چند قدم فاصله به قلم دیبا کاف
پارت دوم :
- باید هرجوری شده پیداش کنیم مامان… این آدمی که من امروز دیدم عمرا از پولش بگذره یا بخواد قسط بندی کنه.
سیگارش رو لب پنجره تکوند و پک بعدی رو عمیق تر زد.
دود زیادی رو از بین لب هاش بیرون فرستاد و زمزمه کرد:
- تو این چند روز باقی مونده نمیشه آلا… وقت زیادی نداریم.
تکیه ام رو از پشتی کاناپه رنگ و رو رفته گرفتم و به طرفش رفتم.
- میگی چیکار کنم؟ پول نزول کنم؟
اخم کرد و همونطور که به بیرون خیره بود جواب داد.
- توام بخوای من نمیذارم همچین کاری کنی… بذار چکا رو برگشت بزنه… تهش زندان رفتن منِ که خیالی نیست… حبس خریتم رو میکشم.
سرفه خشکی کرد و ذهنم رو برد سمت این که وضعیت ریه هاش بدتر از قبل شده.
پک بعدی رو که زد طاقت نیاوردم.
سیگار رو از بین انگشت های ظریفش کشیدم.
از پنجره تو حیاط انداختمش و شونه هاش رو بین دستام گرفت.
حالا نگاهش دقیقا به چشمام بود.
- هنوز نمردم که بذارم واسه خاطر بابایی که واسه من پدری نکرده و واسه تو شوهری پات به زندان باز بشه… نمیذارم ازم بگیرنت مامان… نمیذارم… من که غیر تو کسی رو ندارم.
چشم های روشنش پر از اشک شد و چونه اش که یه چال خوشگل داشت و به منم ارث رسیده بود لرزید.
- منم نمیذارم یه دونه دخترم واسه خاطر چک کشیدن من خودش رو تو دردسر بندازه.
طاقت اشکاش رو نداشتم که بغلش کردم.
نمیخواستم چشمای خیسش رو ببینم.
کم ندیده بودم تو این سال ها.
دیگه بس بود.
- نترس... من گرگیم واسه خودم… به قول خودت هرچی قیافم به اسماعیل نرفته اخلاقم به بابای کلاشم رفته الهه خانم… هرطوری شده پولش رو جور میکنم.
صدای خنده اش کمی قلبم رو التیام داد که با اطمینان بیشتری ادامه دادم.
- درستش میکنیم مامان.
ضربه آهسته ای به کمرم زد که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشم خورد.
از بغلش بیرون اومدم و از پنجره به بیرون سرک کشیدم.
از همون بالا دلم واسه دیدنش پر کشید.
عجولانه سعی داشت موتورش رو صاف و درست پارک کنه.
کیسه های میوه رو گوشه حیاط روی زمین چیده بود و انقدری زیاد بودند که دلم میخواست برم پایین و برای بالا آوردنشون کمکش کنم.
دست مامان روی پهلوم نشست که به اجبار چشم از سام برداشتم.
- بیشتر از این خودت رو درگیر این پسره نکن... ما لقمه هم نیستیم.
با لحن معترضی لب زدم:
- مامان.
اخم کردم و بق کرده لبام رو روی هم فشار دادم.
- من نمیخوام جلو چیزی رو بگیرم و مانعتون بشم اما این رو خوب میدونم که اگه هممون هم بخوایم نمیشه.
خودمم خوب میدونستم اما جوابی رو که همیشه به خودم میدادم براش تکرار کردم.
- بین ما که چیزی نیست اما اگه یه وقتی هم باشه سامی بلده چجوری درستش کنه
- آره همینطوره اما به نظر خودت سامی آدمی هست که بخواد این همه اختلاف فرهنگی رو نادیده بگیره؟
سکوت کردم.
یه سکوت پر معنی.
خودمم از چیزی که میخواستم بگم مطمئن نبودم.
یعنی جوابم تناقض داشت با چیزی که تو این چند سال همسایگی از سام دیده بودم.
به هرحال مدل زندگی کردن ما با اونا فرق داشت.
اونا یه خانواده مذهبی و سنتی بودن و سیگار کشیدن مامان من تو نگاهشون گناه کبیره بود.
تنها کاری که سام مخفیانه انجام میداد و فقط من و سهیلا میدونستیم آموزش موتور سواری و مسابقه دادن تو پیست بود.
به یاد آوردن همین موضوع باعث شد کمی دلم قرص بشه و با اعتماد به نفس جواب دادم.
- آره اگه واقعا چیزی رو بخواد میتونه.
