پارت هشتاد و هشتم :

به خانه که نزدیک شدم، مادر با عجله از خانه بیرون پرید و گردن کشید.
_ رفتن؟
کمی خیره نگاهش کردم و چون می‌دانستم در ذهنش چه می‌گذرد باتاسف سرتکان دادم و از کنارش گذشتم. دنبالم آمد و در را محکم بست.
_ آدرس خونه رو خودت بهش دادی؟
لبه‌ی حوض نشستم و نگاهش کردم.
_ اگه بیفتن سرلج دیگه نذارن بچه‌م رو ببینم چیکار کنم؟
چادرش را برداشت و روی قلاب کنار آویزان کرد و آستین‌هایش را بال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    به به گل بود به سبزه نیز اراسته شد

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    چیزی نیست نترسید😁

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    زدی چشمشم درآوردی عزیز خانم،کم خلاف نداشت پرویز اینم اضافه شد 😮🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    نه خلاف نیست

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️