پارت سیزده :

-این قدر سر به زیر راه نرو، می خوری زمین !!
خنده ام گرفته بود، اما جرئت سر بلند کردن نداشتم.
-حجابم رعایته خانوم، نمی خواد سرتو بندازی پایین.
با این حرفش سرم را بلند کردم.
تمام مو ها و تنش خیس بود اما پیراهن به تن داشت. چشمانش بی حال بود اما لب هایش می خندید.
بعد هم آرام و با نفس های منقطع گفت :
-یه ماشین ریش تراش از این قدیمیا داری، موزِر یا حالا هر چی می خوام موهامو از ته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چه تشبیه زیبایی از بریدن دستش با قیچی و داستان یوسف و زلیخا😍

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون زهرا

    ۵ ماه پیش
  • خیلی قشنگه

    0

    خیلی جذابه

    ۱ سال پیش
  • خیلی قشنگه

    0

    خیلی جذابه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    اخیی

    ۲ سال پیش
کپی شد!