دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفده :
صدای گوشخراش جیغهای زنی به گوش رسید. همسرش پشت در ایستاده بود. لحظاتی بعد صدای گریهی نوزادی فضا را پر کرد. لبخندی روی لبانش نشست. دایه از اتاق بیرون آمد و نوزاد کوچکی که در پارچه کهنهای پیچیده شده بود را به طرف مرد گرفت. با اشتیاق فرزندش را به آغوش کشید و در چشمان بادمی مشکیش خیره شد انگار که یک کهکشان راه شیری در دو گوهرسیاهش نهفته بود. انگشتان کوچکش را شمرد یک، دو، سه. به سینه درخشا
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
