لیست کلیه پارتهای رمان به زلالی برکه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان به زلالی برکه - پارت 1
مراسم امروز هم مثل مراسم های قبل به خوبی برگزار شد واستقبال خوبی از کتاب جدیدم به عمل آمد. به دسته گل هایی که روی میز چیده شده بودند، نگاه کردم و لبخند زدم. حتی تصور چنین روزی برایم دشوار بود و حالا اتفاق افتاده بود. فقط یک نسخه از کتابم برایم باقی مانده بود، آن را برداشتم تا برای عزیز ببرم اما...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 2
با کتاب به سرش ضربه ی آرامی زدم و گفتم: - خجالت بکش، این هدیه است. می خوای بابتش پول بدی!!! و وقتی با این حرفم نفس عمیقی کشید، در دلم طوفانی به پا شد. چه بلایی سر پسر باهوش و جذاب و پول دار دانشگاه آمده بود؟! پسری که عاشقش بودم و الگوی تمام زندگیم بود، حالا چرا این قدر ترحم انگیز شده بود...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 3
- خوب دختر جان، کتابی که به من قولش و دادی کو؟ خجالت زده سرم را پایین انداختم و گفتم : - عزیز شرمنده ، تموم شد. بدون اینکه حالت صورتش عوض شود با لبخند گفت: - یعنی می خوایی بگی یادت رفت یه کتاب برام نگه داری ؟ - نه به خدا.... حواسم بود.... ولی؟ - ولی چی؟ حرفتو بگو دختر جان. دلم را به...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 4
- ای خدا کرمت و شکر ولی نمی شد سیف الله رو یکم دیر تر می بردی پیش خودت ، تا حداقل یه پسر به دنیا می اوردم. با شنیدن جمله آخرش نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و غذا در گلویم پرید . - مواظب باش خفه نشی ، حالا انگار چی گفتم ؟! من کلا شانس نداشتم ، اصلا پسر تو طالعم نیست . نه بچه پسر دارم ، نه ن...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 5
سرش را به معنی آره تکان داد. - فکرمی کردم آخرش و غافلگیر کننده تموم کنی ، نه این قدر تکراری . - من که داستان پلیسی و معمایی نمی نویسم که انتظار داشتی آخرش غافلگیرت کنه. من درمورد موضوعات اجتماعی می نویسم و خب ، تو مسائل اجتماعی خیلی اتفاقات غافلگیر کننده نیست . - حس کردم از حرفم کلافه شده ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 6
وقتی برای صحبت و راهنمایی گرفتن به اتاق مدیریت رفتم، هنوز استرس بر من حاکم بود . -خب خانم این همه نگرانی و اضطراب برای چیه ؟ -شما هم متوجه شدید ؟ و بعد خجالت زده به گلدان های کنار پنجره خیره شدم . -کاملا . از رفتاتون مشخصه استرس دارید. -وقتی صدای بیمار هارو شنیدم ، خیلی ترسیدم .... حتی تصورا...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 7
به یاد نگاه گیرایش که می افتم از شدت هیجان پتو را روی سرم می کشم اما باز هم دست از خیال بافی برنمی دارم و باز به او فکر میکنم . خیلی وقت بود که به ظاهرم چندان اهمیت نمی دادم... حتی یک بار عزیز با تشر گفت : - دختر جان این چه طرز لباس پوشیدنه ، شبیه رنگین کمون شدی که ... بعد از حرف عزیز فهمیدم...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 8
عزیز آمد و با فاصله از میثم نشست و احوال پرسی کرد . خوش بختانه میثم اولین بار بود که عزیز را می دید و نمی دانست که عزیز خیلی بیش تر از یک احوال پرسی ساده با مهمانش گرم می گیرد و چون به اعتیادش مشکوک است این گونه سرد برخورد می کند . در حال چیدن سفره ی شام روی تخت بودیم که میثم برای کمک کردن از ج...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 9
موهایش به پیشانی اش چسبیده بود ، با کتاب کنار میز مشغول باد زدنش شدم تا کمی خنک شود و لبهای خشک شده اش را پنبه و آب خیس کردم . برای جوانی اش که این چنین در حال نابودی بود ، اشک ریختم . تمام سعیم این بود که حال میثم خوب شود به خاطر همین موضوع از هفته پیش مشغول آماده سازی آلونک شدم ، تا اگر قرار ...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 10
صدای فریاد و لحن حرف زدنش مرا ترساند، تصورش را نمی کردم روزی این گونه و با این لحن با من حرف بزند اما باید یاد بگیرم که پوست کلفت تر باشم وگرنه تا انتهای این راه دوام نمی آوردم. صابر محکم دستش را روی شانه ی میثم گذاشت. - ببین منو، این دختر من و استخدام کرده تا تو رو از این منجلاب بیرون بکشه، ا...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 11
