بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و چهارم :
جواب دادم:
-نه، محال ممکنه.
-مطمئنی؟
به چشمان تیره رنگش نگاه کردم و گفتم:
-مطمئنم، اون هنوز هم من رو دوست داره. تا همین دیروز حتی فکرشم نمی کردم هنوز احساساتش به من پابرجاست.
سرم را به زیر انداختم و زیر لب گفتم:
-فقط نمی دونم چرا باورم نمی کنه، برای همین باید مدرک جمع کنم. باید خودش و من رو از این وضعیت خلاص کنم.
برای این که حواسم را پرت کنم بحث را عوض کردم و گفتم:
لطفا صبر کنید...
