پارت یازده :

الکساندر درمانده در خود فرو رفت، کلاه کابویش را تا روی چشمان بادمی¬ش پایین کشید و با شالی مشکی صورتش را پوشاند. یقه پالتوی مشکی‌ش را صاف کرد. باد تندی وزید و صدایی از دور دست‌ها در منطقه یچید.
_طوفان سختی در راهه! مواظب باشین! همه برگردین به خونه‌هاتون! مطمئن باشین در و پنجره‌ها رو محکم بستین! طوفان! لحظه‌ای ایستاد و به چهره‌ی آشنای دختر جوانی که چراغ قوه‌ی بزرگی در دست داشت و م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️