دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان اجتماعی, رمان خانوادگی, رمان به زلالی برکه, نویسنده سعیده براز , دنیای رمان

رمان به زلالی برکه

  • زبان فارسی
  • 147K 👁
  • 765 ❤️
  • 925 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه به زلالی برکه

برکه بعد ازچندسال عشق اولش رو درجشن رونمایی کتابش میبینه اما با وضعیت نامناسب وتصمیم می گیره بهش کمک کنه و تصمیمی جدی وبزرگ می گیره که آینده اشو تحت تاثیر قرار میده.برکه که متوجه اعتیاد میثم به الکل میشه ومیفهمه خانوادش خارج از ایران زندگی میکنن بنابراین تصمیم می گیره میثم رو در آلونک داخل حیاط مادربزرگش بستری کنه وبرای این کار پرستاری روهم استخدام میکنه ودراین بین اتفاقاتی میان اعضای خانواده ومیثم رخ میده واز طرفی برکه خواستگار پروپاقرصی داره که پسر زن جدید پدرشه وهمیشه به دنبال برکه است.

پارت اول

مراسم امروز هم مثل مراسم های قبل به خوبی برگزار شد واستقبال خوبی از کتاب جدیدم به عمل آمد. به دسته گل هایی که روی میز چیده شده بودند، نگاه کردم و لبخند زدم. حتی تصور چنین روزی برایم دشوار بود و حالا اتفاق افتاده بود.
فقط یک نسخه از کتابم برایم باقی مانده بود، آن را برداشتم تا برای عزیز ببرم اما صدایی آشنا مرا از حرکت باز نگه داشت.
- می شه اون یه نسخه رو برای من امضا بزنید؟
حتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و به صورتش نگاه کنم، نگاهم بین دکمه ی دوم و سوم پیراهنش گیر کرده بود.
به زور کمی نگاهم را بالا تر بردم و خال های روی گرردنش را دیدم.
مگر چند نفر آدم روی این کره ی خاکی هست که سه خال کنار هم روی گردنش داشته باشد و صدایش هم شبیه او باشد؟!
مات و مبهوت به خال های روی گردنش خیره بودم که دوباره صدایم کرد.
- چشم گاوی چرا نگام نمی کنی؟
قلبم آن قدر محکم خودش را به قفسه ی سینه ام می کوبید که هر لحظه امکان داشت از شدت هیجان بی حال شوم.
خودش بود... تنها کسی که به چشم های درشت من چشم گاوی می گفت و با این حرفش حسابی حرصم را در می آورد.
می خواستم به صورتش نگاه کنم اما نمی توانستم، نگاهم پایین تر آمد و به دستانش خیره شدم، نمی توانستم نگاهم را از روی پارچه ی نخ کش شده ی آستینش بردارم تا این که خودش سرش را جلو آورد و کمی خم شد تا صورتش را ببینم.
- فکر نمی کردم اگه یه روزی نویسنده بشی، دیگه تو روی هم دانشگاهی قدیمیت نگاه نکنی!!!
بالاخره به چشمانش نگاه کردم... بغض کرده بودم و دلم نمی خواست از این حال زارم با خبر شود...چرا بعد سال ها این دیدار باعث شده بود، حسابی بهم بریزم؟
تغییر کرده بود، موهای مشکی اش حالا جو گندمی شده بود و هیکلش مثل سابق تنومند نبود.
به زحمت و با صدایی لرزان گفتم:
- تویی میثم؟
- نه روحمه، اومده تو رو با خودش ببره!!
خندید...
خندیدم... هنوز هم مثل قبل شوخ طبع بود.
روی صندلی رو به روی هم نشستیم و من به دنبال دلیلی می گشتم تا این تغییر ظاهر او را توجیه کند. چه چیزی باعث شده بود طراوت و شادابی خود را از دست بدهد چرا در طی چند سال یک پسر جوان باید این قدر تغییر کند؟!
البته هنوز هم در چشم من جذاب و دوست داشتنی بود اما باز هم نمی شد تغییرات به وجود آمده را نادیده گرفت، کاملا معلوم بود که حال میثم خوب نیست.
همین طور که به صورتش نگاه می کردم، حرفی زد که با ناراحتی سرم را پایین انداختم.
- چیه؟ تا حالا پسر جذاب و خوش تیپ ندیدی؟
خواستم بگویم کجای کاری؟ که دیگر مثل سابق نیستی.
برای این که بحث را عوض کنم، کتاب را از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم.
با خوشحالی دستش را به سمت کتاب دراز کرد اما یک لحظه مکث کرد و رنگش پرید حس کردم دستش به سمت جیبش رفت و چون از داشتن پول کافی مطمئن نبود در گرفتن کتاب مکث کرد و چه قدر برایم عذاب آور بود که ببینم برای نداشتن پول خرید کتابم رنگش پریده است!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان به زلالی برکه
  • شادان

