پارت سی و پنجم :

دوست داشتم این بار تمام کینه‌ی عالم را جمع کنم و کاری با حداد بکنم که دیگر نتواند چنین کار پستی بکند...نه با من و نه با هیچ کس دیگر.
نقطه‌ی ضعف حداد را دقیقا بلد بودم. زنگ خانه‌شان را زدم، عاطفه تصویر مرا که دید در را برایم باز کرد.
وارد هال شدم، عاطفه مانتویش را پوشیده بود و آماده‌ی بیرون رفتن بود:
_ قبل از این‌که برید بیرون، باید چیزی رو بدونید!
_ هر چی خلاصه‌تر بگی بهتره...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏👏👏🌺🌸

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای حدادعجب پرورمیخادباآشناازدواج کنه تاهمیشه باخاطره رفت آمدداشته باشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️