پارت هشتاد و پنجم :

با شروع فصل تعطیلات تازه فهمیدم به لطف مشغول شدن در مهدکودک بوده که توانسته‌ام دوام بیاورم. یک شب که در حیاط روی تخت نشسته و در حال نقاشی بودم سالار آمد و کنارم نشست، وقتی آن‌طور نگاهم می‌کرد می‌دانستم باز موضوعی ذهنش را درگیر کرده و می‌خواهد بیشتر بداند.دست از کار کشیدم و نگاهش کردم.
_ باز چی شده داداشی؟
ناراضی گردن کشید و اخم کرد.
_ تو فکر می‌کنی من هنوز بچه‌م نه؟
بلوغش Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    پورسام گناه طفلک،پدرو مادر یکی از یکی بی فکرتر و بی خیال تر،زندگی خودتون رو هوا بود این رو چرا انداختین وسط که حالا هی حسرت بخوره 😠😔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    👍👍🥲

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️