پارت دوازده :

ناگهان شخصی پنجره‌ی بزرگ اتاق خواب را شکاند و با شتاب به داخل پرید. از شدت بادی که وزید پرده به حرکت درآمد و اریکا ترسیده سر پیرزن را به آغوش کشید. الکساندر به طرف شخصی که بالای سر اریکا و پیرزن ایستاده بود هجوم برد و آن را زمین زد که نورخیره کننده‌ای تمام اتاق را برای لحظه‌ای روشن کرد و دوباره خاموش شد.
حال آن موجود ناشناس زیر الکس قرار گرفته بود. یک فرازمینی دیگر. لبخندی به پهنای ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امیر علی حسینی

    0

    رمان بی نظیری هست من که عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    خوشحالم که می‌خونین :)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️