میز میرقصم و کسی هم نمیتونه جلومو بگیره.
همینجوری که لیوان رو تو دستم نگه داشته بودم خیلی آروم شروع کردم به حرکت کردن.
سعی کردم بین آدمایی که مست و پاتیل بودن، خودم رو مخفی کنم. همونطور که یواشکی قدم برمیداشتم، چشمم روی سایفر بود که ببینم چه غلطی میکنه.
داشت با یه پسر جوون که لباساش خیلی شیک و کلاسیک بود حرف میزد، یعنی این پسره هم با این استایل اولد مانی اومده دنبال رد وین؟!
اصلا به سیسش نمیاد!
یهو یه مرد هرکول و کت و شلواری، رفت کنار سایفر وایستاد و یه چیزی در گوشش گفت.
از حواس پرتیش استفاده کردم و سریع‌تر به سمتشون حرکت کردم.
کم‌ کم داشتم بهشون نزدیک میشدم. حالا دیگه میتونستم صداشون رو بهتر بشنوم. البته هنوز واضح نبود.
توی حال و هوای خودم بودم یهو صدای ویز ویز توی گوشم باعث شد از جا بپرم.
با حرص نفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم. لعنتی! ریدم تو خودم!
انگشتم رو روی حسگر ایرپاد تو گوشم گذاشتم، بلافاصله صدای میکائیل توی گوشم پیچید:
- کجایی الان؟!
لبخند حرصی‌ای زدم، در حالی که نگاهم روی سایفر بود لب زدم:
- بین یه مشت آدم مست و عرق‌خور، سایفرم اون جاست داره با یه پسره خوشتیپ زر میزنه...گویا یه تیم کامل جمع کردن واسه اون رد وین لعنتی.
میکائیل با حالت کلافه‌ای نفسش رو بیرون داد و گفت:
- کیف طبقه بالاست، چرا هنوز اون پایین موندی؟
این انتظار داشت من یهویی پرواز کنم طبقه‌ی بالا؟ خودش رو زده به خری یا واقعا خره؟!
با لحن عصبی‌ای غریدم:
- همینجوری که نمیتونم بزنم برم بالا، احمق!
نگاهی به پله‌ها انداختم. پله‌ها تقریبا جلوی در اصلی بود.
دوتا نگهبان هم اونجا وایساده بود، شبیه این بادیگاردای فیلمای مافیایی بودن. زیادی هیکلشون گنده بود.
درسته مبارزه‌های زیادی کردم اما این دوتا زیادی گنده و ترسناک بودن. گیرم بندازن و یه فوت کنن دو متر پرت شدم هوا.
صدای میکائیل من رو از فکر و خیال در اورد:
- یه راه فرعی داره، سمت بار یه در کوچیکه، نوشته "استاف اونلی" از اونجا، مستقیم میرسی به طبقه بالا.
با انگشتام روی میز ضرب گرفتم و متفکر پرسیدم:
- خب اگه نوشته واسه استافه، یعنی قفل نیست؟
- چک کن ببین گارسونا کارت به کمرشون آویزونه یا نه. یکیو سرگرم کن، کارت رو بردار.
یه لبخند کج زدم. چقدر هیجانی! پس قراره اینجا رو به آتیش بکشم.
نگاهی به سایفر که گرم حرف زدن بود انداختم. قیافه‌ش وقتی بفهمه کیف نیست و رکب خورده دیدنیه!
چند لحظه فقط به سایفر زل زدم، و بعد شروع کردم به مرتب کردن نقشه توی سرم.
اول کارت، طبقه بالا و اون کیف لعنتی و در اخر، پولدار شدن!
شروع کردم به آنالیز کردن اطراف، اما هنوزم یه گوشه چشمم در حال دید زدن سایفر بود.
بعد از اینکه دیدم شرایط اوکیه، آروم رفتم سمت بار.
بوی الکل و عطر قاطی بود و صدای همهمه‌ی آدم‌ها گوش آدم رو کر میکرد.
یه گارسون با یه سینی پر از گیلاس‌های نصفه و خالی داشت از کنارم رد میشد. سرمو انداختم پایین و سعی کردم نامحسوس دور و برم رو نگاه کنم.
کارت، کارت کوفتی! این کارت لعنتیو کجاشون قایم کردن؟
همونطور که داشتم اطراف رو آنالیز میکردم، یهو چشمم افتاد به یکی از گارسونا.
داشت با یه مشتری‌های مست سر یه نوشیدنی چونه میزد. پشت کمربند شلوارش، یه کارت پلاستیکی آویزون بود.
چشمام برق زد. آره! همینه! فکر کنم خودشه!
نفسی که تو سینه‌م حبس شده بود رو با یه آه ریز بیرون دادم.
حالا فقط باید یه جوری بهش نزدیک میشدم. یه نگاه به اطراف انداختم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آرکانا (جلد دوم)

