پارت نوزده :

- این بچه تازه خوابیده شاید یک ساعت یا دو ساعت دیگه بلند شه و باید بهش رسیدگی بشه، کتاب و ول کن بیا کنارش بخواب تا جون داشته باشی، چون من که اون قدر انرژی ندارم تا همش بچرخونمش.
با شنیدن حرف های مادر بزرگ، کتاب را بستم و کنار هدیه دراز کشیدم. البته یک ردیف بالشت بین خودمان چیدم، چون می ترسیدم که یک وقت بچه را در خواب له کنم، این قدر صبح زود از خواب بلند شده بودم که تا دراز کشیدم خوابم برد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    1

    ❤

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    خیلی جالبه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    1

    سلام عزیزم خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    چقدر خانواده خوبین🌚

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️