پارت سیزده :

-این قدر سر به زیر راه نرو، می خوری زمین !!
خنده ام گرفته بود، اما جرئت سر بلند کردن نداشتم.
-حجابم رعایته خانوم، نمی خواد سرتو بندازی پایین.
با این حرفش سرم را بلند کردم.
تمام مو ها و تنش خیس بود اما پیراهن به تن داشت. چشمانش بی حال بود اما لب هایش می خندید.
بعد هم آرام و با نفس های منقطع گفت :
-یه ماشین ریش تراش از این قدیمیا داری، موزِر یا حالا هر چی می خوام موهامو از ته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چه تشبیه زیبایی از بریدن دستش با قیچی و داستان یوسف و زلیخا😍

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون زهرا

    ۷ ماه پیش
  • خیلی قشنگه

    0

    خیلی جذابه

    ۲ سال پیش
  • خیلی قشنگه

    0

    خیلی جذابه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    اخیی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️