پارت یازده :

-صابر ناهار آمادس، کجا دوست داری غذات و بخوری؟
-فرقی نمیکنه.
-ما تو آشپزخونه سفره رو چیدیم، بفرمایید بریم داخل، فقط یه وقت حرفی از بطری هایی که گوشه حیاط گذاشتی، نزنی چون عزیز هیچ جوره با این قضیه کنار نمی اد.
-باشه ، حتما.
-ناهار میثم و کی براش ببرم ؟
-اون الان خوابه ، گفت بیدارش نکنم تا خودش بیدار شه.
سر میز، صابر و عزیز کلی صحبت کردند اما تمام فکر من پیش مردی بود که د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    جالبه که جوون ها عجله دارن و مسن ترها آرامش… شاید همین باعث میشه کیفیت لحظه ها برایشون فرق کنه.

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۵ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    نوع شروع داستان و جذب خواننده برای ادامه واقعا عالیه

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    رمان عالی وجذاب👌🏻👌🏻

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    رمان عالی وجذاب👌🏻👌🏻

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    1

    قشنگه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون طاهره

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    رمانش قشنگه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    واقعا دیر متوجه میشیم خیلی زود دیر میشه ممنون عالی👏🌺

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🥰

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    کاش ماهم بتونیم پدر و مادر و حتی پدر و مادر بزرگ دوست و همراهی برای بچه و نوه هامون باشیم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ای کاش

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    چه قشنگ🥹

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    سلام ممنون عالی بود بزرگترها چشیده گرما وسرما وهمینطور تلخی و شیرینی روزگارند هرچی که در دوران جوانی دوست داشتن وآرزو داشتن وبهش نرسیدن ورسیدن به اون خوب میشه برای عزیزشون میخوان مخصوصا عشق خالص

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چه نظر قشنگی آمنه جان 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!