پارت هفده :

صدای گوشخراش جیغ‌های زنی به گوش رسید. همسرش پشت در ایستاده بود. لحظاتی بعد صدای گریه‌ی نوزادی فضا را پر کرد. لبخندی روی لبانش نشست. دایه از اتاق بیرون آمد و نوزاد کوچکی که در پارچه کهنه‌ای پیچیده شده بود را به طرف مرد گرفت. با اشتیاق فرزندش را به آغوش کشید و در چشمان بادمی مشکی‌ش خیره شد انگار که یک کهکشان راه شیری در دو گوهرسیاهش نهفته بود. انگشتان کوچکش را شمرد یک، دو، سه. به سینه درخشا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️