لیست کلیه پارتهای رمان به زلالی برکه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان به زلالی برکه - پارت 41
امروز چهارده مرداد بود روز تولد میثم و من از صبح در حال درست کردن کیک هستم، حسابی آشپزخانه را بهم ریخته ام اما عزیز با صبوری تمام ظرف های کثیف را می شوید و به شوخی می گوید: - ببینم این کیکت چطور در میاد دختر؟! - عزیز این جوری نگو، بگو من مطمئنم خوب می شه، تو کار بلدی ... کارت درسته... انرژی مثب...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 42
نگفتم برای بافتن شال گردن چقدر وقت گذاشتم و چقدر دست درد گرفته ام.... نگفتم فقط با سیم به جان قابلمه افتادم و دست آخر با تنی خسته به اتاقم رفتم تا در رخت خوابم راح تر گریه کنم. شاید من خیلی حساس شده ام یا انتظار زیادی از میثم دارم، نمی دانم فقط می دانم از الان تا آخر عمرم برای هیچ کس مانند تولد ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 43
- حس کردم باید تنهاتون بزارم تا راحت تر با هم صحبت کنید. - ممنون بابت این که ملاحظه مون و کردی اما جنگ جهانی نبود که این قدر طول بکشه، همین که تو رفتی منم دیگه حرفی نزدم و رفتم دوش گرفتم.الانم برای خودمون دو تا لیوان چایی آوردم با این شیرینی خامه ای های خوشمزه تا بزنیم بر بدن و حالش و ببریم. از...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 44
در دل نالیدم ( از وقتی برای کسی که دوستش دارم می خواستم جشن تولد به یاد ماندنی بگیرم. ) لبخندی بر لبم نشاندم و سعی کردم صدایم غمگین نباشد. - تازگی ها یه کلاس شیرینی پزی ثبت نام کردم. سعدی بعد از این که یک تکه ی بزرگ از کیک را به زورچایی قورت داد، به من گفت: - بی زحمت دستور پختش و به مائده جان...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 45
جیل با دیدنم خوش حال به سمتم آمد و دستم را لیس زد، همان طور که جلوی جیل زانو زده بودم و سرش را نوازش می کردم به سوئیت صابر و طیبه نگاه کردم، طبق معمول که راس ساعت یازده شب می خوابیدند، الان هم چراغشان خاموش بود ولی چراغ آلونک روشن بود با حسرت به آلونک نگاه کردم، جیل سعی داشت توجهم را از آلونک به ...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 46
با دیدن سبدی در دستش که چند توله سگ در آن می جنبیدند، دهانم بسته شد. میثم سبد را نزدیک تر آورد و توله ها را نشانم داد. بعد هم با ذوق گفت: - ببینشون چقدر خوشگلن، واقعا شبیه جیلن، هر چی می خواستم انکار کنم که این ها توله های جیل نیستن، شباهت زیادشون به جیل نمی ذاشت. کمی قوت به جانم برگشت، چه فکر...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 47
این سوال خوره ی وجودم شده بود، دلم می خواست از صابر در مورد صحبت های میثم سوال کنم و از طرفی این کار درست نبود؟ و باید پا روی خواسته ام می گذاشتم تا صابر معذب نشود. طیبه به همراه هدیه کنارم نشست و کلی از توله سگی که مشغول شیر دادنش بودم، خوشش آمد. - می گم برکه جان می شه یکی از این توله ها روبه ...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 48
خودکار را با احتیاط از دستش گرفتم و حواسم بود قسمتی که به طواف لب هایش رفته بود را دست نزنم تا بوسه اش بر روی خودکار برایم به یادگار بماند. تمرکزم را از دست داده بودم و چند باری ویرایش هایش را بررسی کردم تا متوجه تغییراتی که در متن ایجاد کرده بود، شوم. - این خیلی خوبه. - تو زمان دانشجویی پایا...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 49
- به منم سر بسته یه چیزایی گفته ولی اساسی در مورد مشکلش حرف نزده تا بفهمم مشکلش چیه. - الان ما باید چیکار کنیم؟ چه کاری از دستمون بر میاد؟ - فعلا هیچی، خودش داره خوب پیش می ره. ورزش می کنه، کار نیمه وقت پیدا کرده، برای خودش سرگرمی پیدا کرده که در این مورد باید از جیل تشکر کرد. خندیدم و صابر لب...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 50
زیر سفره ای را روی فرش پهن کردم، توله ها را کنار خودم گذاشتم، آن قدر کوچک و ضعیف بودند که اصلا نمی توانستند از داخل سبد بیرون بیایند، فقط کمی در جایشان تکان می خوردند و بعد دوباره می خوابیدند. عزیز ده کیلو لوبیا گرفته بود، دست تنها حتما از پا در می آمدم اما برایم مهم نبود فقط دلم می خواست سرم ر...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 51
