پارت پنجاه و دوم :

فصل هفدهم
دوازده ساعت! و هر دوازده تا از کار افتاده بود. روی صندلی های فلزی توی سالن نشسته بودم و به عقربه های مرده نگاه می کردم.
آسایشگاه به شدت ساکت و آرام بود. تعداد ملاقاتی ها شدیدا پایین آمده بود و تقریبا همه چیز نرمال به نظر می رسید.
تا این که با صدای تق تق کفش هایی سرم را بالا آوردم.
با دیدن چهره ی آشنایی که خیلی دلتنگش بودم از جا پریدم. عینک هایش را برداشت و چشمان غرق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!