لیست کلیه پارتهای رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 27
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 1
( دانای کل ) سکوت سنگینی سراسر سالن را در بر گرفته بود. دختر ها به صف کنار هم، زانو زده روی زمین نشسته بودند؛ سر هایشان پایین بود، دست هایشان روی پا هایشان قرار داشت و نفس های بریدهشان از شدت ترس، نامنظم بالا و پایین می شد. هیچ کس جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد. بعضی ها زیر لب دعا می خواندند...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 2
بی حوصله نگاهش را از او گرفت و روی دختر کناری انداخت بعد، بدون این که حتی زحمت نگاه کردن به دستیارش را به خودش بدهد، با لحنی سرد گفت: _ اون یکی... امشب آمادهش کنید. شرکای تجاریمون منتظرن. همین یک جمله کافی بود؛ رنگ از صورت دختر انتخاب شده پرید. نفسش در سینه حبس شد و اشک هایش بی اختیار روی گ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 3
راهروی اصلی عمارت آن قدر وسیع بود که صدای قدم ها در آن می پیچید. دیوارهای سنگی، تابلوهای قدیمی، لوسترهای عظیم و پنجره های قدی، بیشتر از این که آدم را به یاد یک خانه بیندازند، شبیه قلعه ای قدیمی و باشکوه بودند اما پشت آن ظاهر مجلل، قانون دیگری حکم فرما بود. اینجا هیچ کس آزاد نبود. خدمتکارها...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 4
ابیگیل وقتی به چند قدمی مرد رسید، ایستاد و پوشهی مشکی رنگی را با هر دو دست به سمت او گرفت. ابیگیل_ مدارکی که خواسته بودید... خدمت شما. مرد پوشه را از دست ابیگیل گرفت. چند برگه را ورق زد. نگاهش بی تفاوت از روی سطر های اول گذشت تا این که روی یکی از صفحات مکث کرد. نام چند دختر از مقابل چشمانش رد ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 5
باد دوباره محکم به صورتم خورد. یقهی لباسم رو تا جایی که می شد بالا کشیدم، اما فایده ای نداشت. سرما از هر راهی دلش می خواست خودش رو به تنم می رسوند. موهام جلوی چشم هام ریخته بود و هر چند ثانیه مجبور می شدم کنار بزنمشون، ولی چند لحظه بعد دوباره همون آش و همون کاسه. مثل زندگی... هر چی جمعش م...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 6
_ بابا تو هم دیگه شروع نکن... دو سه ماه بیشتر که نیست... یه چشم به هم بزنید برگشتم... اصلا قول میدم سه ماه دیگه بر می گردم پیشتون چه طوره؟ مامان_ تا سه ماه نبینمت؟ _ دیگه باید عادت کنی مامانی... ایتالیا که شهرستان نیست یه ساعت دو ساعت با این جا فاصله داشته باشه. " سرم رو بالا گرفتم و به آسمون خیر...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 7
چند ثانیه فقط نفس نفس می زدم. قلبم چنان توی سینه ام می کوبید که انگار می خواست خودش رو از قفسهی سینه ام بیرون بکشه. برای چند ثانیه، انگار همه چیز از حرکت ایستاد. فقط صدای نفس های تند خودم رو می شنیدم و فشار دستی که هنوز یقهی لباسم رو ول نکرده بود. همه چیز اون قدر سریع اتفاق افتاده بو...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 8
دستم بی اختیار به سمت کنار کمرم رفت. انگشت هام دستهی چاقو رو پیدا کردن. در کسری از ثانیه بیرونش کشیدم. پسره هنوز فرصت نکرده بود واکنش نشون بده که چاقو رو بالا آوردم و نوکش رو مستقیم مقابل سینه اش گرفتم. دست هام می لرزید. نه فقط از ترس... از خشم. از تمام چیز هایی که توی اون چند ثانیه دوباره ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 9
استفان نگاه خاطر جمعی بهم انداخت و دست هاش رو پایین آورد: استفان_ نگران نباش دختر ایرانی... اگه سوار ماشین بشی، همه چیز رو برات توضیح میدم. چند لحظه سکوت کرد بعد با نگاه بی تفاوتی ادامه داد: استفان_ فکر نمی کنم دختری که تا چند دقیقه پیش آماده بود خودش رو از اون پرتگاه پایین بندازه، از شنیدن چن...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 10
✨امیلی✨ لرزش تنم دست خودم نبود. هم از سرما دندون هام به هم می خورد، هم از شدت ترسی که درونم جولان می داد. هر چی بیشتر به اتفاق هایی که ممکن بود برام بیفته فکر می کردم، بیشتر دلم برای خودم می سوخت. دستم رو دور بازو هام حلقه کردم و سعی کردم جلوی لرزش بدنم رو بگیرم. آروم، طوری که فقط خودم بشنوم...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 11