امیدوارم گفتن مامان مثل کوبیده شدن پتک به سرم بود.
اونم مثل من مطمئن نبود و فقط امیدوار بود.
صدای پچ زدنش که به گوشم رسید دست از افکار تو سرم کشیدم و دوباره پشت پنجره وایسادم.
اینبار کمی خم شدم تا بتونم واضح تر صداش رو بشنوم.
انگار داشت بابت تلفن جواب ندادنش عذرخواهی میکرد و سعی میکرد دل دختر اون طرف خط رو به دست بیاره.
قربون صدقش که رفت خیس عرق شدم اما خودم رو نباختم.
لابد داشت با سهیلا حرف میزد.
نمیدونم این چه مرضی بود که سعی میکردم به خودم امید واهی بدم.
خوب میدونستم که واسه به دست آوردن دل سهیلا فقط کافی بود که چند تا دونه پله رو بیاد بالا نیازی به تلفن نبود.
با پاهام رو زمین ضرب میزدم و از تو خودم رو میخوردم.
از آدم اون طرف خط بدم میاومد.
بدم میاومد چون سام رو یه لنگه پا با کلی کیسه خرید تو حیاط نگه داشته بود تا باهاش آشتی کنه.
حرف زدنشون انقدر طولانی شد که یه سیگار از بسته ای که مامان لب پنجره جا گذاشته بود بیرون کشیدم و روشنش کردم.
پک اول رو آروم زدم.
دود غلیظش رو بیرون فرستادم و پک دوم رو محکم تر زدم.
سیگاری نبودم اما لازم داشتم حرصم رو سر یه چیزی خالی کنم.
خوب بود که مامان به اتاقش رفته بود که بخوابه و سیگار کشیدنم رو نمیدید.
نمیخواستم یه درد به درداش اضافه کنم.
- بهت که گفتم درگیر کارای سهیلام عزیزم داشتم میوه میخریدم زنگ زدی… دستم پر بود دورت بگردم… میدونم عزیزم… چشم مراسم تموم شد بهت زنگ میزنم… منم همینطور.
صدای سرفه ام با تموم شدن سیگار یکی شد که سام سرش بالا گرفت.
خودم رو قایم نکردم.
دلم میخواست بدونه که فهمیدم.
میخواستم واکنشش رو ببینم.
چشم تو چشم بودیم که سرسری خداحافظی کرد و به سیگار تو دستم اشاره کرد.
- چه غلطی داری میکنی آلا؟
سیگار تموم شده تو دستم رو لب پنجره خاموش کردم و بعد از پرت کردن ته موندش تو حیاط یکی دیگه روشن کردم.
ته سیگارم که جلو پاش افتاد گوشیش رو تو جیب شلوارش گذاشت و این بار کمی بلند تر از قبل صدام زد.
- آلا؟ مگه با تو نیستم؟
پک عمیقی زدم و دودش رو تو هوا پخش کردم.
درست شبیه هجی کردن جواب دادم.
- به تو… ربطی… نداره
- حالیت میکنم
- برو بابا.
سیگار نصفه نیمه تو دستم رو بدون خاموش کردن به طرفش پرت کردم که کمی عقب کشید.
پنجره رو محکم بستم و پرده رو کشیدم.
یواشکی از کنار پرده حیاط رو دید زدم.
با کفشش سیگار رو خاموش کرد و دوباره به پنجره خونمون خیره شد.
مشتم رو باز کردم و بعد از رها کردن پرده خودم رو روی کاناپه انداختم.
مغزم دیگه گنجایش این همه فکر و خیال رو نداشت.
تنها چیزی که میخواستم بستن چشمام و رفتن به یه خواب عمیق بود.
صدای زنگ ساعتی که تو گوشی تنظیم کرده بودم باعث شد از جا بپرم و گنگ به اطراف نگاه کنم.
هفت و نیم بود.
اگه یکم دیگه میشستم دیرم میشد.
آماده شدم و بدون اینکه مامان رو بیدار کنم از خونه بیرون زدم.
مقنعه رو روی سرم مرتب کردم و تو پیاده رو راه افتادم که کوله ام کشیده شد.
- وایسا میخوام باهات حرف بزنم.
عصبی به طرفش چرخیدم و صدام بالا رفت.
