بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و دوم :
فصل هفدهم
دوازده ساعت! و هر دوازده تا از کار افتاده بود. روی صندلی های فلزی توی سالن نشسته بودم و به عقربه های مرده نگاه می کردم.
آسایشگاه به شدت ساکت و آرام بود. تعداد ملاقاتی ها شدیدا پایین آمده بود و تقریبا همه چیز نرمال به نظر می رسید.
تا این که با صدای تق تق کفش هایی سرم را بالا آوردم.
با دیدن چهره ی آشنایی که خیلی دلتنگش بودم از جا پریدم. عینک هایش را برداشت و چشمان غرق
لطفا صبر کنید...