صدای خشک پیشکار افکارم رو پاره کرد: پیشکار_ راه بیفت. سریع سرم رو پایین انداختم. ساک کوچیکم رو از دستش گرفتم و پشت سرش وارد هتل شدم. همین که پام روی کف مرمری لابی قرار گرفت، انعکاس کفش های مشکی و ساده ام روی زمین براق توی چشمم زد. یه نگاه به خودم انداختم، بعد به اطرافم. آدم هایی که از کنارمون ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 12
مرد مخوف_ بدشانس ترین دختر امشب، تو بودی نه اونی که به شُرکای تجاریم هدیه داده شد... پوزخند تلخی زد. مرد مخوف_ از بین همه، سهم تو این شد که بردهی مردی باشی که خیلی ها ریشهی تمام دردها و بدبختی هاشون رو توی اسمش می بینن. نفسش آروم از بین لب هاش بیرون اومد. مرد مخوف_ پس خودت رو آماده کن... ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 13
پیشکار بی تفاوت به حال و روزی که داشتم، خواست از کنارم رد بشه، همون لحظه با صدایی که از شدت استرس می لرزید صداش زدم: _ خواهش می کنم... قدم هاش متوقف شد. با عجله ادامه دادم: _ گفتن اگه قهوه مخصوصشون آماده نباشه... پاهام رو توی بخار آب میپزه... با استرس آب دهنم رو قورت دادم و دست های لرزونم رو ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 14
پوفی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمعوجور کنم. دست هاش هنوز می لرزید و از سر و وضعش می شد فهمید وحشت تمام وجودش رو گرفته. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. من نمی دونستم باید چی بگم، اون هم انگار نمی دونست از کجا شروع کنه. بعد یه دفعه تمام مقاومتی که تا اون لحظه توی خودش نگه داشته بود، شکست. با ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 15
_ دنبال یه عروس فراری می گردیم... یه دختر قد بلند و زیبا... نفسم بند اومد. خواستم دوباره در رو ببندم که این بار یه دستش رو هم بالا آورد و مانع بسته شدن در شد. با ترس بهش نگاه کردم. مطمئنم دنبال لیلیان می گرده چون لیلیان هم یه دختر قد بلند و زیبا بود. مرد وقتی دید بی خیال بستن در شدم دستش رو از ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 16
قبل از این که بفهمم قصدش چیه، فاصله بینمون کمتر شد. نفسم برید. دستم رو جلوی خودم گرفتم اما می دونستم جلوی مردی مثل اون، این حرکت بیشتر شبیه ترسیدنه تا دفاع. لنزو_ انتخابت کردم اما قرار نبود زیر خواب من بشی... قرار نبود مثل بقیه برده هام روی اون تخت زیر دست و پای من جون بدی... اما... همون طور که ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 17
استفان کمی روی صورتم خم شد و با لحنی آرومی گفت: استفان_ اوقات شریفتون بخیر مادمازل... چند ثانیه مکث کرد بعد انگار دنبال چیزی توی ذهنش می گشت قیافه متفکری به خودش گرفت و پرسید: استفان_ به ایرانی چی میشه؟ نگاهش کردم اما هیچ جوابی نتونستم بدم. ذهنم پر از سؤال بود. چرا نمی تونم حرف بزنم؟ چرا بدنم تا...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 18
استفان_ نمی فهمم توهه احمق این جا چی کاره ای پس؟ دختره با ترس جواب داد: _ من هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم... لطفا از دست من عصبانی نشید. چند لحظه سکوت شد بعد صدای سرد استفان اومد. استفان_ زودتر اوضاعش رو جمعوجور کن. مکث کوتاهی کرد. استفان_ وقتی برگشتم نمی خوام اینطوری ببینمش. بعد صدای ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 19
اخم کردم و با حرص به بردیا نگاهی انداختم. پسرهی بیتربیت رو ببین! جلوی پسر مردم، آبروی منو میبره و هر چی دلش میخواد میگه. البته... راستش رو بخوایم، خیلی هم بی راه نمی گفت چون من معمولاً وقتی شروع به وراجی کردن می کنم، خودمم نمی دونستم آخرش قراره به کجا برسه. اما پسر ایتالیایی، برخلاف بردیا، ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 20
احساس کردم چیزی گرم و سنگینی روی صورتم نشست. اول فکر کردم عرقِ... یا شاید اشکیه که بی اختیار از چشم هام سرازیر شده؛ اما وقتی رطوبت گرم زیر بینیم رو حس کردم، قلبم هوری ریخت. درسته چیزی نمی دیدم یا حتی دستم به بینیم نمی رسید اما شک ندارم خون بود. با تمام وجودم خواستم دستم رو بالا بیارم و صورتم رو ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
- 1
- 2
