دوست داشتی؟
رمان بلاک کد از حدیث افشار مهر در دنیای رمان

رمان بلاک کد

  • زبان فارسی
  • 77.2K 👁
  • 280 ❤️
  • 186 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی بلاک کد

خیلی خوشبخت بودم، با مردی ازدواج کردم که دل و دینم رو برده بود. زمان دانشجویی باهاش اشنا شدم، از بین تمام دخترایی که میخواستنش سهم من شد! سفرهای لاکچری، خوشگذرونی های خفن، و ازدواجی مجلل. این تمام چیزی بود که میخواستم، خوشبختی در اقبال من بود! اما همه چیز زمانی بهم ریخت که روح و روانم از هم پاشید. من ارواح رو میبینم!روح دخترهای خونه ی قدیمی و خانوادگی شوهرم. چرا هیچکس حرفم رو باور نمیکنه؟ من دیونه نشدم، ولی چرا فقط من ارواح رو میبینم؟

پارت اول

توجه:
این رمان مطلقا ترسناک نیست و پشت تمام اتفاقات درون رمان، دلیلی مشخص و قانع کننده وجود دارد.
مناسب بزرگسالان و افراد بالای هجده سال!
-------
مقدمه:
من دیوانه ام! این چیزی است که همه می گویند نه من!
اگر حقیقت این باشد، چه طور ثابت کنم تمام حرف هایم را؟
چه کسی مرا باور می کند در ناباور ترین حالت ممکن؟
چه طور بگویم تمام چیزهایی که می بینم توهمی بیش نیست؟
من ثابت می کنم، می جنگم و واقعیت را آشکار می کنم.
البته اگر حقیقت این باشد!
-------
( هشدار، این رمان برای افراد کم سن و سال، افراد کم ظرفیت و بیماران روحی روانی توصیه نمی شود. )
-------
با تمام توان به سوی تاریکی خیابان دویدم! سر و صداهای پشت سرم بلند شد و همگی فریاد می کشیدند. دامن نازیک لباس حریر سفید در پاهایم تاب می خورد و موهایم در هوا تاب می خوردند. کفش پایم نبود و با همان وضع اسفناک می دویدم، سوزش شدیدی در سینه ی پا احساس کردم.
-بگیریدش!
-نذارید فرار کنه.
-اون روانی به مردم آسیب می زنه!
سرم را تند تند تکان دادم و زیر لب گفتم:
-نمی زنم نمی زنم!
صدای استارت ماشین هایشان بلند شد. با سرعت هر چه تمام تر خودم را از خیابان کذایی بیرون انداختم اما همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! هنوز دو قدم به سمت خیابان اصلی برنداشته بودم که ماشین از پهلو به من اصابت کرد! روی هوا رفتنم را به چشم دیدم. وحشتناک بود! و در ثانیه ای بوم...روی زمین افتادم.
صدای کوبیده شدن سرم با زمین و تیریک تیریک استخوان هایم را به وضوح شنیدم. ستاره های آسمان بهم چشمک می زدند. با کمر روی زمین افتاده بودم و شوکه حتی پلک نمی زدم. دستم کنار سرم افتاد و زانوهایم خم شدند. صداهای فریاد باید هر لحظه بلند تر می شد اما دور تر به نظر می آمد. صاحب ماشین از حرکت ایستاد و با دست توی سر خودش می زد. درد شدیدی در جمجه، دنده ها و آرنجم احساس می کردم. تصویر ستاره های چشمک زن هر لحظه تار تر، مات و کمرنگ می شدند. و در آخر خاموشی مطلق! خاموشی که به نفع من نبود.
باید فرار می کردم...باید از آن مهلکه در می رفتم اما نشد بد شانسی مثل همیشه در کمین من بود. باز هم شکست خوردم! چی شد که به این جا رسیدم؟ چه اتفاقی افتاد؟
تمام تصاویر محو شدند و همه چیز به عقب برگشت، به پنج ماهی که گذشت!
اولین ماه
دست هایم را گرفت و با لبخند نگاهم کرد. کت و شلوار دامادی برازنده اش بود.
بسیار به او می آمد و آن لبخند دلبرایش عقل و هوش را از سرم پراند. اون خیلی خوشتیپ بود، با آن دندان های سفید و براق خیلی جذاب بود. موهای مشکی و پوست سبزه ای داشت. غرق فکر و خاطرات شیرین گذشته بودم، چهره اش پر از استرس شد نگاهی به اطراف کرد و گفت:
-مایا!
سرم را تکان دادم تا افکار از سرم بپرد. شانه هایم را ریز تکان دادم و با لبخند شیرینی گفتم:
-بله؟
زیر لب گفت:
-حواست کجاست؟ وقت خوندن عهد تواِ.
اوپس! پس حواسم کجا رفته بود؟ سرم را به زیر انداختم تا ادای خجالت را در آورم. صدای جیغ و دست خانواده ی سزار بلند شد. ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
-اول تو بگو.
چشمانش را در سالن چرخاند و با استرس گفت:
-مایا!
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
-تا نگی، نمی گم.
سرش را بالا گرفت گلویش را صاف کرد با سری بالا و نگاهی پایین که خیره ی من بود گفت:
-به نام نامی یزدان تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان برای زیستن با تو میان این همه گواهان بر لب آرم این سخن با تو، وفادار خواهم ماند در هر لحظه، در هر جا، پذیرا می شوی آیا؟ تو با من این چنین هستی که من با تو؟
لبخند پیروزی زدم و به دخترانی که روزی آرزوی ازدواج با پویان من را داشتند نگاه کردم هر کدام مثل خواهران سیندرلا با حرص و حسادت نگاهم می کردند.
سرم را برگرداندم و با اعتماد به نفس، غرور و تکبر گفتم:
-به نام نامی یزدان پذیرا می شوم مهر تو را از جان، هم اکنون از می گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند در هر لحظه در هر جا برای زیستن با تو تو هم با من چنان با مهر وصلت کن که من با تو!
همزمان با هم با صدای بلندی گفتیم:
-تو چون هم آشیان خواهی شد با من تمام عمر خواهم بود یک جان در دو بدن با تو! بهشت عشق سازم خانه را سرشار از مهرلو نور و عطر و یاسمن با تو.
چهار خواهر پویان شروع به گلریزی روی سر ما کردند و ما بقی افراد مجلس از جا بلند شدند همزمان گفتند:
-همایون باد این پیمان همایون باد این پیوند گرامی باد این سوگند همایون باد همایون باد همایون باد.
پویان با شور صورتم را در دست گرفت و محکم من را بوسید. صدای کف و جیغ بلند شد. وقتی با شور جدا شد رد رژ لب قرمز روی لب هایش به جا ماند. با خنده و نفس زنان به سمت جمعیت برگشتم و دست گلم را بالا گرفتم. من به عشق زندگی خود رسیده بودم و حالا احساس خوشبختی را با بند بند وجودم احساس می کردم. لیست خواسته ها و موفقیت هایم حالا تکمیل شده و تیک کامل خورده بود.
همه چیز رویایی به نظر می رسید، عاشقانه، بی نظیر و خیره کننده! بهترین عمارت را برای مراسم ازدواج رزرو کرده بودیم و از دکوراسیون تا لباس عروس داماد همه نظیر نداشتند. پدر از روی صندلی بلند شد زیادی احساساتی و دراماتیک به نظر می رسید، نا امید کننده است! اشک در چشمانش جمع شد دستش را روی شانه ام زد و گفت:
-اگه مادرت این جا بود خیلی خوشحال می شد.
چشمانم را در کاسه چرخاندم و زیر لب گفتم:
-باز هم گذشته رو به یاد می یاره.
پویان صدایم را شنید و سر به زیر پوزخندی زد. لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
-بابا! لطفا بس کن.
سرش را تکان داد با انگشت اشک روی پلکش را پاک کرد و گفت:
-خوشبخت بشی دخترم.
آهسته گفتم:
-می شم! مطمئن باش.