ظرف سالاد و سس را روی میز گذاشتم و برای خودم هم یک بشقاب گذاشتم. - خوب شد اومدی سعدی تنهایی غذا از گلوم پایین نمی رفت، منم شام نخوردم. رو به روی سعدی نشستم و تمام غم و غصه ام را فراموش کردم با دیدن اشتهای سعدی، اشتهای من هم باز شد. سعدی مدام از دست پختم تعریف می کرد و از اتفاقات باشگاه برایم ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 52
- البته الانم همچین تغییری تو اوضاع پیش نیومده، الانم با دو تا مرد تو خونه تنهام. - من فرق می کنم. - چه فرقی؟ نکنه خانومی و من خبر ندارم. سعدی به خاطر شوخی های بی مزه ام کلافه شد و گفت: -عه برکه، بس کن دارم جدی می گم. چرا امشب تنها موندی؟ باید می اومدی خونه ما یا مادرت. - امروز اصلا یه جوری ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 53
- خوبه، خوبه نمی خواد اون چشم هاتو گنده کنی همین جوری بزرگ هستن، من و نترسون. شوخی کردم باهات برو یکم به سر و وضعت و اون موهای آشفته ات برس بعدم بیا سعدی رو بیدار کن صبحونه بخوریم. مبادا قبل این که به خودت برسی پسره رو بیدار کنی، بیچاره جوون مرگ می شه پسر مردم. - عزیز!!! این بار عزیز را طوری بل...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 54
- عزیز مگه خودت نگفتی همه تولد شو فراموش کردن و خونه نبودن. - چرا ولی آخر شب سعدی اومده بود پیشش، دیده بود تنهاست و فقط مستاجر مجردمون خونه است، پیشش مونده. مامان مرا از خودش دور کرد و با شک پرسید: - تو دیشب با یه پسر مجرد که از قضا خواستگارت هم بوده، تنها بودی؟؟!اون وقت چرا به من یا بابات زنگ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 55
- من برم برات چایی بیارم تا با کیک بخوری، الان بر می گردم. وقتی وارد خانه شدم، مهمان های عزیز پرسشگرانه نگاهم می کردند که چرا تنهایشان گذاشته ام . - عزیز سعدی بود نخواست مزاحم شما و دوستاتون بشه تو حیاط موند، دارم براش چایی می برم. - باشه دخترم نزاری به این زودی بره، می خوام باهاش احوال پرسی ک...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 56
فصل پنجم حوالی ظهر بود که میثم همراه با مادرش به خانه آمد، کیف بزرگی بر دوشش انداخته بود و با دست دیگرش دست مادرش را گرفته بود، عزیز به حیاط رفت تا به مادر میثم خوش آمد بگوید، هر چه به من اصرار کرد بهانه آوردم و نرفتم و از پنجره ی آشپزخانه نگاهشان کردم. عزیز ناهار را برایشان به خانه ی خودشان بر...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 57
دنیا با دل من راه نیومد اما من با ساز دنیا رقصیدم. - عزیز بعد از فوت بابا بزرگ چی شد؟ بازم جلو نیومد، حرفی نزد؟! - چرا اتفاقا این بار دیگه مثل ترسو ها عمل نکرد با اراده و قاطعیت جلو اومد می گفت: ( یه بار از دستت دادم، دیگه نمی خوام از دستت بدم ) با تعجب به عزیز نگاه کردم و پرسیدم: - پس چرا ب...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 58
- پسری که مادر و خواهرش برن براش دختر بپسندن، فردا همون مادر و خواهرم کلی تو زندگیش سرک می کشن و دخالت می کنن، من از این جور مرد ها خوشم نمی یاد. میثم خیلی بی تفاوت و آرام به من نگاه کرد و گفت: - خوب سعدی چی؟ اون که خودش تو رو می خواست این همه مدت هم منتظر جوابت مونده، اونو چرا قبول نمی کنی؟خو...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 59
خاطراتم چیز زیادی نبود، بقیه خاطرات از بی تفاوتی ها و سردی هایش بود و امشب هم که گل سر سبد خاطره های بدم شد. سرمایی در جانم نفوذ کرد، پتویم را روی سرم کشیدم و به پهلو خوابیدم و فقط خود خدا می دانست که من آن شب تا صبح یک لحظه هم نتوانستم بخوابم. ساعت هفت صبح بود که دیگر از رخت خواب دل کندم آن قد...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان به زلالی برکه - پارت 60
- مامان می شه از این حرف ها نزنی، دلم می گیره، انگاری داری باهام خداحافظی می کنی، حس می کنم انگار شب عروسیمه و من قراره ازدواج کنم و برم و دیگه برنگردم. - باشه، چشم. گریه نداریم دیگه. مامان سریع اشک هایش را پاک کرد. - راستی برکه چی شد یهو نظرت عوض شد؟ در حال پوشیدن شومیز بودم و در همان حال گف...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