    در پارت 710

    سلام ، خسته نباشید... خیلی رمان زیبایی بود، شخصیت برکه واقعا دوست داشتنی بود . اینقد خوشم میاد تو رمانهای شما اخرش دختره به اونی میرسه لیاقتش رو داره ...سعدی واقعا خوب بود ..🧡🧡

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون شادان عزیز

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 710

    صابر خیلی خوب بود ...چقد برای زندگیش ارزش قائل بود و چه کار سختی هم داشت ..

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 710

    من که فقط به خاطر برکه خوندم داستان رو و از همون اول اصلا از میثم خوشم نیومد

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 710

    قلمت خیلی خوب نوشت هیچ چیزی پرتو تلا بود همه *** جاهای اصلیشونو داشتن وخیلی قشنگ هم حفظ کردن،ممنون بانو خوشگله😘😘😘😘😘😘😘😘

    ۳ ماه پیش
  • بهار هادی

    در پارت 710

    سلام یک سالی بود کتاب خوندن رو کنار گذاشته بودم آنقدر که نوشته ها آبکی شده بود خدارو شکر با قلم گیرا و قوی شما باز قراره کتاب خواندن رو شروع کنم خدا وقتتون بده

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنونم بهارعزیز😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 710

    سعیده جان، خواستم ازت بابت حال خوبی که با رمان هات به آدم میدی تشکر کنم. سبک رواییت انقدر حرفه ای و دلنشینه که آدم ناخودآگاه غرق داستان میشه. به زلالی برکه با ریتم خاص و روایت غیرقابل پیش بینی واقعاً چشمگیر بود.

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرررررسی زهرای عزیزم بخاطرهمین حال خوبی که ازشما مخاطبهای مهربون دارم به کارم ادامه میدم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 580

    به احتمال زیاد برکه رو دیده که اون حرفا رو زده، وگرنه از شخصیت میثم همچین حرفایی بعید هستش

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 551

    اینایی که میگن تو رو خدا برکه با سعدی ازدواج کنه، نمیدونن همون یه لیوان چای با عشقش خوردن می ارزه به کلی از عاشقانه هایی که سعدی براش میگه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 361

    کاش هیچ ادمی عاشق کسی نمیشد که دلش باهاش نیست، خیلی بی رحمانه هستش

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    این جز حقایق تلخ زندگیه😪

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    با این پایان تراپی لازمم🥲😂

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چررررررا

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    1

    واقعا دلم واسه میثم سوخت☹💔

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 51

    چقدر زیبا به افسردگی پس از زایمان اشاره کردی، واقعا از نوشته هات باید سریا بسازن😍 بسکه زیبا و عبرت آموز هستش

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    واااااای دورت بگردم من🥰🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 81

    اگه جواب آزمایشش اشتباهم نباشه چ جوابی داره برای میثم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    اینکه میخواد ترکش بده

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    در پارت 80

    اگه من بودم و جواب ازمایشش عدم اعتیادو نشون میداد، میگفتم درو برای این قفل کرده بودم که یه وقت سگ بهت حمله نکنه راحتی بخوابی🤣

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 90

    چه زیبا نوشتی سعیده جان، ادم باید هنگام آرزو کردن تمام جوانب رو بسنجد💔

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    هی 😌😌😌😌

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 110

    جالبه که جوون ها عجله دارن و مسن ترها آرامش… شاید همین باعث میشه کیفیت لحظه ها برایشون فرق کنه.

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