پارت دوم :

با کتاب به سرش ضربه ی آرامی زدم و گفتم:
- خجالت بکش، این هدیه است. می خوای بابتش پول بدی!!!
و وقتی با این حرفم نفس عمیقی کشید، در دلم طوفانی به پا شد.
چه بلایی سر پسر باهوش و جذاب و پول دار دانشگاه آمده بود؟! پسری که عاشقش بودم و الگوی تمام زندگیم بود، حالا چرا این قدر ترحم انگیز شده بود؟
کتاب را از دستم گرفت و مشغول ورق زدن صفحات کتاب شد، من هم برای آوردن وسایل پذیرایی به آشپزخانه ی انتشارات رفتم.
سینی چایی و شکلات در دستم بود و از پشت سر میثم به او نزدیک می شدم و آن چه را که حتی فکرش را هم نمی کردم، دیدم.
میثم در حالی که فکر می کرد کسی او را نمی بیند به سمت پایین میز خم شد و شیشه ی الکل صنعتی که گوشه ی دیوار بود را برداشت و در کمال ناباوری من چند جرعه از آن نوشید.
از دیدن این صحنه زبان بند آمده بود، سینی را روی میز کنار دستم گذاشتم و به دست شویی پناه بردم. به صورتم چند مشت آب زدم تا حالم کمی بهتر شود و بعد به آیینه نگاه کردم. پسری که در دانشگاه مورد توجه همه بود، حالا این جاست و حدس زدن این که به الکل اعتیاد پیدا کرده است، کار دشواری نبود، کاملا معلوم بود به خاطر وضعیت مالی بدش به خوردن الکل صنعتی روی آورده است.
ای کاش تا ابد نمی دیدمش و هنوز تصویر روز های اوجش در ذهنم باقی می ماند.
بعد از این که حالم کمی بهتر شد، چایی ها را عوض کردم و پیشش رفتم.
- کجایی یه ساعته؟
با دیدن سینی چایی تشکر کرد .
- افتادی تو زحمت.
- چه زحمتی ، چایی تازه دم نبود ، قوری رو خالی کردم تا یه تازه دمش و برات بیارم .
- دستت درد نکنه.
- نوش جان.
چشمم که به شیشه الکل کنار دیوار افتاد از تجسم طعم زهرماریش حالت تهوع گرفتم.
میثم درحال ورق زدن صفحات کتابم بود، نمی دانست آرزو داشتم که روزی کتابم را بخواند و نقد کند.
نمی دانست دلم می خواست صفحه تقدیم کتاب را به او تقدیم کنم .
هیچ چیزی نمیدانست... .
نه از من ، نه از حالم ... نه از بغضی که در حال خفه کردنم بود... و نه از قلبی که در قفسه سینه ام می سوخت و باز هم می تپید.
- خیلی دوست دارم بدونم اخر داستانت چی میشه ؟ اون موقع هم که دانشجو بودیم ، می نوشتی . درسته ؟
- آره ، خیلی وقته که می نویسم .
حتی یادش نبود که از او خواسته بودم داستانم را بخواند اما هر بار پشت گوش می انداخت و هیچ وقت داستانم را نخواند .
دوباره به صورتش خیره شدم ، من باید برای این مرد کاری می کردم ، برای مردی که روزی عاشقش بودم وحالا بعد از گذشت سال ها احساسم نسبت به او تغییری نکرده بود .
- شمارتو بهم بده ، میخوام کتابو که خوندی با هم یه قرار بزاریم تا کتابم و نقد کنی .
- باشه ، حتما.
- مشکلی با این قضیه نداری ؟ می تونی بیایی؟
- نه چه مشکلی ، خیلیم خوبه .
هنگام برگشت به خانه تمام طول مسیر را به او فکر کردم ، به طرز خندیدنش ، حالت نگه داشتن کتابم و چشمهایی که مانند سابق شاد وسر حال نبود اما من برای خیره شدن به آنها جانم را می دادم .
در حیاط خانه عزیز را که باز کردم از دیدن حیاط با صفای خانه لذت بردم و خستگی از تنم بیرون رفت .
به سمت خانه پرواز کردم تا عزیز را در آغوش بگیرم و ببوسمش و درباره مراسم امروز صحبت کنیم و بابت دعای خیرش که همیشه در زندگی کمکم می کرد ، تشکر کنم.
چند سالی بود که پدر و مادرم از هم طلاق گرفته بودند و هرکدام زندگی جدید خودشان را داشتند . برای من زندگی کردن با همسر جدیدشان خوشایند نبود و بعد از قانع کردن پدر و مادرم به خانه عزیز آمدم .آرامشم را در این جا پیدا کردم و همدم من مادربزرگ شصت و پنج ساله ام شد .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    💙❤️🤩💋😍😘💝🥰💜👌🙏👏

    ۱ سال پیش
  • منیره

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    باید جالب باشه

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • هیوا کیان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • زینب

    1

    درسته داستانه اما من هم در اطرافم کسانی رو دیدم که روزی یا الگوی خوب بودن و بعد در اثر یه اشتباه یا بد بیاری،شدن الگوی خیییلی بد😔😔😔😔😔

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ازنگاهت

    ۲ سال پیش
  • نفص

    0

    عالیههه

    ۲ سال پیش
  • ننن

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    0

    عالیییییی

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • آرسام

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • جنید زارعی فرد

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ازشما

    ۲ سال پیش
  • Saba

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
  • کلثوم رستمی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!