به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت هجده :
اما صابر حرف نمی زد و فقط گریه می کرد، میثم همان طور که صابر را در آغوش گرفته بود، مرا دید که آرام آرام در حال اشک ریختن هستم.
- باز تو داری گریه می کنی؟ گریه نکن، حرف بزن ببینم چی شده؟
از جدیتش زبانم بند آمده بود و نمی توانستم حرف بزنم.
- این دومین باریه که با صابر بودی و گریه ات گرفته، حرف نزنی همین جا گردن صابر و می شکونم به خدا.
صابر از میثم جدا شد و بر سر خودش کوبید.
- دا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
4پارت خوبی بود