لیست کلیه پارتهای رمان بلاک کد : پارت های 41 تا 58
تعداد کل پارت های منتشر شده : 58
-
رمان بلاک کد - پارت 41
دست های بیمار به تخت بسته شده بود و از فشار زیاد مشت و باز می شد. دکتر آمپول بزرگ را روی میز فلزی گذاشت و این بار تیغ جراحی را برداشت و با هر عمل کثیفی که انجام می داد باعث شد بیمار از درد روی تخت مثل مار به خودش بپیچد. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا جیغم به هوا نرود! دکتر یک لحظه برگشت و ما سری...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 42
بالای تخت عکس دو نفره ی بزرگی از ما زده شده بود. لباس هایم را با یک دست لباس خواب ست رنگ آبی که مورد علاقه ی دیار بود پوشیدم. هر دو عاشق رنگ آبی اقیانوسی بودیم. اقیانوسی که شب ها به تیره ترین درجه ی آبی بودن می رسید. روی تخت دراز شدم و وارد حساب کاربری اینستاگرامم شدم. یک حساب شخصی که هیچ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 43
دیار با بی حوصلگی به سمت مهدی برگشت و گفت: -واقعا؟ مهدی چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت: -خواستم مخوف باشه. راستی خودت هم یه پا حرفه ای هستی توی هیپنوتیزم. با حالت نا امیدانه ای به سقف نگاه کردم و نفسم را با حرص از سینه بیرون دادم. ته این عملیات مشخص بود به کجا می رسید؛ به هیچ کجا. ساعت ...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 44
دستم را به تشک چسباندم تا از پله ها پایین بروم که صدای چرق چرقی زیر تشک بلند شد. با کنجکاوی تحریک شده دستم را جلو بردم و منبع صدا را بیرون کشیدم کاغذی تا خورده و با دستخطی آشنا بود. دست خطی که خیلی شبیه به مال من بود و برای کسی به اسم الینا! من دارم می رم تا این راز رو حل کنم باید بدونم چه ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 45
دستش می لرزید رگ گردنش باد کرده بود یکهو وسط تمام دلخوری هایم برای اولین بار فریاد کشید: -الینا مرده، خودکشی کرد! شوک زده تکانی خوردم و زبانم بند آمد. چیزی که شنیده بودم را باور نمی کردم و مات مانده بودم. دیار چه می گفت؟ -چ...چی؟ دوباره دستی به صورتش کشید انگار اشک های پنهانی اش را پاک می ...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 46
میزش فاصله گرفتم و گفتم: -هنوز باورم نداری؟ -می خوام باورت کنم، اما همه ی مدارک و شواهد نشون می دن که هنوز هم توی توهمی، مایا چرا قرصات رو نمی خوری؟ به سمت در اتاق رفتم و گفتم: -فقط یه کاری کن برو و از بقیه راجب این بیمار بپرس، بعد راجب این قضیه صحبت می کنیم. و با عصبانیت در اتاق را بستم ...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 47
تمام هیجان و اشتیاقم پرید. با لحن بی حالی گفتم: -عه؟ خب؟ -همین دیگه، یه دنیای زیرینی وجود داره که فکر کنم پر از آدم فضاییه. بی حوصله در دستشویی را باز کردم و گفتم: -باشه پیداش می کنم. و از سرویس بهداشتی خارج شدم و نا امید به سمت تختم برگشتم. هوا تاریک شده بود و سرو صداهای ساختمان کم و ک...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 48
چنگالم را توی نخود فرنگی فرو کردم و زیر لب گفتم: -باید بیخیال این قضیه بشم، وگرنه فقط به خودم آسیب می زنم. صدای ویز ویز بلندگو به گوش رسید و چند لحظه بعد پرستاری گفت: -وقت قرصه، همه ی بیماران صف بگیرند. از پشت میز بلند شدم بشقاب را به سمت دختره هل دادم و عقب گرد کردم. با سرعت تمام محتویات ...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 49
کنجکاوی ام صد برابر شد. خطرناک ترین راز؟ یعنی چی بود؟ سریع گفتم: -مطمئن باش رازت پیش من امن می مونه، من مثل بقیه نیستم. با انگشت به شقیقه ام دو بار زدم و گفتم: -این هنوز سرجاشه. نیشخندی زد و گفت: -اگه بمونه. تمام احساساتم فعال شد. اخم هایم را با گنگی در هم کشیدم و گفتم: -منظورت چیه؟ ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 50
