بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و هفتم :
جمله ی آخر را داد زدم. خونسرد از توی جیب پیراهنش موبایل را بیرون کشید و تماسی گرفت.
گوشی را روی گوشش گذاشت و پس از چند لحظه گفت:
-خلاصش کن.
***
دیار روی زمین ولو شد و یکی یکی عکس ها را نگاه می کرد و هر دفعه شوک بیش تری می خورد.
از تجهیزاتی که توی زیر زمین می دید متعجب بود از خون هایی که رنگ های مختلف تیره و روشن داشتند و... همه ی این ها شواهدی بود دال بر این که هر اتفاقی افتاده
لطفا صبر کنید...
