بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و سوم :
میان حرفم آمد و گفت:
-همه و همه دروغ و سیا بازی بود.
-ولی از کجا فهمیدین؟
آنا قدمی جلو برداشت و گفت:
-دیار که شک کرده بود من رو خبر کرد اون موقع بود که فهمیدم و وقتی به دیار گفتم من حتی خبر ندارم که تو توی تیمارستان بستری شدی شکش بیش تر شد که هر چی هست زیر گور اون لعنتیه.
و نقشه کشیدیم که مطمئن بشیم پس من با ساک و چمدون به خونه ی اون ها رفتم و نشون دادم که از هیچی خبر ندارم.
لطفا صبر کنید...
