پارت هشتاد و چهارم :

تعجب کردم که او را به اسم کوچک صدا زد. نگاهش به من بود و من نگاهم را به سمت خانم مروت کشاندم.
_ اگه با من کاری ندارید دیگه برم...
بدون معطلی به نشانه‌ی پذیرفتن سرش را تکان داد.
_ نه کاری نیست می‌تونی بری...
خواستم کیفم را بردارم که با صدای پدر مهدیس به طرفش برگشتم.
_ لطفا بمونید...
نگاهم باتردید به سمت خانم مروت کشیده شد که اخم کرد.
_ من که بهت توضیح دادم...
ناخودآگاه یک ق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    میگه تا قبل جدایی نظری نداشته،ولی حالا یه شبه نظرش عوض شده،دو روز صبر می کردی مهر طلاقت خشک بشه،بعد بیفت دنبال مربی برای مهدیس،مهدیس همین جا پیش سوگل هست دیگه 😏🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آدمای محترم بلدن چطور سنگشون رو بندازن که هم بفهمن چخبره هم کوچیک نشن😅

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد اقای محبی مرد باشخصیت و باکمالاتی به نظر میاد

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آررره👌

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️