پارت سوم :

- خوب دختر جان، کتابی که به من قولش و دادی کو؟
خجالت زده سرم را پایین انداختم و گفتم :
- عزیز شرمنده ، تموم شد.
بدون اینکه حالت صورتش عوض شود با لبخند گفت:
- یعنی می خوایی بگی یادت رفت یه کتاب برام نگه داری ؟
- نه به خدا.... حواسم بود.... ولی؟
- ولی چی؟ حرفتو بگو دختر جان.
دلم را به دریا زدم وحقیقت را گفتم:
- یکی از دوستای قدیمی دوران دانشگاهم اومد و همون یه کتاب رو ازم خواست . خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم و ازهم بی خبر بودیم ، یه جورایی اگه کتاب و بهش نمی دادم بی ادبی محسوب می شد.
- اشکالی نداره ،چاپ بعدی برام کتابو میاری.
بغلش کردم و شانه اش را بوسیدم .
- حتما عزیزجون.
-
- خوب حالا درمورد این دوست قدیمیت برام حرف بزن.
- دوستم ؟ چیزه، چی بگم یعنی ؟
عزیز کمی از من فاصله گرفت و با دقت به صورتم نگاه کرد و وقتی گونه های سرخم را دید گفت:
- پس پسره ؟
از خجالت زبانم بند آمده بود .
- ش ... شما از کجا فهمیدی ؟
مادر بزرگ موهایش را از زیر روسری بیرون اورد و نشانم داد.
- اینارو که توی آسیاب سفید نکردم ، خب حالا اگه خودت دوست داری در موردش حرف بزن ، اگرم نمی خوایی حرف بزنی، وقت منو نگیر میخوام برم فیلممو ببینم . شبکه آی فیلم روزی روزگاری رو پخش می کنه .
- عزیز شوخ طبع و به روز رسانی شده بود به قول ما جوان ها آپدیت بود تا جایی که می توانست از نصیحت کردن خودداری می کرد و مدام سر به سرم می گذاشت و همیشه مسبب حالم خوبم بود .
دیدم اگر حرف نزنم، نمی توانم شب پلک روی هم بگذارم ، برای سبک شدن نیاز داشتم با کسی صحبت کنم و چه کسی بهتر از عزیز؟!
سر صحبت را باز کردم و در مورد میثم و شکم به اعتیادش به الکل گفتم . توضیح دادم که حال و روزش نسبت به قبل خیلی تغییر کرده و عزیز همراه با من برای پسری که
نمی شناخت ، غصه خورد. دست آ خر هم سفارش کرد که اگر کاری از دستم بر می آید برایش انجام دهم و مرا برای انجام تصمیمی که گرفته بودم ، مصمم تر کرد .
سر میز شام نشسته بودیم که عزیز گفت :
- دختر تو اصلا زرنگ نیستی ؟!
خودم رامظلوم نشان دادم و پرسیدم:
- چرا عزیز ؟
- نه خواهری ، نه برادری ، تک وتنها موندی.
- خوب به من چه ؟ تقصیر من نیست که ، این قضیه به من مربوط نمیشه باید با مامان و بابام در مورد این قضیه صحبت کنی عزیز جون .
- تو بی عرضگی و تنبلی اونا که شکی نیست ، اما اگه تو این قدر ساکت و قانع نبودی و مدام بهشون گیر می دادی ، بالاخره یه بچه دیگه می آوردن ، شاید اصلا طلاق هم نمیگرفتن.
- دست شما درد نکنه عزیز، الان من شدم مسبب طلاق مامان و بابا؟ بعدشم شما که این قدر به تنبلی مامان و بابا گیر می دین ، چرا خودتون فقط یه بچه آ وردین؟
- الان مثلا می خوایی تلافی حرف منو در بیاری ؟
خندیدم و گفتم :
- دیگه ، دیگه.
پارت سوم
- اگه پدر بزرگت عمرش به دنیا بود که الان این خونه جای سوزن انداختن نداشت . کمه کم ، هفت ، هشت تا بچه می آوردم .
عزیز با حسرت به پنجره آشپز خانه خیره شد و ادامه داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    👏🙏👌💜🥰💝😘😍💋🤩❤️😔🙏👏

    ۱ سال پیش
  • رمان باز

    1

    جالب و جدیده و بسیاررر کنجکاوم برا خوندن پارت های بعدی

    ۱ سال پیش
  • رقیه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام عزیزم خوبه

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    👍

    ۲ سال پیش
  • بتمن??

    0

    به من میگی بتمنی دل نمیدم سرسری با لباسای زر زری دلم میبرم از هرکسی☠️🦇

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😁

    ۲ سال پیش
  • داره جالب میشه

    0

    👀

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    رمان خوبیه

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • تنها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • تنها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • علیرضا ابریشمی

    1

    جذاب و عالی

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️