پارت سی :
_ سلام!
بالاخره نگاهم کرد، چند لحظه به من خیره شد:
_ سلام...بشین!
روی صندلی نشستم، دوست داشتم تمام حرفهای حداد را فراموش کنم و سکوت کنم؛ سکوت کنم و بگذارم ایوب برایم بگوید، دوست داشتم همه چیز تمام شود؛ همه چیز تمام شود و دوباره آغازشود...دوباره من و ایوب بشویم، خاطره و ایوب مدتها پیش...
_ چیشده؟ اتفاقی افتاده؟
_ حالت خوبه؟
ایوب لبخندی زد:
_ یعنی من رو اینجا کشوندی Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سارای
0واقعا برای منم سواله چرا حداد این همه پیله است رو مخه