پارت هشتاد و نهم :
باآرامش نگاهش آرامم کرد. نفسی گرفت و در پاسخ من گفت:
_ اشکالی نداره، من امروز اومدم که همهچی رو شفاف بگم، هر برخوردی که باهام بشه بازم حرفام رو میزنم بعد از این خونه میرم...
پدر با گفتن لاالهاللهی بلند شد و با خشمی کنترل شده رفت کنار پنجره ایستاد و رو به حیاط زیر لب گفت:
_ این چه امتحانیه که تموم نمیشه ...
مادر در حالیکه استرسوار دستانش را روی هم میکشید، دوباره نشست و
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چقدسخته بچه ای رو بخوان از مادرش به زور جداکنن