لیست کلیه پارتهای رمان بلاک کد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 58
-
رمان بلاک کد - پارت 1
توجه: این رمان مطلقا ترسناک نیست و پشت تمام اتفاقات درون رمان، دلیلی مشخص و قانع کننده وجود دارد. مناسب بزرگسالان و افراد بالای هجده سال! ------- مقدمه: من دیوانه ام! این چیزی است که همه می گویند نه من! اگر حقیقت این باشد، چه طور ثابت کنم تمام حرف هایم را؟ چه کسی مرا باور می کند در ناب...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 2
فردای روز عروسی رسم پاتختی برگذار شد. همه برای دادن کادو به عروس به خانه اش می رفتند و جشن کوچکی می گرفتند. دو ساعت وقت برای آرایش گذاشتم و زهره(خواهر سوم پویان) مشغول اتو کشیدن موهایم بود. طلا(خواهر اول پویان) لباسم را از کمد در آورد و گفت: -می خوای این رو بپوشی؟ به لباس ساتن قرمزی که به دست د...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 3
دوم و سومین ماه -خبر این که مامان یه عروس دیونه رو آورده خونه مثل بمب ترکیده...شدیم مضحکه ی مردم. روی تخت دراز کشیدم و صدای صحبت های آزار دهنده زهره و طلا از پشت در به گوش می رسید. توی خودم مثل جنین جمع شدم و چشمانم را محکم بستم. اما سریع باز کردم می ترسیدم از خاموشی! از این که چشمانم را باز ک...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 4
صدای موسیقی و شادی جمع تا طبقه ی سوم هم می رسید. روی تخت مثل جنازه دراز کشیده بودم و بی حرکت به سقف بالای سرم خیره شدم. ساعت دقیق 00:00 بود. رقص نور ها از پنجره عبور می کردند و ردشان روی سقف می افتاد. مهمانی خیلی خوبی در باغ این ویلای جهنمی گرفته بودند. صدای خنده های پر ناز دخترها می آمد. غریزه...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 5
گوشم را نزدیک در کردم و بی سر و صدا مانده بودم. فتانه، پویان و سارا در اتاق در بسته بودند. فتانه: دکتر چی گفت؟ پویان: کلی قرص و دوا نوشت. سارا: پس تیمارستان چی؟ پویان: اکیدا پیشنهاد داد. چند لحظه سکوت پابرجا شد. فتانه با ناراحتی گفت: -یعنی باید بستری بشه؟ پویان: آره...دیگه وقتشه می ترسم...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 6
صدای بیپ بیپ در گوش هایم طنین می انداخت. هنوز چشم باز نکرده درد های زیادی در چند ناحیه ی بدنم احساس می کردم. سعی می کردم پلک هایم سنگینم را باز کنم اما تمام تلاش هایم فقط منجر به لرزیدن پلک هایم شد. نفس عمیقی کشیدم اما درد شدیدی در دنده هایم پیچید. احساس می کردم یک تریلی هجده چرخی از کل هیکلم عبو...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 7
فصل اول چشمانم به یک باره باز شد! نفس زنان دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. این پنج ماهی گذشته بدترین اتفاقات ممکن زندگی ام بود. دستم را روی بازویم کشیدم درد می کرد! آستین گشاد لباسم را بالا زدم و به کبودی جای شوکر نگاه کردم. نفس پر دردم را بیرون دادم و از تخت بلند شدم. مگه چی کار کردم که ای...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 8
صحنه ها یکی پس از دیگری پیش چشمم به نمایش در آمدند. دختری که به ظاهر من بودم و پسری که بی نهایت آشنا بود. با موهای تیره ی قهوه ای که یه ماگ مشکی به دست داشت. توی محوطه ی دانشگاه بودیم! اون...اون روانپزشک بود! با شدت از خواب پریدم کمرم از تخت جدا شد و سیخ سرجایم نشستم. نفس زنان دستم را روی قلبم ک...
بروزرسانی در : ۱۰۶۹ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 9
با همین تفکرات بود که به خواب رفتم. اما چندی نگذشت که تمام صحنه های ترسناک گذشته این بار وحشتناک تر پیش چشمم ظاهر شدند. روح سرگردان رنگ پریده را جلوی چشمانم می دیدم. هر بار که پلک می زدم نزدیک و نزدیک تر می شد. و در آخر با فاصله ی خیلی کم رو به رویم قرار گرفت. از وحشت جیغی کشیدم و در خواب...
بروزرسانی در : ۱۰۶۷ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 10
پلک هایم را آرام باز کردم اما به محض دیدن شخص رو به رویم جیغ بلندی زدم. دست هایم را جلوی بدنم گرفتم و داد زدم: -تو واقعی نیستی، توهمی گمشو گمشو. خنده کنان با سری پایین رفته و چشم هایی خیره روی من جلو آمد. هیچ چیزی نمی گفت! با پا لگدی در هوا زدم که ناپدید شد. نفس زنان دستم را روی قلبم گذاش...
