پارت نود و یک :

سیاوش بود که جلوی پرویز را گرفته و بعد از گفتن چیزی خودش سراسیمه به سمت خانه برگشت و پرویز دوان‌دوان به سرکوچه می‌رفت. مادر جلوی سیاوش را گرفت:
_ صدای کی بود پسرم؟ چیزی شده؟
چندتا از دیگر همسایه‌ها بیرون آمده بودند، سرم را عقب کشیدم سیاوش مرا نبیند اما صدایش را شنیدم که در جواب مادر گفت:
_ سلام، دیشب که رفتیم دکتر گفت یک هفته مونده اما الان یهو دردش شروع شده...
مادر خواست بازه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • سالی

    0

    ایول خیلی خوب بود چیزی نمیگم اسپویل نشه ممنون بابت پارت هدیه👍👍❤️🥰

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربونت❤️🫶

    ۳ ماه پیش
  • سالی

    0

    ای وای چه قدر نرسیدم این سیاوش باز پیداش شد🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اون حرفی که سوگل زد هم بسیار حرف خوبی بود. . . خدا هیچ زنی رو تنها و بدون پشتیبان رها نکنه تابخاطر بچه هرچیزی رو تحمل کنه و دم نزنه

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ولی امیدوارم هیچ زنی هم بچه‌ش رو به امون خدا رها نکنه چون پشتوانه داره و اگر هم میره دنبال آزادی‌ش در کنارش هوای بچه‌ش رو هم داشته باشه...

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    بله به نکته خیلی خوبی اشاره کردید،من از اون زاویه بهش نگاه نکرده بودم

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    دروغ چرا،همش فکر میکردم به عشق اولش برمیگرده،اما خیلی خوبه که اینطور نشد و شما مثل بیشتر داستان ها این کارو نکردید🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    من برای این داستان بیشتر واقعیت‌های زندگی رو در نظر گرفتم...

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خوشحالم که اونم به زندگیش سروسامون داده و داره پدر میشه

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    امیدوارم البته دیگه مشکلی پیش نیاد🥲

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    مرسی که مارو از خماری دراوردید نویسنده عزیز🌹🌹💚🤍🖤🩶💜💛🧡💓♥️🤎🩷

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم🥰

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    یه لحظه فکر کردم دوباره رفته سر خونه اول،مادرشم همین فکرو کرد،حداقل به اون دیگه نباید امیدی داشته باشه که نداشت خوشبختانه

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    نه دیگه یه زن وقتی مادر میشه بخشی از احساساتش خرج مادرانگی میشه و از اون خامی و بالهوسی در میاد و هرچی زمان بگذره آدم پخته‌تر میشه...

    ۳ ماه پیش
  • م

    2

    چه حرف خوبی زد سوکل،چقدر پخته شده حالا از این تجربه های زندگی،خدا کنه همه زنان این پشتوانه ها رو داشته باشن 🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آره واقعا آمین👌

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    آخیش ،داشتم می مردم از فضولی،دستت درد نکنه واقعا،یه شبانه روز تو انتظار نذاشتیمون،خیلی گلی 🤩🥰

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    قربونت😘😁🩵

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی( نویسنده)

    2

    سلام دوستان قشنگم، بااونایی ام که می دونم عضون و می خونن اما ساکتن، خواهش می کنم من رو از نقد و نظراتتون محروم نکنید. بدون تعارف هر نظری داشتین بگید مرسی🫶🩵

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️