صدای موسیقی و شور شادی جمعیت بلند شده بود. پویان دستش را دور کمرم انداخت و به پیست رقص هدایتم کرد. از آینه ی قدی طلایی گوشه ی سالن نگاهی به خودم انداختم. دستم را دور گردنش انداختم و نگاهی اجمالی به خودم انداختم. لباس عروس دکلته ماهی شکل با دنباله ی بلند گرد پشت کمر لباس لخت بود، دستکش و تور بلندی که تا روی دنباله ی دامن قرار می گرفت لباس را با شکوه تر می کرد. تاج مثلثی روی روی موهای شنیون شده ی جمع قرار گرفته بود. آرایشم به حدی غلیظ است که چهره ام را غیر قابل تشخیص کرده بود.
پویان کنار گوشم زمزمه کرد:
-این شروع زندگی پر هیجان ماست!
چشمکی زدم و گفتم:
-هیجان دوست دارم.
نیشخندی زد و بی هیچ حرفی نگاهم کرد. نگاهم را بین جمعیت چرخاندم طبق حدسی که زده بودم آنای از خود راضی در مجلس عروسی شرکت نکرد. پوزخندی زدم و گفتم:
-آنا نیومده!
پویان با خنده گفت:
-معلومه که نمی یاد نکنه انتظار داشتی خوش و خرم این جا برقصه و همه چیز رو فراموش کنه.
لبم را تر کردم و گفتم:
-البته که نه!
پس از این که بابا تصمیم گرفت ارث را بین دو دختر عزیزش پخش کند و من با دوز و کلک تمام ارث را بالا کشیدم که البته خیلی تلاش کردم ناگفته نماند اما بلاخره موفق شدم همه ی ارث کلان بابا و مامان را به اسم خودم کنم. بابا زیادی ساده بود و این خصلتش با مظلوم بازی من می شد فرمول موفقیت برای تمام آن چه که می خواستم. آنا بعد از این ماجرا جنگ و قهر به راه انداخت اما با این بهانه که تو شوهر پولداری داری دهان همه را بستم. اما رفت و دیگر حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرد. البته همه چیز تا زمانی ناراحت کننده و دشوار بود که هنوز به سفر های دبی، ترکیه و کانادا نرفته بودم.
مراسم خیلی زود به پایان رسید، وقتی خوش بگذرد گذر زمان را احساس نمی کنی! سوار ماشین شدیم و پویان سقف ماشین را باز کرد. این ماشین سفید متعلق به من بود و حالا برای هر جفتمون استفاده می شد. دسته گلم را در هوا تکان دادم و هویی کشیدم. همه دختران با شوق دست هایشان را بالا گرفتند تا دسته گل را بگیرند. پویان پایش را محکم روی پدال گاز فشرد و با سرعت به راه افتاد. دسته گل قبل از پرتاب، از دستم رها شد و روی زمین افتاد. پوفی کشیدم دست به سینه روی صندلی نشستم و گفتم:
-چرا این قدر زود حرکت کردی؟
حرفی نزد و فقط به رو به رو نگاه کرد. گوشی آخرین مدل آیفون را از داشبور بیرون آوردم و عکس های عروسی را بلافاصله در اینستاگرام پست کردم. خیلی زود با لایک و کامنت های زیادی رو به رو شد. پوزخندی از غرور زدم و گفتم:
-فالورام روز به روز دارن زیاد تر می شن.
-این خوبه، می تونی کلی پول در بیاری!
تمام عکس هایی که پست کرده بودم را از نظر گذراندم در نود و نه درصد آن ها لباس هایی تن کردم که تمام آنچه بودم و نبودم را به نمایش می گذاشتند.
شاید همین علت خیلی سریع بالا رفتن و رشد حساب کاربری اینستاگرامم بود. لحظه به لحظه خوش گذرانی هایی که در کشورهای خارجه کرده بودم از پست شدن جا نماندند. عکس های دو نفره ی من و پویان هم به چشم می خوردند.
به لطف من پیج او هم پر از فالور، الخصوص دختران زیادی شده بود. صدای موسیقی را بلند کردم و دستم را بیرون از پنجره بردم. پویان همزمان با آهنگ می خواند و شوخی های مضحکی می کرد. مثلا نیشگون گرفتن، خراب کردن موهایم و...چشم هایم را در کاسه چرخاندم و رویم را برگرداندم.
وقتی به خانه ی تریبلکس ابااجدادی خانواده ی پویان رسیدیم؛ چینی به بینی ام دادم و گفتم:
-عزیزم؟
کمربندش را باز کرد و گفت:
-بله؟
رک و راست گفتم:
-مجبوریم توی این خونه ی قدیمی...
قیافه ام را چندش وار جمع کردم و گفتم:
-که انگار روح تمام خاندان مردتون داخلش جمع شده زندگی کنیم؟
مکثی کرد، نگاهی به خانه انداخت و ساکت ماند. ضربه ای به شانه اش زدم و گفتم:
-جواب بده!
افکارش را پس زد و گفت:
-می دونی دیگه...این رسم خانوادگی ماست نمی تونم روی حرف مامانم حرفی بیارم.
چشمانم را در کاسه چرخاندم و بی حرف از ماشین پیاده شدم. جالب بود که در را برایم باز نکرد اما من هم اهل این رمانتیک بازی ها نبودم! پس هیچ توقع و انتظاری هم نداشتم.
برعکس تمام عروس های دیگر، هیچ استرسی نداشتم. آن چه که امشب نیاز بود شب های قبل اجرا شده و حالا لزومی نداشت. پویان شروع به رفتن به سمت خانه کرد و من هم با چند قدم فاصله از او به سختی شروع به راه رفتن کردم. بین این سنگ فرش های قدیمی مزخرف و این پاشنه های ده سانتی راه رفتن خیلی سخت بود.
در را باز کرد و گفت:
-بجنب.
تور را با حرص عقب زدم و گفتم:
-لعنت به این خونه.
انگار که از غر زدن های من خسته شده باشد در را رها کرد و با نفس کلافه ای که کشید رفت و منتظر نماند. بلاخره به خانه رسیدم و کفش هایم را همان جلوی در از پا در آوردم. با خستگی به در تکیه دادم و گفتم:
-پویان؟
صدایش از آشپزخانه بلند شد:
-بله؟
دستم را در موهایم فرو کردم تا از شر تور خلاص شوم در همان حال گفتم:
-یه قهوه برام بریز خستم.
-خودت بیا بریز من حال ندارم.
از باز نشدن تور کلافه شدم با حرص از سرم کندم پوست سرم به نبض زدن افتاد و گیره ها شل شدند. بلاخره توانستم بازش کنم و روی چوب لباسی قهوه نهادم. بی توجه به پویان به سمت پله ها راه افتادم زیر لب غر غرهایم را شروع کردم:
-این خانواده خیلی عقب موندن برای این سه طبقه خونه یه آسانسور نذاشتن. از شانس بد طبقه ی آخر شده اتاق ما! خانم خانمای این عمارت همه طبقه ی اول قرار داشتن و بنده باید این همه پله رو روزی چندبار بالا برم.
وقتی به طبقه ی دوم رسیدم، دستم را به نرده ها گرفتم و خم شدم تا نفسی تازه کردم. وقتی سرم را بالا آوردم احساس کردم کسی از انتهای راهروی اتاق ها عبور کرد. چشمانم را گشاد تر کردم و گفتم:
-سلام؟
هیچ صدایی بلند نشد! یعنی کسی امشب خونه است؟ این بار صدایم را بالا بردم و گفتم:
-کسی اون جاست؟
سکوت مطلق! شانه هایم را بالا انداختم و زیر لب گفتم:
-از بس مشروب خوردم توهم زدم.
باقی پله ها را با سرعت بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم. پشت میز آرایش نشستم با میسلار واتر(پاک کننده آرایش) صورتم را از آن آرایش سنگین خلاص کردم. گیره ها را با بدبختی از سر باز کردم و مانده بود لباس عروس که زیپش از پشت باز می شد. گوشی را برداشتم و شماره ی پویان را گرفتم. بعد از پنج بوق بی حوصله جواب داد:
-بله مایا؟
-می شه بیای کمکم کنی زیپ لباسم رو باز کنم؟
-کی میاد این همه پله رو بالا؟ خودت باز کن.
قبل از این که حرفی بزنم صدای بوق ها ممتد دهانم را بست. با عصبانیت گوشی را روی میز گذاشتم و با هزار زور بلاخره توانستم زیپ را باز کنم اما از چند جا لباس پاره شد. مهم نیست، خریده بودم تا در کمد خاک بخورد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان بلاک کد
  • آیه