خشک شده تخم چشمانش را به سمتم چرخاند و گفت: -از چه زیر زمینی حرف می زنی؟ با ابروهای بالا رفته و آهسته گفتم: -نمی دونم، چیزای درستی به ذهنم نمیاد اما می دونم زیر زمینی پیدا کردم که هیچکس ازش خبر نداره. می خواست حرفی بزند که صدای پا و چرخ های میز متحرک به گوش رسید. سریع عکس ها را جمع کرد و تو...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 51
بازویم را گرفت و گفت: -زود باش باید از این جا بریم. خداراشکر. با کمکش از روی زمین بلند شدم جان دوباره به تنم برگشت و با سرعت زیرزمین را ترک کردیم. لحظه ی آخر یادمان آمد در را نبستیم اما برای برگشت دیر شده بود و نگهبان هر لحظه برای چک و سرکشی به این طرف نزدیک تر می شد. وقت برای فرار نبود هو...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 52
فصل هفدهم دوازده ساعت! و هر دوازده تا از کار افتاده بود. روی صندلی های فلزی توی سالن نشسته بودم و به عقربه های مرده نگاه می کردم. آسایشگاه به شدت ساکت و آرام بود. تعداد ملاقاتی ها شدیدا پایین آمده بود و تقریبا همه چیز نرمال به نظر می رسید. تا این که با صدای تق تق کفش هایی سرم را بالا آوردم. ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 53
میان حرفم آمد و گفت: -همه و همه دروغ و سیا بازی بود. -ولی از کجا فهمیدین؟ آنا قدمی جلو برداشت و گفت: -دیار که شک کرده بود من رو خبر کرد اون موقع بود که فهمیدم و وقتی به دیار گفتم من حتی خبر ندارم که تو توی تیمارستان بستری شدی شکش بیش تر شد که هر چی هست زیر گور اون لعنتیه. و نقشه کشیدیم که...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 54
جواب دادم: -نه، محال ممکنه. -مطمئنی؟ به چشمان تیره رنگش نگاه کردم و گفتم: -مطمئنم، اون هنوز هم من رو دوست داره. تا همین دیروز حتی فکرشم نمی کردم هنوز احساساتش به من پابرجاست. سرم را به زیر انداختم و زیر لب گفتم: -فقط نمی دونم چرا باورم نمی کنه، برای همین باید مدرک جمع کنم. باید خودش و ...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 55
کتی سریع از توی جیب پهن لباس پرستاری دفتر یادداشت و مدادی بیرون کشید و به دستم داد. آب دهانم را قورت دادم و تمام چیزی که توی سرم بود را روی کاغذ بیرون ریختم. دستانم هر لحظه بیش تر می لرزید و رعب و وحشتم بیش تر می شد. رستار و کتایون در سکوت و شوک زدگی نگاهم می کردند. دستم را جلو بردم و دفتر ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 56
دیار خیره به دستبند ها تشکری کرد. بازپرس به بقیه اشاره کرد تا اتاق را خالی کنند. تنها یک لامپ بالای سرشان روشن بود که نور اتاق نه متری را تامین می کرد و انعکاس آن ها را توی تک پنجره ی متسطیلی می انداخت. دیار نگاهش را از شیشه ها گرفت و مطمئن بود عده ای پشت آن پنجره به تماشایش نشسته اند. -این...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 57
جمله ی آخر را داد زدم. خونسرد از توی جیب پیراهنش موبایل را بیرون کشید و تماسی گرفت. گوشی را روی گوشش گذاشت و پس از چند لحظه گفت: -خلاصش کن. *** دیار روی زمین ولو شد و یکی یکی عکس ها را نگاه می کرد و هر دفعه شوک بیش تری می خورد. از تجهیزاتی که توی زیر زمین می دید متعجب بود از خون هایی که ر...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 58
انتها توی دادگاه ایستاده بود با سینه ای سپر و غروری که هیچکس نمی توانست نابودش کند. همان غروری که چند وقت پیش تمام این خانواده دست به دست هم دادند و با یکدیگر خورد خاک شیرش کردند. پویان توی دادگاه جلوی قاضی خیلی محترم به نظر می رسید. کت و شلوار شیکی به تن کرده بود و آراسته و شیش تیغه ایستاده بود...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
