پارت دوم :

صدای ساموئل  در گوشش طنین انداخت:
_  حالت چطوره؟  بهتری؟
در جوابش با صدایی گرفته پرسید:
_ بالاخره تصمیم گرفتی جای مزار دخترامو بهم بگی؟
  ساموئل کمی مکث کرد و بعد با صلابت پاسخ داد:
-بهت گفتم که ما فقط کارمن رو دفن کردیم اجساد دخترات رو پیدا نکردیم که دفنشون کنیم.
الکس با عصبانیت روی فرمان کوبید:
-پس از کجا معلوم اونا مٌردن؟
-ما یه شاهد داریم  الکس! اون شخص قبل از این که بیهوش بشه بالای سر اجساد دخترات بود و فهمید که اونا مٌردن ولی از شدت وحشت غش کرد و وقتی به هوش اومد دید که فقط جسد کارمن اونجاست. اون شاهد همه چیزو دیده و مرگشونو تأیید کرده.
دست الکس روی فرمان فشرده شد.
- من اون شاهدو می‌خوام ملاقات کنم ساموئل، هر چه زودتر اونو میاری پیشم.
-   هر چی تو بخوای. من، من همه جوره پشتتم  منم بهت کمک می‌کنم اون شیطان رو هر چه زودتر پیدا کنیم. باور کن اصلاً نمی‌تونم یه لحظه چشم روی هم بذارم، دارم دیوونه می‌شم. 
ماشین کنار چراغ قرمزتوقف کرد و الکس کمی آرام شد. نگاهش روی جاده ثابت ماند. با صلابت گفت:
_ چطور می‌خوای پیداش کنیم؟ وقتی هیچ جزئیات به درد بخوری از اون حادثه لعنتی بهم ندادی؟ چطور تونستی تنهاش بذاری در حالی که من اون رو به تو سپرده بودم؟
ساموئل دندان‌هایش را روی هم سایید:
_  من تنهاش نذاشتم! تو تنهاش گذاشتی الکس، یادت نره که من همه چیزو واست تعریف کردم. بهت گفتم که یه آدم ناشناس وارد خونه‌ش شد و بعدش اون اتفاق افتاد.
دهان الکس بسته شد. خودش همسرش را تنها گذاشت و حالا سزاوار نبود دیگران را به خاطر مصیبتی که سرش آمده سرزنش کند. ولی باز هم دلش خواست او را مقصر بداند تا اینگونه از باری که بردوشش سنگینی کرده بود سبک کند. 
_دروغ می‌گی! تو از اولش هم با خواهرت مشکل داشتی اصلا از کجا معلوم...
مکث کرد. حرفش را به موقع خورد و از به زبان آوردن فکری که از ذهنش گذشته بود پشیمان شد.
ساموئل نیشخندی زد:
_ کار من بود؟ همین رو می‌خواستی بگی؟ تو حالت خوب نیست.
_ آره، من واقعاً حالم بده چون به تو اعتماد کردم. 
ساموئل سعی کرد خشمش را کنترل کند. آرام گفت:
_ اون خواهر من بود. ما باهم بزرگ شدیم. غم اون غم من هم بود و شادیش شادی من، درسته که من به خاطر ازدواجش با تو، باهاش اختلاف داشتم اما دلیل نمیشه بخوام بهش آسیبی برسونم. من هم سوگوارشم حتی بیشتر از تو الکس.
با سبز شدن چراغ راهنما، الکساندر نفسش را با حرص بیرون داد و ماشین را به حرکت درآورد. آسمان لحظه‌ای روشن و دوباره خاموش گشت اما همانند شیری سرکش دوباره توفید. الکس از این که به تنها دوستش مظنون شده بود حس بدی به قلبش چنگ انداخت. نجوا کرد:
_  معذرت می‌خوام.
دوستش کمی آرام شد. تشویش ذهنی الکس  را به درستی درک ‌کرد. او هم وقتی مادرش را در کودکی از دست داد همین حال را داشت. کمی مهربانی به خرج داد و گفت:
_ می‌فهمم که تو چه شرایط سختی هستی و درکت می‌کنم. من تمام سعیم رو می‌کنم تا قاتلشون رو پیدا کنیم. 
الکساندر با صدایی لرزان گفت:
_ سالیان سال از زادگاهم دور بودم. سال‌ها تلاش کردم روی زمین مثل بقیه‌ی آدم‌ها زندگی کنم. قسم خوردم از قدرت‌هام روی زمین استفاده نکنم. حالا در برابر این بحران بزرگ مجبورم واقعاً مثل یک انسان باشم، مثل یک انسان ضعیف که وقتی دچار بدبختی می¬شه تنها فقط می‌تونه گریه کنه و دم نزنه. 
_ مرگ کارمن عزیز و دخترها برای همه ما دردآور بود. کسی که گریه می‌کنه  ضعیف نیست الکس! هر چقدر می‌خوای سوگواری کن، گریه کن ولی این حقیقت که کارمن بین ما نیست تغییر پیدا نمی‌کنه. 
- باورش برام سخته. نمی‌تونم این وضعو تحمل کنم.
- سال‌ها قبل بهت هشدار داده بودم که ازدواج با یک انسان عواقب داره و برای این که بتونی مثل یک آدمیزاد باشی باید طاقتت رو هم بالا ببری.
الکس کتابچه‌ای را از جیبش در آورد و در حال رانندگی آن را روی فرمان نگه داشت. ورق زد و زمزمه کرد:
_ درد عشقی کشیده‌م که مپرس/ زهر هجری چشیده‌م که مپرس
ساموئل لبخند تلخی زد:
_ هنوز کتابچه اشعار پارسی که کارمن بهت داده رو نگه داشتی؟ 
لحظه‌ای که کارمن آن را پشت سرش پنهان کرد در تصورات
الکساندر نقش بست. وقتی اصرار کرد که بداند آن چیست. برای او از علاقه‌ش به حافظ شیرازی شاعر ایرانی گفت. الکس  از آن زمان به زبان پارسی علاقه‌مند شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    1

    خیلی خوشم اومد. فقط یه قسمت کوچیک بود، اما از همین اول میشه فهمید چقدر زیبا و خاصه♥️

    ۱۲ ماه پیش
  • ترانه

    1

    زیبا🕊🤍

    ۳ سال پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهتون😍💜

    ۳ سال پیش
کپی شد!