پارت سی و هشتم :

شب بود و نسیمی خنک می‌وزید، چادرم را به خودم پیچیدم. می‌خواستم وارد حرم بشوم و ضریح را بگیرم؛ اما چیزی مانعم می‌شد...زن و شوهری که کنارم نشسته بودند یک عکس دو نفری باهم گرفتند. در دلم برایشان آرزوی خوشبختی کردم، هیچ وقت حسرت زندگی کسی را نخورده بودم؛ هرکس زندگی خاص خودش را دارد چه خوب چه بد...
یک شماره‌ با من مدام تماس می‌گرفت؛ اما من تمام حواسم به محیط اطرافم بود. گوشی را بی‌صدا کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    نمیدونم چرا دلم برا ایوب خیلی خیلی سوخت گناه داشت

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    آفرین دختر

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    بهترین تصمیمو گرفت ممنون بابت رمان زیباتون موفق باشید👏👏👏⚘⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    3

    آفرین زشتو خوب تصمیمی گرفتی.ایوب شاید جایی باز کم بیاره بذاره بره.پس آدمی آرامش رو جور دیگه باید پیدا کنه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    عالی تموم شدفقط شماازقبل همین پایان داشتیدیامی خواستیدبه جوردیگه تموم بشه🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!