-صابر ناهار آمادس، کجا دوست داری غذات و بخوری؟ -فرقی نمیکنه. -ما تو آشپزخونه سفره رو چیدیم، بفرمایید بریم داخل، فقط یه وقت حرفی از بطری هایی که گوشه حیاط گذاشتی، نزنی چون عزیز هیچ جوره با این قضیه کنار نمی اد. -باشه ، حتما. -ناهار میثم و کی براش ببرم ؟ -اون الان خوابه ، گفت بیدارش نکنم تا خ...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 12
-وقتایی که خوابه می تونی بیایی ببینیش. با این حرف صابر حالم بهتر شد. هر روز از صابر حال میثم را می پرسیدم و او خبر های خوبی به من می داد. با کمک عزیز غذا های متنوع و قوی درست می کردم تا از نظر تغذیه کمبودی نداشته باشد و بنیه اش برای ترک قوی باشد. اما به رغم تلاش هایمان اشتهایش نسبت به روز های ا...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 13
-این قدر سر به زیر راه نرو، می خوری زمین !! خنده ام گرفته بود، اما جرئت سر بلند کردن نداشتم. -حجابم رعایته خانوم، نمی خواد سرتو بندازی پایین. با این حرفش سرم را بلند کردم. تمام مو ها و تنش خیس بود اما پیراهن به تن داشت. چشمانش بی حال بود اما لب هایش می خندید. بعد هم آرام و با نفس های منقطع گ...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 14
-خدا رو شکر ، که خودش به این نتیجه رسیده که باید الکل و کنار بزاره. از فردا چند روز در هفته الکل و ازش قطع می کنم... با دارو بهش کمک می کنم که با تمایلش به الکل مبارزه کنه . شب وقتی غذای میثم و صابر را برایشان بردم و در آلونک را زدم، صابر در را باز کرد و من از لابه لای در چشمم به میثم افتاد، تی...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 15
- چی شده صابر؟ اتفاق بدی افتاده؟ صابر همان طور که دستش را روی سرش گذاشته بود گفت: - زنم قهر کرده، رفته خونه ی پدرش. - چرا قهر کرده؟ تو که همش این جایی، با کی مشکل داره؟ - بعد از ازدواج نتونستم خونه جدا براش بگیرم، مجبور شدیم با مادرم زندگی کنیم، مادرم خیلی سخت گیره همیشه به زنم سخت می گرفت...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 16
و نمی دانم چه شد که عزیز این بار را آبرو داری کرد و حرفی از شوخی های گذشته اش به میان نیاورد و آبرویم را حفظ کرد. - صابر زنت الان خیلی عصبیه، می بینی که جواب تماس هاتم نمیده الانم که آخر شب و نمی شه کاری کرد باید تا فردا باید صبر کنیم. فقط این که مادرت از عهده ی نگه داری بچه بر میاد؟ صابر کلافه...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 17
- راستی صابر می خوای انبار و نشونت بدم؟ - آره اتفاقا می خواستم ببینمش. وقتی به حیاط رسیدیم آرام به صابر گفتم: - داشتی لومون می دادی که !!! - اون جوری که بحث و عوض کردی فهمیدم، ببخشید این مسائل امشب حواس برام نذاشته. - می دونم، حق داری والا. بعد با انگشت انبار را که گوشه ای از آن از لا به ل...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 18
اما صابر حرف نمی زد و فقط گریه می کرد، میثم همان طور که صابر را در آغوش گرفته بود، مرا دید که آرام آرام در حال اشک ریختن هستم. - باز تو داری گریه می کنی؟ گریه نکن، حرف بزن ببینم چی شده؟ از جدیتش زبانم بند آمده بود و نمی توانستم حرف بزنم. - این دومین باریه که با صابر بودی و گریه ات گرفته، حرف...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 19
- این بچه تازه خوابیده شاید یک ساعت یا دو ساعت دیگه بلند شه و باید بهش رسیدگی بشه، کتاب و ول کن بیا کنارش بخواب تا جون داشته باشی، چون من که اون قدر انرژی ندارم تا همش بچرخونمش. با شنیدن حرف های مادر بزرگ، کتاب را بستم و کنار هدیه دراز کشیدم. البته یک ردیف بالشت بین خودمان چیدم، چون می ترسیدم ک...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 20
- ببخشید، بله خانم شفقت. راستی نمی دانم من چرا این قدر با او راحت بودم و اصلا نمی توانستم به اسمش پیشوند و پسوندی بدهم ولی او همیشه مرا خانم شفقت صدا می کرد با این که چند سالی هم از او کوچک تر بودم. - به خانومت زنگ زدی؟ - هر چی زنگ می زنم، گوشی رو بر نمی داره. - شمارش و بده به من، شاید اگه بب...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