آوینا بابایی (مگان) : ۴ هفته پیش

رمان بعدی من "دشت پروانه‌ها" هستش که به صورت آنلاین توی اپ در حال پارت‌گذاریه. اگه آرکانا رو دوست داشتید خوشحال میشم رمان جدیدمم دنبال کنین✨️

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,801 رای
5 ★
86%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آرکانا (جلد دوم)

  • نیک

    در پارت 851

    واوو تموم شد؟خیلی خوب بود خدایی شاهکار بود

    ۱۳ ساعت پیش
  • ستایش

    در پارت 61

    یه سوال که از وقتی رمان شروع کردم مغزمو درگیر کرده واقعا الان آیناز چند سالشه ؟؟

    ۵ روز پیش
  • Delniya

    0

    ۲۲ یا ۲۴ نمیدونم دقیق

    ۱۵ ساعت پیش
  • Nazanin

    در پارت 853

    شاهکارر بود نمیدونم چجوری بگم ولی من واقعا با این رمان زندگی کردم واسه هر لحظه ذوق کردم و حرص خوردم مرسیی ازتت که همچنین شاهکاریی خلق کردی😭🥺🎀🍓

    ۳ روز پیش
  • بهار

    در پارت 850

    ب نظرم درکل خوب بود درسته یکم تخیلی بود ولی در کل این ک زندگی سیاه ادما رو نشون دادی خ ب بود ممنونم ازت نویسنده.موفق باشی

    ۴ روز پیش
  • Atena

    2

    وای دلم تنگ شد واسه آینازم😭😭

    ۴ روز پیش
  • ستایش

    در پارت 71

    هر لحظه از آیناز بیشتر خوشم میاد

    ۵ روز پیش
  • ستایش

    در پارت 30

    وای وای آیناز دمت گرم

    ۵ روز پیش
  • ستایش

    در پارت 20

    آیناز عاشق شخصیت و طرز فکرت بودم ولی..

    ۵ روز پیش
  • ستایش

    در پارت 10

    حس ششمم میگه میکائیل پلیس مخفی

    ۵ روز پیش
  • بی نامونشون

    2

    اومدم ببینم پارت گذاشتی یانه ولی.. وقتی وارد شدم تازه یادم اومده ارکانا تموم شده دیگه ارکانایی وجود نداره و فقط خاطره هاش موندن..

    ۱ هفته پیش
  • توییت زن :

    2

    وایی منم اومدم نگاه کنم یادم اومد دیگه تموم شده 😭😭

    ۷ روز پیش
  • توییت زن:

    0

    هر وقت یادم میوفته ارکانا دیگه نیست گریه ام میگیره 😭😭

    ۷ روز پیش
  • Raha

    0

    بسیارر قشنگ و هیجانی بود🫠👍🏻

    ۷ روز پیش
  • آرتمیس س

    در پارت 851

    به نظرم نویسنده شجاع و توانایی هستی که همچین موضوعی رو باشخصیت های خاکستری شروع کردی❤️منم ازون دسته از آدما بودم که با شخصیت های خیلی مثبت حال میکردم اما رمانت دیدم رو عوض کرد و خوشحالم که خوندمش 😍👌 به امید موفقیت های بیشتر 😘

    ۱ هفته پیش
  • آرتمیس س

    در پارت 851

    😍وای چه کردی! ،نویسنده عزیز ممنونم برای اینکه این داستان زیبا و شخصیت هایی به این قشنگی خلق کردی. شخصیت پردازی و احساسات و هیجان داستان بی نظیر بود.( تنها ایراد جزئی این بود که قید و افعال قابل پیش بینی بعضی جاها تکرار میشد وگرنه عالی بود رمان و لذت بردم) 😍❤️

    ۱ هفته پیش
  • sh.

    در پارت 850

    خسته نباشی عزیزم ممنون از قلم زیبات❤️

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️