پارت بیست و نهم :
چیزی بر سرم، بر روحم، بر کل وجودم آوار شده بود. مدام یک حرف در ذهنم تکرار میشد" ایوب که آدم نکشته، برادرش کشته بفهم خاطره".
من چرا نمیفهمیدم...
_ پیاده شو!
سر جایم یخ زده بودم، حداد در را برایم باز کرد:
_ سوار شو. برو هر جا دلت خواست برو...فقط برو ...
_ این رو نگفتم که بهم بریزی...این رو گفتم که کمی از خوابت بیدار بشی...صدایم میلرزید:
_ اصلا از کجا معلوم که تو راست میگی...هن
لطفا صبر کنید...
