پارت بیست و نهم :

چیزی بر سرم، بر روحم، بر کل وجودم آوار شده بود. مدام یک حرف در ذهنم تکرار می‌شد" ایوب که آدم نکشته، برادرش کشته بفهم خاطره".
من چرا نمی‌فهمیدم...
_ پیاده شو!
سر جایم یخ زده بودم، حداد در را برایم باز کرد:
_ سوار شو. برو هر جا دلت خواست برو...فقط برو ...
_ این رو نگفتم که بهم بریزی...این رو گفتم که کمی از خوابت بیدار بشی...صدایم می‌لرزید:
_ اصلا از کجا معلوم که تو راست می‌گی...هن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️