پارت چهل و هشتم :

چنگالم را توی نخود فرنگی فرو کردم و زیر لب گفتم:
-باید بیخیال این قضیه بشم، وگرنه فقط به خودم آسیب می زنم.
صدای ویز ویز بلندگو به گوش رسید و چند لحظه بعد پرستاری گفت:
-وقت قرصه، همه ی بیماران صف بگیرند.
از پشت میز بلند شدم بشقاب را به سمت دختره هل دادم و عقب گرد کردم.
با سرعت تمام محتویات باقی مانده را خورد و پشت سر من به راه افتاد.
توی صف ایستادم و نگاهم به رستار افتاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • عالی

    0

    درجه یکک

    ۳ سال پیش
کپی شد!