- چه حرفی دارم بزنم من با تو؟
- صداتو بیار پایین مردم خوابن
- مردم خوابن یا میترسی کسی خبردار بشه که با نامحرم همکلام شدی؟ کدومش؟
- حرف چرت نزن آلا به جاش بگو دیشب چه غلطی داشتی میکردی
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
برای مطالعه پارت های قفل شده و مطالعه رمان چند قدم فاصله تا انتها در اپلیکیشن دنیای رمان روی گزینه درخواست عضویت کلیک کنید بعد از دریافت پیام پشتیبانی مبلغ رو به شماره کارت ارسالی واریز کنید اطلاعات واریز رو به پشتیبانی بفرستید و منتظر عضویت باشید بررسی واریز و عضو کردنتون تو رمان خیلی سریع انجام می
۷ ماه پیشعلی
0داستان فوق العاده زیبا و جذاب و دوست داشتنی. مرسی از نویسنده این داستان، من شخصیت آلا رو دوست دارم. یک دختر قوی و با اراده
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
لطف دارید متشکرم
۸ ماه پیشفاطمه
1چطوری رمان را کامل بخونیم
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
برای باز شدن همه پارت ها و مطالعه کامل رمان چند قدم فاصله روی گزینه درخواست عضویت کلیک کنید و به قسمت زنگوله شکل مراجعه کنید مبلغ عضویت رو به شماره حساب درج شده در پیام واریز کنید روز و ساعت واریز رو ارسال کنید و عضو رمان بشید
۸ ماه پیشZahra
1عالیه عزیزم
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫶🏻
۸ ماه پیشلیانا
3خیلی رمان قشنگیه قلمت پایدار عزیزم♥️
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
فدات شم عزیزم🫶🏻
۸ ماه پیشنسیم
2اخ الهی ببین الهه چقدر درد داشته که به سیگار پناه اورده😔😔؛ خب دختر خوب تو که میدونی نمیشه و حسی به جز برادری نسبت بهت نداره چرا خودتو کوچیک میکنی و درگیرش میشی😐😐 متاسفانه مشکل بیشتر دخترا همینه که تا میبینن یکی براشون غیرتی میشه فکر میکنن طرف عاشقشه
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
الهه یه زن سرپرست خانواره و فشار زیادی روشه درباره سامی هم باید برید جلوتر تا متوجه بشید داستانش با آلا چیه🫠
۸ ماه پیشنسیم
1اوهوم یعنی چیزی فراتراز خواهر برادریه؟! خب اینجوری که بد شد کنجکاو تر شدم و خب الان شرایط خوندن نیست حالا چه غلطی کنم😐😐
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزمممم😁 به نظرم زمان بذار بخون که پشیمون نمیشی🫶🏻
۸ ماه پیشنسیم
1اوکی🌹حتما عزیزم😘. خیلی از شخصیت آلا خوشم اومد مثل کوه استوار
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم🫶🏻
۸ ماه پیشسوده
2از همین اول معلومه که از اون رمانهاست که نمیشه از خوندنش دست کشید قلمت عالیه دیبا جون 😘😘
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم مرسی از محبتت🫶🏻
۸ ماه پیشهلی
1این سامی خیلی نسبت به آلا حق به جانبه
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
👍🏻
۸ ماه پیشآلیس
0خوشم اومده و نمیتونم نخونم
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزمممم
۸ ماه پیشHanane
1دلم خیلی برای الهه میسوزه بیچاره بار کل زندگی روی دوششه😓😓
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۸ ماه پیشمعصومه
1ای بابا دلم برا آلا و مامانش کباب شد که🥲 حالا این وسط علاقه اش به سام رو کجای دلم بذارم که بیشتر دلمو برای آلا کباب میکنه
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
آلا سرگذشت عجیبی داره اما انقدر قوی هست که روی زمین و زمان رو کم کنه همراهش باشید تا شخصیت جذابش رو بهتر بشناسید
۸ ماه پیشمعصومه
1آره مشخصه کاراکتر قوی داره🥰
۸ ماه پیشHeliya
1خوب بود کیف کردم واقعا
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
مرسی نظرتون رو مینویسید
۸ ماه پیشSahar
1چجوری میتونم کامل بخونم؟
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
گزینه ارسال درخواست عضویت رو انتخاب کنید نحوه مطالعه پارت های وی آی پی براتون ارسال میشه
۸ ماه پیشصدف
2خیلی قشنگه ارزش خوندن داره شخصیت دخترش هم خیلی خوبه میتونم باهاش همزاد پنداری کنم درکش میکنم
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خداروشکر که رمان مورد پسند واقع شده منتظر نظراتتون برای پارت های بعدی هستیم
۸ ماه پیشهلنا
1چقدر شخصیت آلا رو دوست دارم خیلی محکمه
۸ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
دختر پر تلاش و باهوشیه
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
1سلام چطوری میتونم رمان چند قدم فاصله رو کامل بخونم؟