پارت پنجاه و هشتم :

انتها
توی دادگاه ایستاده بود با سینه ای سپر و غروری که هیچکس نمی توانست نابودش کند. همان غروری که چند وقت پیش تمام این خانواده دست به دست هم دادند و با یکدیگر خورد خاک شیرش کردند. پویان توی دادگاه جلوی قاضی خیلی محترم به نظر می رسید. کت و شلوار شیکی به تن کرده بود و آراسته و شیش تیغه ایستاده بود.
-آقای قاضی من همسرم رو دوست دارم و نمی خوام از اون جدا بشم.
وکیل من که همان وکیل دیار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیه

    0

    واقعا خیلی رمان خوبی بود🥰🌺 واقعا خوندنش رو پیشنهاد میکنم از همون پارت اول که میخونید درگیرش میشید. انقدر قشنگ بود که نتونستم یک لحظه چشمم رو از صفحه بردارم و الان ساعت ۳ صبحه ولی باز میخواستم تا آخر بخونم🥹

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزممم🥹

    ۲ ماه پیش
  • مونا

    0

    واقعاااا عالی بود😍از رمان های این سبکی که خوندم خیلی قشنگ تر بود لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️‍🔥ماچ

    ۱ سال پیش
  • Sara

    0

    سلام وقت وقتتون بخیر ممنونم از رمان خوبتون اما کاش مشخص میشد که وجود رستگار راست بود یانه ؟! باتوجه به این که مایا هیچ وقت بیمار نبود باید مشخص باشه حقیقی یا کذب بودن وجود رستگار!

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    شوک الکتریکی و بلاهایی که سر مایا اومد باعث توهمش شده این رو هم مایا هم دیار متوجه شدن همچنین یه رمان قراره نوشته بشه که کلا راجب رستگاره یعنیوجود داشته!

    ۲ سال پیش
  • Sara

    0

    خب شما درست میگید که شوک الکتریکی باعث توهم مایا میتونه شده باشه و اون از این بابت رستار رو میدیده ، اما نکته ای که هست اینه که مایا هیچ وقت دوربین نداشت که بتونه عکس بگیره و بده به دیار به عنوان مدرک

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    افرین نکته رو خوب گرفتی خب گفتم دیگه یه رمان راجب رستار درحال نوشته شدنه

    ۲ سال پیش
  • Asal

    1

    اسمش چیه؟؟

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    متفاوت ترین رمانی بود که تا حالا خوندم!واقعا زمینه تخیلیت بزرگه!! فقد ی چیزی،وقتی که خونه رو اتیش زدن شیلا توی خونه نبود؟

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    جزوه رمان هایی که میشه دوبار خوندش و خسته نشد پر از هیجان و قشنگی❤️راستی من حس میکنم اون کسی که در خونه داشت نگاه مایا می کرد رستگار بود من نمیتونم فکر کنم توهم رستگار واقعی بود 😍❤️

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مرسی بابت نظرایی که گذاشتی

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    و در آخر خسته نباشی بابت رمان بسیار زیبایی که خلق کردی و هر کسی نخونه نصف عمرش به فنا رفته😍❤️و خیلی خوشحالم که قرار یه رمان نوشته بشه که درباره رستگاره😍👏کلی آرزویی موفقیت میکنم برات حدیث جونم ❤️

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خوشحالم دوستش داشتی عزیزم🥹🥰🫶🏻

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    کمکش کردم واقعا بود😁☺️و چه خوب که پویان به سزای عمالش رسید ❤️بهترین رمانی که خوندم❤️من تا حالا رمان روانشناسی اینجور چیزا نخوندم اولین بار بود میخوندم خیلی خیلی قشنگ بود مرسی ❤️😘

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالییی عالییی درجه یک مرسی حدیث جونم مثل همیشه گل کاشتی خیلی خیلی قشنگه بود منو آنقدر جذب کرد یه روزه همشو خوندم واقعا خسته نباشی مرسیی بابت رمان قشنگت من رمانتو که میخوندم انگار من جای رستگار کمکش

    ۲ سال پیش
کپی شد!