پارت سی :

_ سلام!
بالاخره نگاهم کرد، چند لحظه به من خیره شد:
_ سلام...بشین!
روی صندلی نشستم، دوست داشتم تمام حرفهای حداد را فراموش کنم و سکوت کنم؛ سکوت کنم و بگذارم ایوب برایم بگوید، دوست داشتم همه چیز تمام شود؛ همه چیز تمام شود و دوباره آغاز‌شود...دوباره من و ایوب بشویم، خاطره و ایوب مدتها پیش...
_ چی‌شده؟ اتفاقی افتاده؟
_ حالت خوبه؟
ایوب لبخندی زد:
_ یعنی من رو اینجا کشوندی Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارای

    0

    واقعا برای منم سواله چرا حداد این همه پیله است رو مخه

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    حداد یک تیپ هست و مثلش فراوان...

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    یه سوال حدادواقعابه خاطره علاقه داره یاماجرایه چیزی دیگست؟

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    خیلی چیزها هست که اسمش علاقه ست اما در واقع چیز دیگری هستن.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️