پارت پنجاه و سوم :

میان حرفم آمد و گفت:
-همه و همه دروغ و سیا بازی بود.
-ولی از کجا فهمیدین؟
آنا قدمی جلو برداشت و گفت:
-دیار که شک کرده بود من رو خبر کرد اون موقع بود که فهمیدم و وقتی به دیار گفتم من حتی خبر ندارم که تو توی تیمارستان بستری شدی شکش بیش تر شد که هر چی هست زیر گور اون لعنتیه.
و نقشه کشیدیم که مطمئن بشیم پس من با ساک و چمدون به خونه ی اون ها رفتم و نشون دادم که از هیچی خبر ندارم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!