پارت بیست و هشتم :

مردها حسادتی دارند عجیب، وقتی از دختری خوششان نیاید، دوست ندارند با او باشند؛ اما اگر کسی به آن دختر نزدیک شود گُر می‌‌گیرند. آنها همیشه باز‌می‌گردند تا ببینند اوضاع چگونه است.
ساعت شش صبح بود، با تماس حداد از افکارم رها شدم. جوابش دادم:
_ احیانا تو آدمی یا چی؟
_ سلام‌ این حرفها رو ول کن، می دونی ایوب کجا بوده؟
_ کجا؟
_ نه دیگه...تلفنی نمی‌شه که...بیا ببینمت...راستی اسمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارای

    0

    عالی بود مشتاق ادامه رمان

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    سپاس از همراهی‌تون. نظرتون باعث دلگرمیه🌷🌷🌷🌷

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    حدادم حساسیت های خاطره رامیدونه ازاون راه دوباره بهش نزدیک بشه😔

    ۳ سال پیش
  • Aa

    2

    ای بابا مگه نمیخواست قید جفتشونو بزنه 😉👏💐

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    هیچی معلوم نیست فعلا. ممنونم از همراهی‌تون دوستان🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️