پارت بیست و پنجم :
گویی ذهنم را برای همیشه پاک کرده بودند، میخواستم به فکری تمرکز کنم؛ اما چیزی نبود. ذهنم خالی ِ خالی بود؛ یعنی من خالی ِ خالی اش کرده بودم.
خودم را به خانه رساندم. خانه میتوانست هم برایم مسکن باشد و هم مُسکِن؛ اما به شرطی که کسی باشد مرا بفهمد. همین که وارد خانه شدم، مادرم دست مرا گرفت:
_ کجا؟ لباسهات عوض نکن...مگه اون روز بهت نگفتم فردا عروسیه پسرعموته...بریم یه لباس برات بگیرم ک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌷🌷کم کم معلوم میشه!
۳ سال پیشندا
1خوبه جالبه ولی ۷ روزیه پارت اونم کوتاه چرااخه
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
سپاس از همراهیتون🌷🌷
۳ سال پیشهاناخانوم
0سلام،کاش همینقدرشجاع بمونه حماقت نکنه.. خواهشاً پارتهای بیشتری بذاریدهمش یه پارت کوتاه داستان به این زیبایی وواقع گرایانه که حیفه🌹🌹🌹🌹🌹
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
سلام. ممنونم از لطف و همراهیتون🌷فعلا بیشتر از این برام مقدور نیست دوستان.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1حدادمشکلش چیه جداازاینکه زن داره واقعادوستش داره یانه یافقط میخادوقت بگذرونه باهش حتمی علت داره که این حدادگذاشت