پارت سی و هشتم :

شب بود و نسیمی خنک می‌وزید، چادرم را به خودم پیچیدم. می‌خواستم وارد حرم بشوم و ضریح را بگیرم؛ اما چیزی مانعم می‌شد...زن و شوهری که کنارم نشسته بودند یک عکس دو نفری باهم گرفتند. در دلم برایشان آرزوی خوشبختی کردم، هیچ وقت حسرت زندگی کسی را نخورده بودم؛ هرکس زندگی خاص خودش را دارد چه خوب چه بد...
یک شماره‌ با من مدام تماس می‌گرفت؛ اما من تمام حواسم به محیط اطرافم بود. گوشی را بی‌صدا کردÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    نمیدونم چرا دلم برا ایوب خیلی خیلی سوخت گناه داشت

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    0

    آفرین دختر

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    بهترین تصمیمو گرفت ممنون بابت رمان زیباتون موفق باشید👏👏👏⚘⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    3

    آفرین زشتو خوب تصمیمی گرفتی.ایوب شاید جایی باز کم بیاره بذاره بره.پس آدمی آرامش رو جور دیگه باید پیدا کنه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    عالی تموم شدفقط شماازقبل همین پایان داشتیدیامی خواستیدبه جوردیگه تموم بشه🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️