پارت نود و هشتم :

من و پدر گیج و سردرگم نگاهش می‌کردیم که مادر با یک دیس شیرینی آمد و شروع به تعارف کرد.
_ چرا چیزی میل نمی‌کنید جناب مهندس؟ چاییتونم که سرد شد اجازه بدین عوضش کنم...
با دست مانع شد و تشکر کرد.
_ نه همینطوری بهتره، ممنون از لطفتون...
مادر ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و در حالی که متفکرانه من و پدر را که ساکت بودیم از نظر می‌گذراند روی مبلی کنار من نشست و گفت.
_ خیلی خب پس بفرمایید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • م

    2

    این همه مقدمه چینی و مدیون کردن پدرش چه دلیلی می تونه داشته باشه اگه یه آدم جدید قرار باشه بیاد خواستگاری که پروندش خراب نباشه 🤔

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    چرا همین حالا حرفشو نزد،ینی چی چندشب دیگه؟ایندختر بیچاره رو تواضطراب و استرس رهاکرد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️