بروزرسانی در : ۱۰۶۲ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 11
پلک هایم را آرام باز کردم اما به محض دیدن شخص رو به رویم جیغ بلندی زدم. دست هایم را جلوی بدنم گرفتم و داد زدم: -تو واقعی نیستی، توهمی گمشو گمشو. خنده کنان با سری پایین رفته و چشم هایی خیره روی من جلو آمد. هیچ چیزی نمی گفت! با پا لگدی در هوا زدم که ناپدید شد. نفس زنان دستم را روی قلبم گذاش...
بروزرسانی در : ۱۰۶۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 12
شوکه گفتم: -چی؟ چه طور نمی شه؟ همه با اقوام خودشون تماس میگیرن به من که رسید شد ممنوع؟ ضربه ای به میز زد و گفت: -خونسردیت رو حفظ کن، این اولیش. دوم این که تا زمانی که اجازه ندادم نمی تونی با کسی تماس بگیری. کف جفت دست هایم را روی میز کوبیدم و گفتم: -و دلیلش؟ بغل مشتش را روی میز کوبید و ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۷ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 13
دیار اشاره ای به من انداخت و گفت: -ببریدش. پرستار سریع به سمتم آمد زیر بازویم را گرفت و گفت: -بریم. با همراهی او به سلول زندانی خودم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم و به این فکر کردم که چه قدر دلم برای پویان تنگ شده و به همان اندازه از او بی زارم. این حق را به او نمی دادم که به راحتی از من...
بروزرسانی در : ۱۰۵۵ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 14
نفسش را رها کرد و گفت: -هوا خیلی بارونیه. ابرهای تیره کل راه رو تاریک کرده بودن. خیلی اروم روندم تا رسیدم. دیار دست به سینه به صندلی تکیه داد و گفت: -سلام، کار درستی کردی. سوگل که از این محبت بی منظور دیار غرق لذت شد با لبخندی آشکار روی مبل نشست. ساپورت تنگی که زیر روپوش سفید پوشیده بود، ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 15
دختر جواب داد: -سلین مالکی. دیار سرش را تکان داد و تماس بعد از یک خداحافظی کوتاه به اتمام رسید. هنوز کامل به آرامش نرسیده بود که این بار صدای تلفن روی میز بلند شد. با خستگی دستش را جلو برد و تلفن را برداشت قبل از این که چیزی بگوید منشی پذیرش با هول گفت: -آقای احتشام دو مامور پلیس دارن م...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 16
انگار آب یخی روی سرم ریخته باشند شوکه گفتم: -چرا؟ شروع به توضیح دادن کرد. قضیه مربوط به زن گم شده در تیمارستان بود. سرم را تکان دادم و گفتم: -یه آرامش بخش می خوام ، به کتایون بگو بیاره برام. با خوشحالی گفت: -کتایون همون پرستاره؟ جدی گفتم: -چی شده سر و گوشت می جنبه نگهبان؟ اهم اهمی کرد ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 17
سرم را تکان دادم و گفتم: -باید برم حمام. قرص را به دستم داد و گفت: -الان وقتش نیست. پیراهنم را نزدیک بینی ام کردم و گفتم: -ولی این بو خلاف حرفت رو ثابت می کنه. چینی به بینی اش داد و با چندشی گفت: -حالم بهم خورد...الان می برمت. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: -چیه مگه خودت عرق نمی کنی...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 18
نگهبان تقه ای روی میز زد و گفت: -چیز زیادی از وقت ملاقات نمونده! جیغ زدم: -برو گمشو. با چشمانی گرد شده قدمی به عقب رفت. بعضی وقت ها دیوانه بودن هم خوب است. همان لحظه در باز شد و قامت ورزیده ی پویان در چهارچوب نمایان گشت. باشگاه رفته بود! هیکلی شده بود بازو سیکس پک و هر چیزی که او را جذاب ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 19
دست ها و پاهایم به لرزش افتاد. از روی صندلی بلند شدم اما زانوهایم سست شد. کتی سریع من را به خودش تکیه داد و گفت: -آروم باش نفس عمیق بکش. شوکه زمزمه کردم: -بابام؟ گیج به اطراف نگاه کردم و گفتم: -بابام چیزیش نیست...می دونم که نیست. سرم را با عصبانیت بالا آوردم. تجربه ی همزمان چند احساس م...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان بلاک کد - پارت 20
با زور آرنج و چنگ هایم خودم را به در رساندم. دست بی جانم را به در کوبیدم که فقط باعث شد صداهای ریزی مثل دینگ بدهد. تحمل نکردم و همان جا بالا آوردم. جفت دست هایم را روی زمین زدم و عوق زدم. فقط اسید معده بالا آورده بودم. تکیه ام را به در دادم اما آرامش بخش کوفتی چشم هایم را در خواب قل و زنجیر کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