    در پارت 580

    واقعا خیلی رمان خوبی بود🥰🌺 واقعا خوندنش رو پیشنهاد میکنم از همون پارت اول که میخونید درگیرش میشید. انقدر قشنگ بود که نتونستم یک لحظه چشمم رو از صفحه بردارم و الان ساعت ۳ صبحه ولی باز میخواستم تا آخر بخونم🥹

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزممم🥹

    ۲ ماه پیش
  • نیلی

    0

    حدیث جونم این رمان عاشقانه هم هست؟

    ۴ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    یکم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 51

    نه اسکیزوفرنی هم شدتش با هم فرق می کنه اگه کنترل بشه به کسی آسیب نمی زنن و با بیماریشون زندگی می کنن بعدشم کسی که اسکیزوفرنی حاد در اون حد داره در لحظه شاید بتونه کسی رو بکشه ولی انقدر ناپایدار هست که نتونه نقشه بکشه و قاتل سریالی باشه

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    0

    از پارت اول پشمام ریخت😶 🌫️

    ۶ ماه پیش
  • رها

    در پارت 11

    تازه شروع کردم حس میکنم پویا از قصد میارو اذیت میکنخ میفرسته تیمارستان و ثروت رو بالا میکشه

    ۶ ماه پیش
  • مربی

    در پارت 60

    عشقم تااینجا عالی بود👌خیلی دوست دارم بدونم چی ب سر مایای بیچاره میاد😢

    ۸ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    در پارت 10

    وای ننههههه وای حدیث جون من شروع کردم این رمانو بخونم خب.. بعد حالا چند سوال برام پیش اومد.. اولا اینکه این چیزایی که مایا میبینه دلیل منطقی پشتشونه؟یعنی منظورم اینه علمیه یا باید پوشک بخرم برا خودم؟ و دوم اینکه قضایا به آقا داماد هم ربطی داره یا نه؟

    ۸ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عاشقتم🤣🤣پوشک نیاز نیست بخری

    ۸ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    در پارت 10

    منم عاشقتم جیگرطلااااا......درسته پوشک نیاز نیست چون ایزیلایف سفارش دادم🥲🫠ر.......یدمممم تو خودممممم😭😭😭🤣

    ۸ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🫶🏻 وای

    ۸ ماه پیش
  • Asal

    0

    میشه لطفا رایگانش کنید؟؟؟اینطوری نمیفهم رمان قلمرو رز از چه قراره؟؟🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    اگه یک روزی سوپری و پوشاک ها به من جنس مفتی دادن منم همه‌ی رمانام رو رایگان میکنم...بلاخره شغلمه

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    حداقل بعضیاشون تخفیف میدن!😐

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    تخفیفات قبلا اعمال شدن

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    چه پاسخ غیر معقول و زشتی. من خودم نویسندم هیچ وقت سعی نکردم با مخاطبی که وقتش و برا قلمم میذاره اینطوری صریحانه صحبت کنم!

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    من آدمی نیستم که خودم رو به دیگزان ثابت کنم اما حقیقتا حرفتون ۱۸۰ درجه با چیزی که گفتم فرق داشت. یه نویسنده وظیفشه همیشه رایگان بنویسه؟ شما که نویسنده اید باید بدونین حق و حقوق یه نویسنده چطوره، در ضمن من همیشه جواب مخاطب رو با صممیت دادم و حتی این شخص رو هم رایگان عضو کردم ولی اینکه از زحمتم و حقم

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    و حتی این شخص رو هم رایگان عضو کردم ولی اینکه از زحمتم و حقم دفاع میکنم بد حساب میشه؟ جالبه

    ۱ سال پیش
  • ...

    1

    عزیز، بد محسوب نمیشه ولی از قدیم هم گفتن بتمرگ و بشین و بفرمایید یه معنی می دن ولی بار معنایی خب... یه نویسنته که فرق کلمات رو بیشتر باید درک کنه.

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    من از کلمه ی بدی هم استفاده نکردم گفتم کی کارش رو رایگان میذاره؟ تعجب میکنم بقیه از اون ساید ناراحت میشن اما از ساید من نه😂

    ۱ سال پیش
  • فیوزپفیوز

    2

    سیسی جون خودتو ناراحت نکن رمانت وقتی خیلی خوب باشه همچین جلز و ولز هایی طبیعیه

    ۸ ماه پیش
  • مونا

    در پارت 580

    واقعاااا عالی بود😍از رمان های این سبکی که خوندم خیلی قشنگ تر بود لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️‍🔥ماچ

    ۱ سال پیش
  • مونا

    در پارت 550

    چه هیجانی شدههه

    ۱ سال پیش
  • مونا

    در پارت 310

    رمان خیلی متفاوتیه

    ۱ سال پیش
  • مونا

    در پارت 180

    خدایییی خفن به معنای واقعی

    ۱ سال پیش
  • مونا

    در پارت 80

    عالیه😍خیلی خفنه

    ۱ سال پیش
  • مایا

    0

    اول فکر میکردم ترسناکه ولی بعد همه چیز آشکار شد و فهمیدم که بعضی چیزها از نظر ما شاید ترسناک باشن اما در اصل فقط یک دروغه محضه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    یک رمان رواشناختی و معمایی فوق العاده که ادم رو غرق در فکر میکنه و معرکست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