پارت بیست و ششم :

فاصله‌ی عقل و جنون مگر چه‌قدر است؟
هر قدر سعی می‌کردم آرام باشم، نا آرام‌تر می‌شدم و این حس دردناک‌ترین حس دنیا بود. حداد دیگر جرئت نداشت به من زنگ بزند و ایوب همانند دختربچه‌های پنج ساله قهر کرده بود؛ پس می‌شد راحت خوابید. رها کردن جالب‌ترین حسی بود که من کشفش کرده بودم. جوانی معدن حس‌های ناشناخته است، طوری حسی را کشف می‌کنیم که گویی هیچ کس قبل از ما آن را تجربه نکرده است. حداد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه ونمیدونم چراهمه فکرمیکن آدم موفق اونی که همسرداره

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی همیشگی‌تون. آره واقعا چرا!

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    خوبه زود فهمید اینا بدردش نمیخورن البته اگه سر حرفش بمونه🤷 ♀️👏🌹

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون. امیدوارم...

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️