دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت سوم :
الکس پاسخ داد:
_ این کتابچه تنها چیزیه که روح منو به کارمن پیوند میده.
_ بهت حسودیم میشه.
کتاب را در جیب کتش پنهان کرد که ساموئل پرسید:
_ الان کجایی؟
_ بیرونم، نمیتونستم بیشتر از این توی خونه بمونم. حتی دیوارهای اون خونه باهام حرف میزنن. من طاقت این مصیبت رو ندارم.
بغض گلویش را بیشتر فشار داد. ساموئل ندانست چه بگوید تا آتشفشان به خون نشستهی دل الکساندر را آرام کند. مستأصل گفت:
_ نظرت چیه بیای خونه من؟ باید بیشتر حرف بزنیم.
_ نه ساموئل، نه! فقط میخوام تنها باشم، فعلاً.
_ ولی الکس!
بدون آن که منتظر بماند تلفن را روی صندلی شاگرد انداخت. به جادهی تاریک روبهرویش که تنها فضای کمی از آن به لطف چراغهای ماشین روشن شده بود زل زد. الکساندر تک تک حرفهای کارمن را از حفظ بود حتی رازی که از آن قبل از مرگش گفته بود اما هیچوقت فرصت نشد تا جزئیاتش را به او بگوید. در خاطرات گذشته شناور بود که از ناحیه نزدیک خانهش خیلی دور شد و در مسیر نامعلومی قرار گرفت. ناگهان گربهی سیاهی جلوی ماشین پرید. در همان لحظه ماشینی با سرعت نور از دور به سمتش در حال نزدیک شدن بود. فرمان را ناخودآگاه به چپ چرخاند.
که چرخاندن همان و برخورد به آن ماشین همان!
صدای تصادف در فضا پیچید. دود مهیبی از آن جا بالا آمد. الکس به سختی سرش را از روی فرمان برداشت و مبهوت صحنه روبه رویش شد. لحظاتی بعد، به سرعت از خودرو بیرون جَست. از پیشانیش خون سبزی درحال تراویدن بود. نگرانی بابت مرگ راننده، همانند خوره به جانش افتاد. بدنه¬ی جلوی هر دو دستگاه، نابود شده بود. صدای نالهی زنی میان بارش آرام باران درآمیخت. الکس به به طرفش دوید. از میان شیشه شکسته شده تصویر نامفهوم کسی را دید. زلفهای فر شرابی نمدارش روی صورتش چسبیده بودند. نزدیکش رفت و نگران پرسید:
_ خانم! صدام رو میشنوین؟
زن به سختی زمزمه کرد:
_ کمکم کن!
با شنیدن صدایش قلبش فرو ریخت. همین که موهایش را کنار زد ته دلش خالی گشت. او همان چشمان کشیده کارمن را داشت. همان تیلههای عسلی وحشی که او را افسون کرده بودند و همان نگاه.
الکس گیج شد. کور سوی امیدی از زنده بودن کارمن در وجودش شعله زد اما همزمان تردید داشت. با دیدن خونی که از گوشه لب و پیشانی زن سٌر خورده بود یکباره به عقب بازگشت و تمام محتویات معدهش را بالا آورد. او به خون انسان به شدت فوبیا داشت! همینکه کمی آرام شد؛ از جیبش دستمالی بیرون کشید. صورتش را به طرفی برگرداند و با دستی لرزان، خون روی چهره زن را زدود. بوی تیز بنزین همه جا را گرفت. فقط یک جرقه کافی بود تا آن جا منفجر شود. دستهی در ماشین را کشید اما گویی خیال باز شدن نداشت. زن با حالت منگی به تلاشهای نافرجام الکساندر نگاه کرد. اخم سنگینی روی پیشانیش نشسته بود. درد امانش را برید اما نتوانست حرکت کند. ناگهان ماشین جرقه زد و شعلهی هولناکی روی آن ظاهرگشت. آن باران خفیف، توان خاموش کردنش را نداشت. زن وحشتزده جیغ کشید.
_ یه کاری بکن! خواهش میکنم!
الکس عصبی زمزمه کرد:
_ لعنت به این شانس!
بلافاصله در ماشین را از جایش قلفتی در آورد. این در توان یک انسان عادی نبود! فوراً دستش را زیر سر زن و دست دیگرش را زیر پاهایش قرارداد و او را از ماشین بیرون کشید. چشمانش را بست و وقتی گشود کهکشانی در قلب مردمکهایش پدیدار گردید. زن هراسان، چهره برافروخته الکس را نگریست. با یک نگاه و در کسری از ثانیه در تونلی از کهکشان از آن محیط دور شدند و بار دیگر در جایی دورتر از آن جا به زمین برگشتند. صدای انفجار هر دو ماشین، فضا را پر کرد. الکساندر به پشت سر نگاهی انداخت. صدای سوختن و آتش مهیبی که از انفجار دو ماشین زبانه کشیده بود قلبش را لرزاند. آرام زن را روی زمین قرار داد که او فوراً و با ترس خودش را عقب کشید و زیر لب زمزمه کرد:
_ کانورت.
لطفا صبر کنید...
