به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل :
سری به نشانهی تایید تکان دادم و به همراهش از اتاق خارج شدم. در راهرو، زال منتظر بود. تکیه زده بود به دیوار، با همان حالت تنبل و پوزخند همیشگی:
- بیشتر شبیه شبح شدی تا یه خانم محترم!
با اخم بیجوابش گذاشتم و از کنارش رد شدم. در دل آرزو کردم که ای کاش آن شب نجاتش نمیدادم و میگذاشتم در همان ویلا بسوزد؛ شاید اگر این کار را میکردم، حالا وضعیت بهتری داشتم!
سهتایی از راهرو گذشتی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مونا
2ملیکا جان امیدوارم که هر مشکلی که توی زندگیت هست رفع بشه چون که تو با این پارت یک گره خیلی بزرگ از مشکلات خیلی هامونو باز کردی چشمامونو باز کردی ،من همه نوشته هات رو برای خودم نوشتم تا جلوی چشمم باشه❤
۲ سال پیشمینا
3خیلی قشنگ بود ، تلنگری که تا به خودمون بیایم و بفهمیم که توانایی تغییر مسیر زندگی را داریم و این ما هستیم که باید به خودمون تکیه کنیم و رویاهارو به واقعیت تبدیل کنیم. نویسنده عزیز بابت قلمت ممنون❤
۲ سال پیشفیونا
3هررر پارت جذاااب تر از پارت قبلییی🌝❤️👏🏻
۲ سال پیشفاطمه
2آدم برفی حرف درستی به برفین زد باید برفین متوجه خودش میکرد نباید منتظر کسی بشین این چند روز برفین بتون خودشو از نوع بساز جایگاه پیدا کن تو باند 😎
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نشمین
1خیلی قشنگ بود تک تک حرفهای آدم برفی تلنگری بود ک برفین خودشو پیدا کنه